09/27/2021
ایوان
ایوان کلبه کوچکم بسیار زیبا و استثناء ایست
گاهی مه پررنگی دره و کوهستان جلوی کلبه ام را پر می کند
و گاهی آن مه بسیار غلیظ بدرون کلبه ام راه پیدا می نماید
ومهتاب، شبها ازمیان آن مه فشرده و نفس بخش
بسان انوار زندگی بخش خورشید
درون کلبه ام را لبریز می کند
***
روزهایی راهی بلند و باریک... مانند پلی معلق
از ایوان بسوی افقی ناپیدا
در آن سوی دره ورود و کوهستان
و در فراسوی زمان راه می گشاید
و مرا... وسوسه عبور، بی تاب می نماید
***
من ایوانی جادویی در جلوی کلبه ام دارم:
و لحظاتی در نیمه های شب
نزدیک سحر ... هوا نیمه روشن
شفق دمیده و پیدا یا هنوز ندمیده و ناپیدا...
درانتهای رود جاری، در دره پای ایوان
دریای خزر... مرداب انزلی ... رود کارون وخلیج فارس
به رنگ آبی بسیار تیره و تاریک
یا در کنار ایوانم
شیراز، به رنگ شعر، به رنگ حافظ و سعدی
و طوس، به رنگ فردوسی و رستم
و نیشابور به رنگ خیام
اصفهان با تصویر گنبدهای آبی آسمانی
و تمامی خاک ایران من... گربه ناکام از پای فتاده
به رنگ خون ...
و اجساد خونین جوانان به خاک خفته وطنم
همگی و تمامی دیده می شوند و هویت می یابند..
***
آری ... در پهنه دشت کنار ایوان کلبه ام ...
همه و همه می رویند و سبز می شوند
و من را مبهوت و سرگردان، خیره و حیران در میان می گیرند
***
من در کلبه ای عجیب و باورنکردنی زندگی می کنم
بر قله سلسه کوههای سانتامونیکا
گاه ... گاهی ... عزیزانم ... دوستان، شاعران و نزدیکانم
انسان هایی که دوستشان دارم
بدیدارم می آیند
و از رویت گلهای زیبای لاله .... چونان جام می حافظ و سایر شاعران
و گلهای شقایق روئیده دامنه کوهستانها و دشت های وطنم، ایران
گلهای آفتاب گردان ... چرخان در پی آفتاب
گلهای شعمدانی پر از شمع های روشن
و اکنون همگی بتمامی رویت و احساس می شوند در ایوان کلبه ام
حیرت می کنند ... و غرق در رایحه های میهن باد
بی اختیار در روی ابرهای رها در فضای گرداگرد ایوان
می نشینند ... لم می دهند ... می خوابند ...
و ازعطر سحرآمیز گلها ...
زمانی می رسد که همگی با هم مست می شویم...
دست می زنیم و پای می کوبیم
و به دور خود می چرخیم ...
و ناگهان ... مولانا نیز به ما می پیوندد...
و همه با هم ... به سماع در می آئیم
می گردیم ... می چرخیم
و با دست ها و بالهای گشاده
و به ماورای ابرها پرواز می کنیم
آه... پهنه ایوان کلبه ام ...
به هیئت و رویت و هویت ایرانم در می آید ...
***
آه ... چه وسعت بی پایانی دارد
این ایران ... این وطن و میهن عزیز من
همگی انسان ها ... تمامی جهانیان ... همگی ابناء بشر
از سیاه و سپید، سرخ و زرد
از آسیا... یا افریقا... اروپا... یا آمریکا ...
شمال و جنوب و شرق و غرب جهان
از مسیحی...مسلمان ... یا یهودی
از ایرانی یا انیرانی ...
عرب یا عجم
***
از با خدا ... ناخدا ... و یا بی خدا...
بدون هیچ گونه پرسش ... همگی با هم و دست در دست هم
در کنار هم ... و در کنار مولانا و حافظ و سعدی
در گرداگرد آتش مقدس زرتشت بزرگوار...
با لباسهای سپید و بلند
به رقص زندگی و زیستن
به رقص عشق ... و شادی و عشرت
به رقص دوستی و محبت، و مودت می پردازیم...
***
آه ... آری ایدوست
ای هم وطن ... ای انسان
برای تو می سرایم ... با تو سخن می گویم...
آری ... آری ... درجهان، هنوز هم زندگی جاریست...
حتی در خاک خون آلود و خونین وطنم
در دورادور آتش مقدس و شعله ورِ زرتشت
آتش امید مقدس رویش دوباره ایران را...
فردای روشن و آزاد وطن را فروزان نگاه داریم...
و دانسته یا نداسته سنگی در راه سیلاب پرخروش آزادی ایران
پرتاب نکنیم ... و یا سدی نسازیم...
***
آری ...آری...هم وطن ... هم میهن ... ای ایرانی...
ما باید دست در دست هم...
با قدم های استوار... درکنار هم ...
با جان ها و قلب هایمان درکف
و اراده مان، چونان کوه ها ... صخره سان
پایدار بمانیم ... و همگی با هم فریاد سر دهیم ...
" چو ایران آزاد نباشد...
جان در تن من و ما ...
در تن هیچ ایرانی نباشد...
در سراسر این مرز پرگهر
بدون آزادی ایران و ایرانی ...
هیچ رخی ... هیچ لبی خندان ...
هیچ دلی شادان نباشد.."
منوچهرکوهن
روز یوم کیپور
2021/22/9 – لوس آنجلس