25/04/2025
.
یاد بچگی افتادم و اون وقتها که هر شب برق می رفت. دخترخاله هام میومدن خونه ما، با هم می رفتیم تو استخر شنا می کردیم و کلی بازی می کردیم. غروب هوا که تاریک می شد برقها می رفت. هوا هم گرم بود و بابا تازه از سر کار بر می گشت. یه زیر انداز پهن می کردیم تو بهارخواب جلوی خونه و ما فسقلی ها که هنوز از شنا و آب بازی خیس بودیم دور هم می نشستیم همونجا.
یادمه یه ماهیتابه بزرگ داشتیم که بابا توش نیمرو درست می کردم برامون و ما هم مثل جوجه ها جمع می شدیم دورش و عصرونه می خوردیم. بعد هم برای اینکه رعب شب و تاریکی و حیاط پر از درخت به دلمون نیفته کنار شعمهای روشن می نشستیم مثل اعضای قبیله و بابا برامون قصه می گفت یا خاطره تعریف می کرد.
ما هم می خندیدیم و اصلا یادمون می رفت شب شده، تاریکه، برق نیست و ...
حتی بی برقی هم برامون خاطره قشنگ می شد وقتی دور هم بودیم. وقتی دلمون خوش بود. وقتی هنوز دلهای کوچولومون دغدغه های بزرگ نداشت و همه ترسش مشق نیمه تموم فردا بود.
#فردا #شب #شمع