pantea_________________bayatm

Directions

pantea_________________bayatm Contact information, map and directions, contact form, opening hours, services, ratings, photos, videos and announcements from pantea_________________bayatm, Art, Tehran.

این طراحیم روی کاغذ برنج است؛طبیعت است و اصالت؛ همان که در خلال ادوار، تحت تأثیر هیچ جریان و بیانی قرار نگرفته است یا ای...
11/09/2026

این طراحیم روی کاغذ برنج است؛
طبیعت است و اصالت؛
همان که در خلال ادوار، تحت تأثیر هیچ جریان و بیانی قرار نگرفته است یا اینطور بگویم معلمِ نو به نو شدن، و نه جدیدخواهی،
مطلقاً طبیعت است.

طبیعت یعنی «زیبایی»، اگرچه خود افسانه است.
تلاطم و تحول و طغیان را عوام به واقع می‌شناسند، چون آن را تجربه می‌کنند و اصولاً مجالِ تعریف کردنش را ندارند؛ و چه بسا تعریف ساختن از تجربه، آن را تقلیل دهد.

طبیعت و اصالت همیشه دور از دسترس‌اند؛ مثل جهان که همیشه کمی دورتر از من است.

من وقتی می‌نویسم، احیاناً برای آن است که یک‌وقت نقاشی را تعریف نکنم، ولی لحظاتی از وضعیتم را بازگویم. این یادداشت را موقع دیدن مستند جناب دماوندی نوشتم؛ چون چیزی درونم میل به گسیل داشت و دست نمی‌یافتمش.

از شنیدن آن واژگان، به آواز، خالص و منتزع، درست شبیه خوش‌نویسی‌های آن دوره در پیش دماوند:

طاهر و پرهیزکار و عابد و فروتن،
در پیشگاهت
#طراحی #ذغال #اکسپلور #دماوند

-همیشه همینجا می‌نشست-وقت نقاشی بیشتر می‌فهمم که اگرچه جهان انسان‌ها امروز از تصویر تا تصویر است، جهان من به چیزها عادت ...
01/09/2026

-همیشه همینجا می‌نشست-
وقت نقاشی بیشتر می‌فهمم که اگرچه جهان انسان‌ها امروز از تصویر تا تصویر است، جهان من به چیزها عادت دارد.

حتی وقتی در نبودشان، در عرصه‌ی زندگی، برای مدتی ناچیزها عیان‌تر می‌گردند، مقصودم از «چیز»، نه از آن چیزهای وارداتیِ تاریخ اندیشه و هنر است که مداوماً به شئ و ابژه و عین ساده می‌شوند؛ بلکه دقیقاً همان است که اخوان می‌گوید: «هیچیم و چیزی کم…»

همان که در فقدانش اتفاقاً معنا می‌یابد.

از سال گذشته و همین وقت‌ها که مارشال را، بابت بیماری و مرگ، رفته‌رفته از دست دادم، تا به امروز که بالاخره به جای خالی‌اش پا گذاشتم، درگیر پرسش دیگری شدم: خیال من، بابت تمنای وصال به آنچه دیده‌ام، از خاطره برمی‌آید؟ یا آنچه می‌خواهم ببینمش و هنوز ندیده‌ام، از خاستگاه آرزوست؟

غم‌انگیز است که در سرخوشانه‌ترین حالات روان آدمیزاد، آنچه مایه‌ی پریدن و صعود خیال اوست، اغلب در دسترس‌ناپذیری و فقدان چیزی‌ست.

از این روست که گفته‌ام سوگ اصیل‌ترین عارضه و واکنش آدمیزادی‌ست؛ چرا که آدمی را در یک زمان، هم واقع‌گرای مطلق می‌کند و هم ناچار به زیستن در خیالِ یک غایب.

بدون شک، در اوقات نقاشی، بیشتر می‌فهمم: خیالم پرنده‌ای‌ست یاغی، در تمنای سوگی سفید، از مسیر خط‌های سیاه.
#طراحی #اکسپلور

«سر کوه بلند آمد عقابینه هیچش ناله‌ای، نه پیچ و تابینشست و سر به سنگی هشت و جان دادغروبی بود و غمگین آفتابی»نقاش بودن یع...
23/08/2026

«سر کوه بلند آمد عقابی
نه هیچش ناله‌ای، نه پیچ و تابی
نشست و سر به سنگی هشت و جان داد
غروبی بود و غمگین آفتابی»

نقاش بودن یعنی او که فعّال است به نقاشی؛ یعنی مکرر است به مشاهده و مصمم است به درک و دانستن از طریق دیدن؛ مطلقاً.
نقاش ماندن یعنی کفایتِ دیدن و قلم.

نقاش بودن در عصر رسانه و سپهر دانستنی‌های به‌دردنخور، زیستن در منظر عقاب اخوان است؛ تا به عقاب خانلری برسد.
" شهپرِ شاهِ هوا ".

مداوماً در دیدن و نقاشی پیچ‌وتاب می‌خورد، تا سرانجام به سنگی هشتن و جان به نقش گسیل داشتن.

نقاش، بیش از آنکه در ترصدِ دانستن باشد، پیش از آن صاحبِ دیدن است؛ همان خوی آشنای نوزاد تازه‌وارد به جهان، که هر چه می‌شناسد از کفایتِ دیدن می‌شناسد.

ولی نقاش ماندن، فرسودنِ خود در جهان است؛
از عقاب اخوان تا به سنگ،
تا به نقش،
تا به عقاب خانلری،
تا به اوج،
تا به ضرورتِ نقطه گشتن.

«من نیم در خور این مهمانی
گند و مردار تو را ارزانی
گر در اوج فلکم باید مرد
عمر در گند به سر نتوان برد»

نقاش بودن، شاید همین باشد:

«نقطه‌یی بود
و سپس هیچ نبود.»
-اسلاید دوم خط پدرم است که از نوجوانی از او نگه داشتم-
اسلاید اول مجموعه کاغذبرنج‌های من است.

.اندازه همیشه عنصر فیزیکی مهمی از اثر هنری بوده است. در دهه های اخیر، اهمیت این عنصر تعیین کننده تر شده است. هنرمندان با...
19/08/2026

.
اندازه همیشه عنصر فیزیکی مهمی از اثر هنری بوده است.
در دهه های اخیر، اهمیت این عنصر تعیین کننده تر شده است.
هنرمندان با انتخاب اندازه حسی را بر می انگیزانند،
همچون نماد، معنایی را منتقل می کنند، رویکردی را
برجسته می کنند، به تئوری هایی ارجاع می دهند
و بعضی حتی جهان بینی ویژه ای را بیان می کنند.
اندازه، به عنوان نشانه ای مؤثر، همچون موضوع و تکنیک
دلالت گر می شود.

نگارخانه آریا با نمایشگاه سالانه تابلوهای کوچک
در پی آن است نشان دهد ارزش هنری آثار را
لزوما اندازه بزرگ تعیین نمی کند .

نهمین نمایشگاه تابلوهای کوچک
جمعه ۳۰ مرداد تا ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
ساعت بازدید ۴ الی ۸ عصر
گالری آریا روزهای شنبه تعطیل است.

"The ninth Small Paintings Exhibition"
21 August _ 11 Sep 2026
4 _ 8 pm
Aria Gallery is closed on Saturday

گالری آریا
📍خیابان ولیعصر، بالاتر از سه راه بهشتی، کوی زرین، پلاک ۱۰

امروز، در حال گذر، درختی در سراشیبی کوه معلق یافتم و آنی حس کردم این تصویر ناظر به مرگ طبیعی یک رؤیاست؛ می‌گویم چطور.این...
12/08/2026

امروز، در حال گذر، درختی در سراشیبی کوه معلق یافتم و آنی حس کردم این تصویر ناظر به مرگ طبیعی یک رؤیاست؛ می‌گویم چطور.

اینها را درخت نمی‌داند اما من می‌دانم:

ریشه‌هایش در هوا مانده بود و طولشان از بخش روی زمینِ درخت بیشتر بود؛ انگار درخت زمان زیادی از عمرش را روی زمین، به دنبال آب گشته تا هنوز باقی بماند.
به تعبیری، آب گذشته‌ی درخت بود؛ چیزی که در حافظه‌اش خشک شده بود و اساساً چیز
دیگری به ذهنش برای حفظ زندگی نمی‌رسید جز جستن آب. و این جستن بخشی از هویت اوست. یا اینکه: «درخت است» دیگر؛ عناصر زیستنش به سادگی آبی‌ست که حتی به تمامی هویت او را تأمین کند.

این را هم درخت نگفت، من اما می‌دانم.

ریشه‌ها مدام دنبال گذشته‌ای بودند که از او دور و دورتر می‌شد و از این بابت، درخت دیگر رشد عمودی نمی‌کرد. در چنین وضعیتی تنها به نمردن فکر می‌کرد و
نمی‌دانست این زندگی نیست. من می‌دانم.

با این حال، شکل و تعداد ریشه‌هایش تاریخِ تلاش او بودند؛ هرچه بیشتر برای رسیدن به آب گشته بود، بیشتر به فرم امروز خودش رسیده بود. شاید همین تلاش بود که او را از بی‌معنایی دور می‌کرد و روزی که کامل خشک شود، به شمایل تندیسی از همین جست‌وجو باقی می‌ماند.
آنچه بقای اوست، تندیس است؛ نه سبزی، نه شاخه‌های فرعی‌تر.

این را درخت نمی‌داند، من می‌دانم.

رؤیا این‌طور می‌میرد: آب دیگر وجود ندارد، اما تصویر آب و سیرابیِ روزگاری از آن، در حافظه مانده و سراب و میلِ رسیدن به آب را هنوز زنده نگه داشته. سرابی که از شیب نامتعارف و ناگهانی کوه در تخیل درخت نقش بسته و او را تشنه‌ی رسیدن کرده.
درخت هم دنبال آب نیست دنبال تصویری است که از آب به خاطر دارد.

این را هم درخت نمی‌داند. من می‌فهمم!
طول این طراحی من ۱۲۰ سانتیمتره...
#طراحی #پرتره #اکسپلور

بخش دوم استبداد تفسیر:پیش از هر چیز باید روشن کنم که یادداشت‌هایم حاصل تطبیق یک نظام فلسفی یا بازخوانی گادامر، مرلوپونتی...
27/07/2026

بخش دوم استبداد تفسیر:
پیش از هر چیز باید روشن کنم که یادداشت‌هایم حاصل تطبیق یک نظام فلسفی یا بازخوانی گادامر، مرلوپونتی، دریدا، بودریار یا دلوز در اندیشیدنشان به هنر نیست.
اگر گاه این تأملات با برخی اندیشه‌های فلسفی هم‌پوشانی دارند، حاصل دهه‌ها مشاهده، تجربه و مواجهه‌ی مستمر با طبیعت و نقاشی به عنوان نقطه‌ی آغاز نوشتن‌اند.یعنی نظریه از روی دیدن، نه‌خواندن.زیرا که من هنرمندم!

همان‌گونه که ترجمه‌ی یک شعر، هرگز موسیقی زبان، فرهنگ و تجربه‌ی زیسته‌ی شاعر را منتقل نمی‌کند، فلسفه نیز قادر به بازآفرینی تجربه‌ی زیسته‌ی هنرمند نیست. گو اینکه می‌تواند افقی برای فهم بگشاید، اما نمی‌تواند حس فرمی اثر و کیفیت ادراک آن را به مخاطب منتقل کند.
به نوعی آنچه منتقل می‌شود، روایتِ تجربه است، نه قراردادن مخاطب در آن تجربه و پدیداری ادراکش.

مسئله‌ی مهم دیگر علاوه بر تاریخ هنر مدون، نسبت این مواجهه با سنت تصویری اقلیمی‌ست؛ سنتی که ادراک را از راه حضور، شهود و تربیت نگاه دنبال می‌کند. نکته‌ای که هاکنی هم بر آن نقطه تاکید می‌گذارد. تصویر، می‌تواند موضوع تفسیر باشد، ولیکن پیش از آن باید دیده شود؛ میبایست در آن درنگ کرد تا ریتم، نسبت، رنگ و کیفیت حضورش به مثابه‌ی یک تجربه پدیدار شود.
اگرچه جریانات مرسوم معاصر، اعتبار تجربه را بیش از پیش به امکان تفسیر آن وابسته کرده اند؛ گویی چیزی که نتوان درباره‌اش سخن گفت، فاقد اعتبار است و این همان «استبداد تفسیر» است: جایی که زبان واسطه‌ی ارتباط و انتقال معنا نیست بلکه در روند تفسیری و ترجمه جانشین آن می‌شود.
بله عصر حاضر عصر بی‌معنایی‌ست و کشش انسان معاصر برای تصاحب و فتح معنا چه‌بسا از این خلأ ناشی می‌شود و شاید رسالت هنر امروز، بازگرداندن اعتماد انسان به ادراک خویش به دور از هر رسانه و استبداد مفهومی باشد.

استبداد امروز، استبدادِ تفسیر است.مدتی‌ست به این فکر می‌کنم که شاید فلسفه، در جهان معاصر، به همان جایگاهی رسیده باشد که ...
25/07/2026

استبداد امروز، استبدادِ تفسیر است.
مدتی‌ست به این فکر می‌کنم که شاید فلسفه، در جهان معاصر، به همان جایگاهی رسیده باشد که روزگاری زبان لاتین در تمدن غرب رسیده بود.
لاتین، که صرفاً یک زبان نبود و در اصل مرجعِ دانستن بود و دانستن، برای آنکه معتبر تلقی شود، باید از چنین مسیری عبور می‌کرد.
امروز نیز، دست‌کم در نسبت با نقاشی، گویی هر تجربه‌ای تا زمانی که به زبان فلسفه، روان‌شناسی، جامعه‌شناسی یا نظریه ترجمه نشود، هنوز ناقص است و هنوز «قابل فهم» نیست!
اما اساسا مسئله‌ی من، فلسفه نیست که فضای غالب، غلبه‌ی "فلسفه‌زدگی" ا‌ست.

فلسفه و هنر، هر دو از امکانِ اندیشیدن از طریق دیدنِ جهان و مواجهه حسی با پدیدار، زاده می‌شوند ولیکن مبدأ استبداد از جایی‌ست که فلسفه، در همسایگی هنر، جای ادراکِ بی‌واسطه‌ی هنرمند را می‌گیرد و در این وساطت بسیاری ظرفیتهای شناختی آن پدیده را از بین می‌برد.
اینطور است که در عصر فعلی، نقاشی به مثابه متن و منظر کمتر دیده‌می‌شود؛ و بیشتر درباره‌ی نقاشی خوانده می‌شود. کمتر نقاشی 'هست' و بیشتر تفسیر پیدا می‌شود.

و شاید ریسک و آسیب معاصریت همین باشد؛ اینکه دیگر هیچ تجربه‌ای، تا زمانی که به زبان مفاهیم ترجمه نشود، معتبر تلقی نمی‌شود حال آنکه فهم، رخداد دومی‌ست که از تجربه به دست می آید و رخداد پیشین؛ درک و حس است.

از همین‌جا، سلطه‌ی یک زبانِ صرفا مفهومی، آرام‌آرام جای پدیدار را می‌گیرد؛ تفسیرش جای حضور را، و مفهوم به کل جای تجربه را...

ادامه دارد…

در ادامهٔ بحث پست قبل؛ از آنجا که به‌واسطهٔ چهار سال تحصیل در کارشناسی و تجربهٔ مستقیم عملیات کشاورزی، کار در گلخانه و ا...
07/07/2026

در ادامهٔ بحث پست قبل؛ از آنجا که به‌واسطهٔ چهار سال تحصیل در کارشناسی و تجربهٔ مستقیم عملیات کشاورزی،
کار در گلخانه و امثالهم، این فضا را از نزدیک زیسته‌ام، در ادامهٔ بحث «هنرمند گلخانه‌ای»
قائلم به اینکه هنرمند امروز، در جریان‌های مرسوم آموزشی، اگرچه به‌خوبی از ساماندهی عناصر تصویر بهره می‌گیرد، اما چون کمتر درگیر رخدادِ دیدن است، انتقال حس و معنا مختل می‌شود.
این در حالی‌ است که اساساً از رهگذر فعلِ دیدن، امکان درک پدیده‌ها برای انسان فراهم می‌شود.
عکس‌ها صرفاً در قوارهٔ واژه‌نامهٔ واقعیت‌اند و منحصراً برای ارجاع، در حین مشاهده، کارکرد دارند؛ نه به‌جای مشاهده.

این مسئله مطلقاً به معنای نفی عکس نیست.
مسئله این است که اگر تجربهٔ مستقیم از جهان از چرخهٔ آموزش حذف شود، ادراک انسانی آیا کم‌کم از تمرین نمی‌افتد؟

یا شاید مشکل امروز نقاشی، صرفاً کار کردن از روی عکس نباشد؛ بلکه این باشد که ما
همان دیکتاتوری هستیم که مانع تجربهٔ زیستهٔ انسان معاصر می‌شویم و ادعا می‌کنیم تصویر می‌تواند جای دیدن و درک شخصی هنرمند از جهان را پر کند.
محبوب‌ترین دیکتاتورها، نهایتاً رؤیافروشانِ مسلط‌تری هستند؛ در حالی که رؤیا، خیالِ ابدیتِ هر انسان زنده‌ای است که خود، می‌سازدش.

«هنرمند گلخانه‌ای»هنرمند «گلخانه‌ای» به معنای انسان مولد در محیطی کنترل‌شده و به قصد کاهش اصطکاک با جهان است.به زعم من ج...
06/07/2026

«هنرمند گلخانه‌ای»
هنرمند «گلخانه‌ای» به معنای انسان مولد در محیطی کنترل‌شده و به قصد کاهش اصطکاک با جهان است.

به زعم من جریان "هنرمند گلخانه‌ای" از جمله محصولات فضای هنری معاصر است، یعنی انسان نقاشی که در شرایط کنترل‌شده قرار می‌گیرد و اصطکاکش با فاکتورهای جهان بیرونی و پدیده‌ها به حداقل می‌رسد؛ گلخانه‌ی ذهن هنرمند جایی‌ست که جهان قبل مواجهه‌ی او، به یک تصویر تبدیل شده و پدیده خود تصویر است.

مدت درازی‌ست که آموزش طراحی و نقاشی به کار از روی عکس محدود می‌شود، قطعا نه به رویکرد سنتی بازنمایی، بلکه سوپر مدرن‌تر از آن برای ایده‌یابی و دریافت درک و مسئله‌ی شخصی.
مسئله فقط «روش» نیست؛ مسئله این است که اگر مشاهده به معنای واقعیِ مواجهه با پدیده فهم شود، آیا این جایگزینی تدریجی، توان ادراکی و شهودی هنرمند را تضعیف نمی‌کند؟
و این حاکمیت تصویر جلوتر از جهان و واقعیات، آیا ادامه همان دیکتاتوری مسلط و مرسوم رسانه‌ها نیست؟ نور، فاصله، زمان، خطا و بدن از فرآیند مشاهده حذف می‌شوند و ادراک به بازتولید یک تصویر دست چندم تقلیل پیدا می‌کند.

بدون شک گلخانه‌ها در کشاورزی به بهره‌وری و دسترس‌پذیری کمک کرده‌اند؛ اما مسئله این است: آیا در دسترس بودنِ دائمی، همان کیفیت تجربه و اشتیاق را تولید می‌کند؟ یا صرفاً جای مواجهه را با مصرف جایگزین می‌کند

« ادامه در پست بعد»

آقای سِوِری سلام!شما را از زمان سفر نقاشان به یوش و خانهٔ نیما و آن گفت‌وگوی شب اول سفر، در باب تاریخ منظره می‌شناسم و ب...
21/06/2026

آقای سِوِری سلام!

شما را از زمان سفر نقاشان به یوش و خانهٔ نیما و آن گفت‌وگوی شب اول سفر، در باب تاریخ منظره می‌شناسم و بعدها یادداشت‌ها و تألیفات شما، از سرِ بذل آنچه دارید و با جویندگانش گشاده‌دستانه به اشتراک می‌گذارید، نگاه و نظر شما را در این عرصه برای من آشناتر کرد.
تجربهٔ معاشرت اخیر من اما، حاکی از دیالوگی نزدیک‌تر به نقاشی بود؛ چیزی که همیشه در پی آن بوده‌ام و هر مسافتی تا من بودنم، در مقیاس نزدیکی‌اش به نقاشی دانسته می‌شود.
من نقاشم؛ نقاشی که حرف می‌زند.

اما شما جزو معدود کسانی هستید که امروز در مواجهه با نقاشی، حریم آن زبان را رعایت می‌کنید و از بسیار علومی که بر آن اشراف دارید، وساطت نمی‌جویید.

این‌ها را نوشتم چون عادت دارم وقتی حس‌هایم درگیر ادراکم می‌شوند، می‌کِشم و آنجا که صرفاً احساساتی می‌شوم، می‌نویسم. شما و مریم هم برای زحمت کنار هم ماندن‌ها و سر پا جستن‌ها، نجیبانه احساساتی شدید.

دو روزی همراه معصومه مظفری عزیز، ما را به انگارهٔ خانه کشاندید؛ رفتیم، گشتیم، برگشتیم به عقب، به جلو، اما از راهی که آمدیم بازنگشتیم.
زیرا خانه مسافرخانه نیست.
خانه آنجاست که هرقدر هم رفته باشیم، بازگشت به آن دلخواه آدمیزاد است.
خانه تا ابد که نه؛ از ازل خانه است، از زمان باران.
بله، خانهٔ انسان‌ها به خشت و گل نیست، در دل است.
خانه تنها خاطره نیست؛ زیرا مخاطرهٔ جنگ و خون، خانه را پایگاه هر بقا و تلاشی کرده است.
و اگر جنگ در این خانه ابدی هم باشد، عاقبتش ترسیدنی نیست.
آن‌کس که سعادتِ ازل دید
از عاقبتِ ابد نترسد

پی‌نوشت؛ عکس اول همان کار است که از باقی بیشتر دوستش داشتید
و مرسی گالری آریا که خانه نگهدار است.

Address

Tehran

Website

Alerts

Be the first to know and let us send you an email when pantea_________________bayatm posts news and promotions. Your email address will not be used for any other purpose, and you can unsubscribe at any time.

Shortcuts

Share

Category