pantea_________________bayatm

pantea_________________bayatm Contact information, map and directions, contact form, opening hours, services, ratings, photos, videos and announcements from pantea_________________bayatm, Art, Tehran.

اینجا جایی‌ست که هر کس فارسی حرف می‌زند، ایرانی نیست؛و هر که فارسی نمی‌داند، از ایران بیگانه نیست.تمدن به تاریخ مردمش ای...
07/04/2026

اینجا جایی‌ست که هر کس فارسی حرف می‌زند، ایرانی نیست؛
و هر که فارسی نمی‌داند، از ایران بیگانه نیست.
تمدن به تاریخ مردمش ایستاده است
که تو
از آن تهی و عاری‌ای.

باید که می‌دانستم.بایست که می‌فهمیدم:آنکه از سینمای هیچ‌انگار ذوق می‌کند،و از نقاشی‌های نافرمِ معنازده، نه ملول که ملون ...
25/03/2026

باید که می‌دانستم.
بایست که می‌فهمیدم:

آنکه از سینمای هیچ‌انگار ذوق می‌کند،
و از نقاشی‌های نافرمِ معنازده، نه ملول که ملون می‌شود،
و از موسیقی مخدوش و زوزه‌وار، مخدر می‌گیرد،
و او که شعری از بیدل را نخوانده باشد—
از قوه‌ی ذوق بی‌خبر است.

کسی که این قوه‌اش عقیم است
ارّه و تیشه برمی‌دارد، حتی اگر زورش نرسد،
از بیگانه تمنا می‌کند.

او خود،
که ریشه و تنه‌ای در این خاک ندارد،
به قصد افکندن درخت زندگی دیگرانی—
که اتفاقاً آنها پیش از «آزادی» در پی ابدیت و «آزادگی‌»اند—
، چنگ بر چوب می‌اندازد،
ناخن‌های خونینش را بر صورت می‌کشد،
با رخی سرخ و دلی سیاه، فریاد که: بیش باد مرگ و ویرانی!

آنکه فریاد می‌زند: «منم»،
مابقی لابه!
زیرا غیر از خدا هیچ‌کس نبود، که قصه به سر رسید—
و هیچ‌کسی به خانه‌اش نرسید. #کلاژ #طراحی #جنگ #لمپنیسم

می‌دانستم که راست نیست داستان است؛ولی گاه در داستان حقیقتی هست که در واقعیت نیستیا اگر باشد محو و ناپیداست.حضور سنگدل ای...
22/02/2026

می‌دانستم که راست نیست داستان است؛
ولی گاه در داستان حقیقتی هست که در واقعیت نیست
یا اگر باشد محو و ناپیداست.
حضور سنگدل این ناپیدا مانند نهری در رگهایم می‌دوید و با همدردی غریب و نومیدانه ای در من می‌گریست
این چه شکفتن و پژمردنی ست
دلم گواهی میداد زیبایی همزاد عدم است ؛
تاریک بودم.

شاید جایی خوانده باشم.

به قول بابا، مارشال سگِ مغروری بود و طاقتِ معلولی نداشت.مرگ سراسر نور است، اما برقش چشمم را کور می‌کند و از فرطِ فقدان ب...
19/02/2026

به قول بابا، مارشال سگِ مغروری بود و طاقتِ معلولی نداشت.
مرگ سراسر نور است، اما برقش چشمم را کور می‌کند و از فرطِ فقدان به استقبالِ کفر می‌روم؛ کفری شیرین، کفری دل‌خواه.

عصری که به بهانه‌ی طراحی، سیر تماشایش کردم، می‌دانستم این سگ را نداشته‌ام؛ اما اکنون بیش از هر زمان برای داشتنش بی‌تابم.
پس از پایان کار، ناگهان بارانِ زمستانه پرتره‌اش را شست و کار را تمام کرد و تصویری از خاطره برایم گذاشت؛ خاطره‌ای از آن‌که برایش چه‌ها از بلدی و نابلدی نکردم.

دیروز، پس از متاستاز، ادای شفا برایم درآورد و امروز یکباره رفت.
مرگ صرفاً در یکباره‌بودنش قابلِ شمارش است؛ و جز آن، آمار و اعداد ذلیل و عاجزند از تصویرِ هیولای متکثر و ابدیِ مرگ.

بی‌دردی‌ خانه‌اش خاک است؛ تا ابد.

گاهی عمیقاً از وضعیتِ ناخداگونه بودن فرسوده‌ام.همین‌که او می‌تواند و تا نخواهد من نمی‌توانم؟یا او می‌داند و من نمی‌توانم...
02/01/2026

گاهی عمیقاً از وضعیتِ ناخداگونه بودن فرسوده‌ام.
همین‌که او می‌تواند و تا نخواهد من نمی‌توانم؟
یا او می‌داند و من نمی‌توانم؟
یا او کیست که با غلظتِ خواهشِ من آشناست و مقدراتِ دیگرش بر من اولی‌تر؟

انسان درمی‌یابد که «خواهش» کفایت نیست،
و فرسایشش، در قناعت به خواهش است؛
خواهشی از ناخدا به خدا.

انسانیت و ناخدا بودن، از اساس خمیرمایه‌ی کفران و جهل است؛
آن‌جا که از اعماق وجودت طلب کنی
و مکرر دریابی که نمی‌شود،
و دریابی که خدا کس دیگری‌ست
و مشغول کار دیگری‌ست.

و اگر او مشغول کار دیگری‌ست،
عجالتاً ناخدا اوست،
که کاش خدایی را به من بسپرد.
گویی خدا نمی‌داند،
که ناخدا هرگز در این دریا پیِ مقصد نیست،
اگرچه شناورِ بی‌ناخدا
قطعاً مغروق است.
چه اندازه از این ناخدایی و این کافری
لبریز و سرشار و در عین حال گریزانیم.

اصلاً اگر من جای او بودم…

به قول شاعر:
«چرا من جای او باشم؟
همین بهتر که او خود جای خود بنشسته…
وگرنه من به‌جای او
چگونه می‌توانستم
یک نفس عادلانه
با جاهل و فرزانه سازشی کنم؟»

اول که صدای تاراست بر سینه‌ی کوه و بعد : دیدن و‌ دانستناز منظر نقاش، راهی یگانه دارد؛به شرطِ درکِ «آنِ حضور» که اگر دست ...
19/12/2025

اول که صدای تاراست بر سینه‌ی کوه و
بعد :
دیدن و‌ دانستن
از منظر نقاش، راهی یگانه دارد؛
به شرطِ درکِ «آنِ حضور» که اگر دست ندهد، نقاش در انجماد زمان، در مکان محبوس می‌شود

تصویر بنا نیست واقعیت را توضیح بدهد؛ زیرا رخداد و واقعیت نیازی به وضوح ندارند.
بلکه آن‌چه در بازآفرینی خیال نقاش از واقعیت اهمیت دارد «حقیقت‌مانندی» است؛
موصوفِ تجربه‌ای انسانی از هم‌نوایی با طبیعت و عینیت،
که نقاشی صرفا به رسمِ توصیف می‌شناسد.

«در کتاب نامه‌های  #نیمایوشیج ، نامه‌ای خطاب به  #خانلری وجود دارد که در پایان آن می‌نویسد:«به این جهت خسته و بسیار متفک...
29/11/2025

«در کتاب نامه‌های #نیمایوشیج ، نامه‌ای خطاب به #خانلری وجود دارد که در پایان آن می‌نویسد:

«به این جهت خسته و بسیار متفکر زندگی می‌کنم.
نوشتن برای من تفنّن است و بسته به آن‌که حوصله داشته باشم. شیطان اگر ـ به قول تو ـ مرا فریب بدهد، دوباره خواهم نوشت؛ اما کدام شیطان پلیدتر از خود من؟ من کسی هستم که با حرف‌های خودم، خود را فریب می‌دهم و در مشقت نگاه می‌دارم.»

نیما از آن رو نمی‌نوشت که در شعر الکن باشد، و شعرِ نیمایی نیز از آن رو پدید نیامد که سعدی در زمانه‌ای الکن باشد؛ بلکه از آن‌رو که دوران، دورانِ برساختِ بینش و بازیابیِ امکانِ دیدِ هم‌زمانی‌ست. فعلیتِ پرسپکتیو خطی و چشم ابزاری در اندیشه و هنر، بسیار سال است که به پایان رسیده است.

امروز نقاش حرف می‌زند، برای مشقت نقاش‌ماندن،
نه برای پژوهیدن در هنر. نقاشانی که در روزگاری رسم بود «نقاشی حرف نزند» و باید تنها خود ببوید، سرگشته شدند و راه، بیراهه شد. نقاشی نیز، آن‌گاه که گفتند «نقاش حرف نمی‌زند» و باید منتظر نطق عطار بمانَد، در میدان مسلول و سالها بعد گم شد.»
نقاشی

مرگ افسون خیرخواهانه خالق است همچو شعر، که اگر بماند و لیک قدر نبیند یعنی با همه چیز مردم کنار آمده‌است.درد با همه‌‌ی تق...
24/11/2025

مرگ افسون خیرخواهانه خالق است همچو شعر،
که اگر بماند و لیک قدر نبیند یعنی با همه چیز مردم کنار آمده‌است.
درد با همه‌‌ی تقارن واژه‌گانی‌اش: در اَبروی هنرمند مایه‌ی
کج مجی‌ست.اینگونه‌ست که دریافته‌ام چشم نقاش صاف نمی‌بیند زیرا که بسیار نقاشی کرده است. نقاشی برای نقاش، اولین کارکردش از هم گسیختن نظام جهانی همه فن فهم است،
ولی آهسته،و نجوا‌گون تا مبادا پرده‌ی طلب زندگی را بدرد.
نقاشی، ‌افسون عیان‌گر افسو‌س‌هاست. افسوس بر نفسی که می‌رود و باز نمی‌گردد.

#طراحی #ذغال #نقاشی

خیلی اوقات سایه کفایت است برای نمایش نور:هر چند که گرد من برانگیخته ای باران بلا بر سر من ریخته ای چون اشک مرو ز پیش چشم...
05/11/2025

خیلی اوقات سایه کفایت است برای نمایش نور:

هر چند که گرد من برانگیخته ای
باران بلا بر سر من ریخته ای

چون اشک مرو ز پیش چشمم که هنوز
چون ناله به دامان دل آویخته ای

نقاش همیشه بین متن و زمینه و زمانه‌اش سرگشته‌است و در سرگشتگی تبادل و تعامل می‌یابد؛نقاشی هرچه از درون زبان بیشتر معنا ب...
02/11/2025

نقاش همیشه بین متن و زمینه و زمانه‌اش سرگشته‌است و در سرگشتگی تبادل و تعامل می‌یابد؛
نقاشی هرچه از درون زبان بیشتر معنا بسازد، معاصرتر است؛
هرچه از بیرون آن هم تاثیر بگیرد و تأثر و حس بسازد، تاریخی‌تر.
اگرچه لزوما مسئله‌ی غالب نقاشان امروز «جهانی شدن» است، از تعامل با گالری و رسانه؛
ولیکن جهانی شدن، خود اگرچه تعبیری‌ست که از مطالعه‌ی تاریخ، به تعریف رسیده اما از درون نقاشی سیطره و زمزمه می‌سازد.
این شعر حسین منزوی برای ادامه‌ی شرح سرگشتگی نقاش کفایت است:
سرگشته چون من و تو در آیا و كاشكی
 صد پی خجسته گمشده ی این هزار توست
 ماهی شدن به هیچ نیرزد نهنگ باش
بگریز از این حقارت آرامشی كه جوست
با گردباد باش كه تا آسمان روی
 بالا پسند نیست نسیمی كه هرزه پوست
 مرداب و صلح كاذب او، غیر مرگ نیست
 خیزاب زندگی است همه گرچه تندخوست
 با دیرو دوری از سفرش دل نمی كند
 مرغی كه آستانه ی سیمرغش آرزوست
 تا همدم كسی نشود دم نمی زند
 نی، كش هزار زمزمه پرداز در گلوست

هر بار وسایل و ابزار کارم را در طبیعت پهن می‌کنم و جمع می‌کنم،حس دست‌فروشی را دارم که هر بار بساط ریز و درشت بر زمین می‌...
19/10/2025

هر بار وسایل و ابزار کارم را در طبیعت پهن می‌کنم و جمع می‌کنم،
حس دست‌فروشی را دارم که هر بار بساط ریز و درشت بر زمین می‌چیند
و در امتداد نمایش و عرضه‌ی فروشنده‌بودنش ــ که هویت اوست ــ
تبادل دارایی می‌کند.

در این اقلیم، سخن گفتن از دارایی، فخرفروشی‌ست؛
این‌طور است که «نقاشی کردن»، دارایی نقاش است
پس سخن گفتن نقاش، از «نقاشی کردن» هم فخر فروشی‌ست.
منتهی فخری از سرِ گشودگی، و نه افزودن بر ناداشته‌ی دیگران.

پس نقاشی که حرف می‌زند،
گویی دستفروشی‌ست که فخر می‌فروشد.
سخن‌گفتنش به بایست‌های روزگار نیست،
که بنا بر پیشینه‌ی این تاریخ، گویی ناشایسته‌ست؛
زیرا گمان بردند نقاشی که حرف می‌زند، سِرّ می‌گشاید،
حال آن‌که آنچه در یادداشت‌ها و بیانگریِ نقاش عیان می‌شود،
نهایتاً راز است.

زیرا اسرارآمیزیِ جهان، کنش نقاشانه را به ذوق می‌آفریند ؛
و رازآلودیِ آن، حرکت را.
بنابراین، حرف زدنِ نقاش در تفسیر تصویر نیست،
در توصیف دست‌فروشیِ اوست به سرّ و خیال؛
خیالی که ساختمانش در نقوش و عناصرِ تصویر به درک می‌رسد
و طوافی حولِ اسرارِ جهانش مجسم می‌نماید.

و به قولِ شاعر:

دستِ من گیرد، زبانم می‌بُرد،
تا نگویَم سِرّ را چون می‌خورد.

نقاش دانسته که سِرّ، نگفتنی‌ست
و مأمن اسرار در تصویر است و واژه حاملِ راز.
نقاش در وصفِ مسافتِ میانِ سِرّ و راز، سعی می‌کند.
و در فرم زیسته‌ی این سعی، این نقاش حرف می‌زند.
#نقاشی #طراحی ‌زند

بیت  #سایه: «چون اشک مرو ز پیش چشمم که هنوز چون ناله به دامان دل آویخته‌ای» در موقعیت طراحی و حرکت قطار، برای من یادآور ...
11/10/2025

بیت #سایه: «چون اشک مرو ز پیش چشمم که هنوز
چون ناله به دامان دل آویخته‌ای»
در موقعیت طراحی و حرکت قطار، برای من یادآور اینست که بازنماییِ احوالات و دامان دل در یک وضعیت نقاشانه، در عصر حاضر، از بازنماییِ یک موضوع و اشک، مهم‌تر و مکاشفه برانگیزتر است.
یعنی شعر هم به جای عینیت‌بخشی به یک روایت یا تصویر بیرونی، به سوی بیانِ کیفیتی درونی و تعلیق عاطفی در راستای القای یک "تصور" حرکت می‌کند.
ادب زبانی‌ست که شورانگیز شده و
هنر صرفا در این فضا امکان تجربه‌ی آن وضعیتِ وجودی و حسی تا تجربه‌ی بصری یا نوشتاری فراهم می‌سازد و نهایتا دریغی متبسم، مجسم و قابل تصور پیش چشم، نمایان می‌کند.

Address

Tehran

Website

Alerts

Be the first to know and let us send you an email when pantea_________________bayatm posts news and promotions. Your email address will not be used for any other purpose, and you can unsubscribe at any time.

Share

Category