Amirqobad

Amirqobad Contact information, map and directions, contact form, opening hours, services, ratings, photos, videos and announcements from Amirqobad, Art, Tehran.

از مصاف حرف‌های گنده می‌آیم!و نظریات خشک و متقنپا بر گلوی سادگی‌م فشرده‌اند.از خاطرۀ گنگ کوچه جز دردی نمانده تقلا برای ش...
18/01/2025

از مصاف حرف‌های گنده می‌آیم!
و نظریات خشک و متقن
پا بر گلوی سادگی‌م فشرده‌اند.

از خاطرۀ گنگ کوچه
جز دردی نمانده
تقلا برای شنیدن،
به آشفتن
و تلاش برای التیام،
به جراحتی درمان ناپذیر
منجر شده‌‌اند.

من روستازادترین مردک شهرم
که سادگی باران را می‌پذیرد
و برای گله‌های بی‌چوپان
لالایی غمگینی می‌خواند
تا رنج دندان گرگ را
با احساساتی مغشوش بیامیزند!

من خرس تنهایی هستم که از تیر شکارچی گریخته
و گریزگاهِ بی‌کسی
هر لحظه زندگی‌ش را میرانده
و حالا
نمی‌داند در رویارویی هراسناک
با نام‌های قلنبه
و تئوریزه شدن عرفانی خیس،
در تنگناهای فلسفه و تاریخ
چه باید کرد.

از وحشت؟
نه!
از سرما می‌لرزم.
و دلم در این هیاهو
برای زمزمه‌ای آشنا تنگ است.

کلمات را وا می‌نهم
و تمنا را بر‌می‌گزینم
از ازدحام همه و هیچ
به خلوتِ تو را اندیشیدن پناه می‌آورم
و دیگر چه فرق می‌کند
هایدگر یا زیمل چه ریسمانی بافته‌اند
و فروید چطور می‌تواند در محاق لطیفه‌ای مضحک
جان باخته باشد.

#امیرقباد
#سکوت
#هیاهو
#فلسفه
#اندیشه
#تنهایی
#ترس

سعی می‌کنم شبیه کسی باشم که قرار بود در من زندگی را ادامه داده باشد. کسی که در گوشۀ تاریک قلبم شب‌های مستی و راستی را بی...
08/01/2025

سعی می‌کنم شبیه کسی باشم که قرار بود در من زندگی را ادامه داده باشد.
کسی که در گوشۀ تاریک قلبم شب‌های مستی و راستی را بی‌هراس صبح می‌کند و خیالش نیست که شعله‌های رسوایی‌، دنیاش را سوزانده باشند.
شبیه کسی که در نیم‌گامی آینه دنبال تصویری از شادی‌های عریان گذشته نمی‌گردد و بی‌‌اندبشۀ چه می‌شود، به هر چیز و هیچ چیز می‌خندد.
سعی می‌کنم شبیه کسی باشم که خیلی وقت پیش گم شده.

#امیرقباد
#زندگی
#آینه

اژدها گفت: تو دروغ گفتی!من چیزی نگفتم‌. چمی‌دانستم کجا را می‌گوید. یا کی را. کدام را فهمیده یا ... به اولین دروغ فکر کرد...
24/08/2024

اژدها گفت: تو دروغ گفتی!
من چیزی نگفتم‌. چمی‌دانستم کجا را می‌گوید. یا کی را. کدام را فهمیده یا ...
به اولین دروغ فکر کردم. گفته بودم: از کسی پیغامی دارم.
دروغ کوچکی بود. نگفتم چه کسی. فکر کرد منظور کس مهمی‌ست. اما چه کسی تعیین می‌کند کدام فرد مهم‌تر است. من گفتم از کسی پیغام آورده‌ام. اژدها فکر کرد باید کسی باشد که در مسیر زندگی او تأثیر گذار است. من نگفتم عمه‌ام چیزی درباره اضافه کردن تره به سبزی قرمه سبزی گفته.
اما شنیده بودم اگر در چشمان اژدها نگاه کنی دریچه بخت به رویت باز می‌شود.
بعد گفت: می‌دونی کسی که بهم دروغ بگه سرنوشتش چیه؟
فکر کردم در مجموع چند دروغ به او گفته‌ام. یکی همان که از نظر خودم دروغ نبود. یکی اینکه گفته دروازه زمان باز شده. می‌خواستم حرف مهمی زده باشم. او ترسید. یا این یکی را خوب یادم است‌ گفتم: یک همبازی داشتم در شانزده سالگی نهنگ شد. حالا در اقیانوس اطلس برای خودش تشکیل خانواده داده. فقط درباره نهنگ شدنش دروغ گفتم. چاق شده و از زن اولش سه بچه دارد و دومی پا به ماه است‌. دروغ بدتر این است که گفتم اقیانوس اطلس‌ راستش در بوشهر کارمند یک دفتر اسناد رسمی‌ست. دروغ خفیف‌تر این است که گفتم دوستم. صرفا آشنایی خفیفی داریم. این یکی را عمرا نفهمد.
نگاهی کرد.
باید این نگاه مستقیم‌اش ثروت انبوهی را به ارمغان می‌آورد. اما سوال‌اش بوی سوختن می‌داد. می‌صرفید دروغ دیگری بگویم: چرا کسی باید به یه اژدها دروغ بگه؟ بعد تهش یه سوزوندن بلدی. مرگ سریع و جذابیه!
اژدها به فکر فرو رفت. چیز دیگری نگفتم. چیز دیگری نپرسید.
عوض‌اش بیداری هجوم آورد. روز نعره می‌کشید. کارهای عقب افتاده. فاکتورهای بی‌سامان. قبض‌های پرداخت نشده.
به اژدها دروغ گفته بودم و جزایم بیداری و زندگی بود.

#امیرقباد
#اژدها
#داستان

#ماجرا
#دروغ
#آتش
#زندگی
#نهنگ

دختری با تتوی اژدها...سالها تماشایش را به تعویق انداختم.  چرا؟ چمی‌دانم! دختری با تتوی اژدها می‌تواند زندگی را در دستش ب...
07/08/2024

دختری با تتوی اژدها...
سالها تماشایش را به تعویق انداختم. چرا؟ چمی‌دانم!
دختری با تتوی اژدها می‌تواند زندگی را در دستش بگیرد بی آنکه حتی حضورش در لمس دقایق آشکار شود.
رونی مارا را دوست دارم. برای کرول ..‌. با آن عشق زیبا و به یاد ماندنی. شاید داستان لزبین دوست نداشته باشید. اما نمایش عشق در کرول چیزی ورای جنسیت و ال‌جی‌بی‌تی‌کیو ست. عشق در لایه‌ای انسانی.
و برای کابوس نیمه شب.
و حالا برای دختری با تتوی اژدها.

دنیل کریگ را هم دوست دارم.
من یک فن جیمز باند حرفه‌ای هستم. نمی‌توانم او را دوست نداشته باشم. و اینجا در دختری با تتوی اژدها ... یا نه در نایوز اوت یا گلدن کامپس ... بگذریم.

این یک فیلم هنری در قواره کن و برنیلانه و ونیز نیست. من هم در انتخاب فیلم تابع جشنواره‌ها نیستم.
دختری با تتوی اژدها یک درام جنایی با بن‌مایه عشق و اروتیک است. اما مبادا دختری با تتوی اژدها عاشق شود.
اگر فیلم را دیده‌اید یا بعدتر به تماشایش نشستید، درباره اش حرف بزنیم.

#امیرقباد
#تتو
#اژدها




چهارشنبه شب بود. حامد و ساغر صدا کردند بیا تولد بازی.روز کاملی را پشت سر گذاشته بودم و باورم نمی‌شد با یک دعوت ناگهانی م...
04/08/2024

چهارشنبه شب بود. حامد و ساغر صدا کردند بیا تولد بازی.
روز کاملی را پشت سر گذاشته بودم و باورم نمی‌شد با یک دعوت ناگهانی مواجه شوم و بنا شود این روز را به صبح فردا پیوند بزنم.
پارسال هم شب تولدی با هم بودیم و خوش گذشته بود. بعد در یک مرور کوتاه فکر کردیم چقدر عجیب که یک سال از آن شب گذشته.
دنیا منتظر نمانده. زمان نایستاده و ما هر چه می‌دویم، از چیزی عقب افتاده‌ایم. چیزی که اسمش را گذاشته‌ایم زندگی و هر روز مقهورمان می‌کند.
آخر می‌دانی؛ زندگی را پیش‌نویس کرده‌ایم و دل‌مان نمی‌آید روی نوشته‌های‌مان خط بزنیم.
اما مگر زمان به ما قولی داده؟
مگر جهان به ما دینی دارد؟
و اینکه ما از زمان و جهان چه می‌خواهیم.
با ساغر در این باره حرف زدیم. در دیداری عصرگاهی هم صحبت کوتاهی شده بود. زندگی قرار نیست بسته کاملی از دستاورد باشد و قرار نیست با شعار قناعت از خوشی‌های ویژه‌اش محروم ماند. زندگی چیزی بین این هاست. تلاش برای خوشی اما نه به قیمت اینکه اسیر آن تلاش شوی.
حالا این یعنی برنامه ویژه‌ای دارم؟
نه! من هیچ وقت به برنامه ویژه‌ای برای آینده دل نبسته‌ام. فقط دلم می‌خواهد سال بعد مرداد که شد نگویم چه زود گذشت و‌ نگویم چه سخت گذشت‌.
بقیه‌اش را واگذار می‌کنم به روزگار.

#امیرقباد
#امرداد
#زندگی

چهل و یک سالگی کوتاهی بود و کار، جدی‌ و پوچ‌، جای همه چیز را گرفت. چهل یک سالگی دیگری نخواهم داشت که جبرانش کنم؛ پس بی‌خ...
27/07/2024

چهل و یک سالگی کوتاهی بود و کار، جدی‌ و پوچ‌، جای همه چیز را گرفت. چهل یک سالگی دیگری نخواهم داشت که جبرانش کنم؛ پس بی‌خیال.
سال بعد چه؟ اگر قدر مطلق خاطره‌ها از این کمتر شود، چه؟ چمی‌دانم!

حالا پسر بچه چهل و دو ساله‌ای هستم که حیران راه پیش رو و خرابه‌های پشت سر را نگاه می‌کند و نه از چیزی سر در می‌آورد و نه دلش می‌خواهد بفهمد. سرش گرم بازی‌های ساده روزگار است و چیزی نمی‌پرسد تا پاسخ‌ها آزارش ندهند.

با همان نادانی عزیز در آینه سال بعد و خرابکاری‌های بعدتر را می‌بینم. دلم می‌خواهد به سخت‌کوشی‌ام بخندم. جور بدی. جوری که خودم نخستین کسی باشم که این همه دویدن برای هیچ را مسخره می‌کند. اما حتی خنده‌های مصنوعی هم دشوار شده.

سال کوتاهی بود. با توالی اشتباهاتی که از پسر بچه چهل و یک ساله‌ای انتظار می‌رود.
سال بعد چه؟ اشتباهات تازه؟ بعید است جز این باشد. که من آدم راه حل‌های اشتباه و پیچیده برای مسائل ساده‌ام.

#امیرقباد
#ششم #امرداد

هیچ دلم نمی‌خواهد وقت‌تان را تلف کنم. اریک داستان پیچیده‌ای نیست. اما ابعاد متفاوتی از انسان را به سادگی نمایش می‌دهد. م...
16/07/2024

هیچ دلم نمی‌خواهد وقت‌تان را تلف کنم.
اریک داستان پیچیده‌ای نیست. اما ابعاد متفاوتی از انسان را به سادگی نمایش می‌دهد. من هوادار بندیکت کامبربچ هستم. اما این ربطی به او ندارد. شاید هم ارتباط زیادی به او نقش آفرینی و صدا پیشگی جذاب او دارد.
اریک از آن مینی سریال‌های جنایی جذاب است که ماجرایی ورای یک پرونده ساده پلیسی‌ست. هیچ دلم نمی خواهد چیزی از قصه‌اش بگویم. اما امیدوارم ببینید و برایم از این مارتن بنویسید.
#امیرقباد

#ادگار

 پرسید: به چیزی هم ایمان داری؟گفتم: منظورت چیه؟ یعنی چیزی که بخوام بپرستم یا یه آیین که زندگی رو به یه سری جمله پیوند بز...
22/06/2024


پرسید: به چیزی هم ایمان داری؟
گفتم: منظورت چیه؟ یعنی چیزی که بخوام بپرستم یا یه آیین که زندگی رو به یه سری جمله پیوند بزنه که چند نفر سر هم کردن؟
گفت: آره! همچین چیزی. نمی‌تونم سوال دقیقی بپرسم. خودت منظورم رو می‌دونی.
هیچ وقت ناچار نشده بودم به ایمان داشتن فکر کنم. در زندگی‌هایی که معلوم نیست چقدر به درازا بیانجامند، فرصت نمی‌کنی حتی بفهمی کالبدی که مهمانش هستی با چه چیز سازگارتر است؛ یافتن جهان‌بینی و این چیزها که دیگر هیچ.
در زندگی بزرگتری که ماهیت اصلی مرا شکل داده، این قصه‌ها و افسانه‌ها رنگ باخته‌اند. اگر مثل من هزار زندگی و هزار آیین را تجربه کرده بود، دیگر خودش را درگیر این پرسش‌ها نمی‌کرد.
خواستم جوری دست و پای جملات را در هم گره بزنم که بی‌آنکه چیزی در نگاهش تکان بخورد یا دلش را به لرزه اندازد، سر و ته ماجرا را هم بیاورم.
گفتم: من به خود زندگی ایمان دارم!
گفت: اما زندگی کوتاهه! بهتر نیست به چیز بزرگتری ایمان داشته باشی؟
گفتم: هر لحظه زندگی به بزرگی کل هستیه. تو زندگی رو در ظرف زمان نگاه می‌کنی. من روش دیگه‌ای دارم.
به فکر فرو رفت. نمی‌توانستم توضیح بدهم وقتی مرگ‌های بسیاری را تجربه کرده باشی، نگاهت به زندگی، به جهان، به هر آیین و رسمی که انسان‌ها خلق کرده‌اند، جور دیگری‌ست.
همچنان لبه پل نشسته بودیم. گفت: من اگر بپرم پایین به یه زندگی دیگه می‌رسم. تو بپری پایین چی؟ وقتی به چیزی ایمان نداری، مرگ برات آخر همه چیز نیست؟
خندیدم. طوری که از خنده‌ام حیرت کرد. حتی انگار دست و پایش را جمع کرد. چون به نظرم با طولانی شدن خنده‌ام ترسید. گفتم: تو رو نمی‌دونم؛ ولی من اگر بپرم پایین ماجرام خیلی با تو فرق می‌کنه.
نمی‌توانستم توضیح بدهم چطور. با همه ایمان‌هایی که زیسته بود، عاصی از زندگی خودش را برای پرش به دهان مرگ آماده کرده بود و من ناگهان سر راهش سبز شده بودم.
گفت: چکار می‌تونی بکنی برام؟ دقیقا تو همین لحظه!
گفتم: نمی‌دونم. می‌خوای بپری واقعا؟
گفت: برام چیزی نمونده.
گفتم: می‌تونم دستت رو بگیرم که تنها نپری!
گفت: یعنی حاضری با من بمیری؟
گفتم: حاضرم با تو این زندگی رو بمیرم.
پوزخندی زد: باز خوبه کسی باشه باهام بمیره. کسی دیگه باهام به زندگی فکر نمی‌کرد.
دستش را گرفتم. کمی می‌لرزید. نزدیک‌تر شدم دستم به شانه‌هایش رسید. سعی کردم اتفاق به آرامی پیش برود. دستم را محکم‌تر گرفت و فشار داد. می‌توانستم چیزی بگویم که منصرف شود؟ نمی‌دانم. فکر کردم شاید به این زندگی آمده‌ام که او در مرگ تنها نباشد. همین هم کافی بود.
سه... دو ... یک ... پرواز

#امیرقباد
#مرگ

 بعد از من چه بر سر کبوترهایمان خواهد آمد؟جایی نوشته بودی: «در هر تماشایی، مشق پرواز می‌کنم!»من هیچ پرواز نیاموخته بودم ...
13/06/2024


بعد از من چه بر سر کبوترهایمان خواهد آمد؟
جایی نوشته بودی: «در هر تماشایی، مشق پرواز می‌کنم!»
من هیچ پرواز نیاموخته بودم و پیش از رویارویی با زندگی از آن زاویه که تو نگاه می‌کردی، چه می‌دانستم شکوه آزادی چیست؟ چه می‌دانستم خود آزادی چیست؟
رفته بودی #قصه تازه‌ای بفروشی. به همان رهایی که تنها خودت بلدی. در مواجهه با این واپسین خاطره زندگی تو، به عنوان کسی که زندگی‌ت را به ارث برده، چیزی از تجربه‌ای در تخت به یادم مانده. مردی با بوی شور ماهی و‌ گشودگی آغوش و لبخند تو.
ماجرا در لحن مرور تو، طپش دیگری‌ست. هرچند من با این تنانگی غریبه‌ام؛ با تن‌ تو غریبه‌ام؛ اما با مزه کردن یک لحظه زندگی آنطور که تو چشیده‌ای، چیزکی فهمیده‌ام. دریچه‌ای تازه گشوده شده. گرچه منظره هنوز برایم گنگ است.
مرد با بوی شور ماهی حتی تو را کمتر از من فهمیده؛ هلت داده. سرت خورده لبه چوبی تخت. از هوش رفته‌ای. نفس و شوقت بند آمده. درد و خنده بر سیمایت ماسیده. پله‌ها را دوتا یکی کرده؛ خودش گریخته؛ بوی شور ماهی‌اش مانده.
تن تو را تکان می‌دهم. کمی منگ و بی‌عار برمی‌خیزم. در آینه عریانی و عصیانت را مرور می‌کنم. هنوز حرمتی برای تنت در سرم شعر نشده. عریان پله‌ها را پایین می‌روم تا چشم‌های حیران مردان و زنان مست را بر خطوط تنم برقصانم.
سرم درد می‌کند و گیج می‌روم. پله‌ها را غلت می‌زنم تا کاشی‌های لق کافه.
دکتر تشخیص سریعی دارد. خرچنگی در سرم مشغول پیاده روی‌ست و شادی‌هایمان را می‌خورد. شادی‌هایی که از تو به یادگار مانده و شادی‌هایی که می‌خواهم به تجربیات تو بیافزایم لای چنگک‌های خرچنگ، خرچ خرچ خرد می‌شوند.
کدام مرگ برایمان خوشایندتر بود.؟
یادداشت‌های روزانه‌ات را می‌خوانم و هر روز بیشتر عاشقت می‌شوم. هر روز بیشتر دلم می‌خواهد تو باشم. بیش از تمام زندگی‌هایی که به مرگ کشانده‌ام یا مرگ‌هایی که زیسته‌ام. دلم می‌خواهد تو را چنان که تویی بیآموزم. دوست دارم تو را تا هزار سال زندگی کنم. اما خرچنگ تند راه می‌رود، زیاد می‌خورد و هر روز لرزش‌ دست‌هایم را بیشتر می‌کند.
گاهی فراموش می‌کنم که بوده‌ام. فراموش می‌کنم که بوده‌ای. فراموش می‌کنم از کجا تو را زیسته‌ام و می‌ترسم وقتی در مرگ دیگری بیدار شوم تمام آنچه تو بودم را از یاد برده باشم.
دلم برای پرواز تنگ می‌شود. برای تو بودن.
خرچنگ راهش را اما در امتداد تمام رویاها باز می‌کند. دیروز به کبوترها غذا داده‌ام؟ نمی‌دانم. امروز ظرف‌های آبشان را پر کرده‌ام؟ شاید! مردی که به ملاقاتم آمده چرا می‌گرید؟ کیست؟ اینجا چه می‌خواهد؟ چمی‌دانم!

#امیرقباد
#زن
#شوق
#عریان

 بیابان تا بی‌نهایت ادامه دارد. مرد چه می‌کرده؟همیشه آخرین ساعات و گاهی تنها دقایقی از آن را به یاد می‌آورم. اما او در آ...
09/06/2024


بیابان تا بی‌نهایت ادامه دارد. مرد چه می‌کرده؟
همیشه آخرین ساعات و گاهی تنها دقایقی از آن را به یاد می‌آورم. اما او در آخرین ساعات زندگی جای دست و پنجه نرم کردن با مرگ، شل کرده؛ لم داده زیر تیغ آفتاب و اجازه داده خاطرات مثل هذیانی در هم پیچیده به او هجوم آورند.انگار از این هذیان سپری ساخته پیشاروی باور مرگ. گذاشته #تشنگی کار خودش را بکند و گرما به راحتی بر او چیره شود.
به زنی بیش از دیگران اندیشیده. بیش از هر چیز خودش را بابت اندوهی که به زن تحمیل می‌شود، خودش را سرزنش کرده. پیرزن شاید مادرش باشد. یا مادر همسرش. یا صاحبخانه.
به کودکی هم اندیشیده. هیچ نفهمیده چرا حالا او را به یاد آورده. خاطره‌ای از چهل سال پیش ناگهان در آستانه مرگ خودش را کشیده تا رگ‌های متورم چشم‌هایش. جعبه مدادرنگی پسرک را مخفی کرده. کارش را انکار کرده و جعبه مدادرنگی را دور انداخته چون به مدادرنگی‌های همکلاسی‌‌اش حسودی می‌کرده. بعد فهمیده آن #مدادرنگی‌ تنها دلخوشی پسر بوده. جایزه‌ای که مادرش خریده بوده تا جای خالی هدیه تولد پدر گمشده‌اش را حس نکند. این را چند روز بعد فهمیده. یادش نمی‌آید چطور. اما هنوز خودش را نبخشیده.
به یک #سگ فکر کرده‌. سگی مریض حال. رهایش کرده که بمیرد. جایی خیلی دور از خانه. یک ماه بعد سگ او را یافته. برایش دندان قروچه‌ای هم کرده و دور شده. این بار به انتخاب خودش.
و زن دیگری را به یاد آورده. از یاد‌آوریش رنجیده. زن با چشم‌های خیس ترکش کرده. زن ناگهان عاشقش نبوده. ناگهان دلش دیگر او را نخواسته. زن دشوار و آشفته دور شده. او حیران و گیج به جا مانده.
از مرور تند خاطراتش سرم گیج می‌رود. تشنه‌ام. #عطش را هم از این تن رنجور به ارث برده‌ام.
فکر می‌کنم حالا ممکن است کجا باشم. به کدام سمت باید بروم. اولین آبادی کجاست و از آنجا کجا باید بروم. به زندگی مرد چنگ می‌زنم. آسودگی‌اش پیش از مرگ مرا می‌ترساند. آنسوی این عطش چیست که مرگ را برایش شیرین کرده؟
ترس از ادامه زندگی او پاهایم را سست می‌کند.
می‌نشینم با خودم. خاطراتم را نظم می‌دهم. خاطرات آخر او را هم نظم می‌دهد. جهان را سر خط می‌آورم. با خودم می‌گویم بنشینم تا تیغ آفتاب از دست روز بیافتد. اما می‌دانم با این عطش چند #خاطره تا مرگ فاصله دارم.
شاید کمی استراحت کردم و خودم را به زندگی او کشاندم؛ به پیر زن سر زدم؛ یک جعبه مداد رنگی برای کسی خریدم، سگ مریضی را به سرپرستی گرفتم و یادداشتی برای زن جوان فرستادم که بگویم درک می‌کنم دلش می‌خواهد زندگی کند. من بسیار مرگ‌ها را زندگی کرده‌ام و این یکی را خوب بلدم.

#امیرقباد

 فیل‌بان با تعجب نگاهم کرد. من با حیرت او و دشت و فیل‌ها را مرور کردم. از خوابی طولانی بیدار شده بودم یا به خوابی عمیق س...
08/06/2024


فیل‌بان با تعجب نگاهم کرد. من با حیرت او و دشت و فیل‌ها را مرور کردم.
از خوابی طولانی بیدار شده بودم یا به خوابی عمیق سقوط کرده بودم؟
سرم درد می‌کرد. صورتم زخمی گلی بود. فیل‌بان کمک کرد برخیزم و مرا تا نزدیکی آب‌بند همراهی کرد. در سکوت آبِ مرده چشمان بی‌فروغ پسر جوانی را می‌دیدم که به من خیره است. مشتی در آب کوفتم. موجی مرا در خود فرو برد و دوباره همان پسر را به سرنوشتم تف کرد. آب را در دست‌های رنجورم مشت کردم و به صورتم پاشیدم که کمک کند از این خواب بیدار شوم.
فیل‌بان با نگرانی نگاهم کرد. چیزهایی به یاد می‌آوردم. چیزی پیش از آن خواب طولانی. او فریاد می‌زد: سلمان. من با خشم و خنده چوب دستی‌ام را بالا برده بودم تا یکی از فیل‌ها را ادب کنم. سایه‌ای از پشت سر بلند شده بود. فیلی روی دو پا. فرصت برای باور کردن نمانده بود. فیل خشمگین تنبیه سختی برایم در نظر گرفته بود.
آشا! این آخرین کلمه‌ای بود که قبل از مرگ به زبانم آمد. وقتی که خرد شدن جمجمه‌ام بین زمین سنگلاخی و پاهای فیل صدای همه چیز را خاموش می‌کرد.
بعد از دو کابوس همزمان بیدار شدم.
مردها با شمشیرهای آخته به من هجوم آورده بودند. تیغ شمشیر در سیاهی شب می‌درخشید و سایه فیل، زردی عصرگاهی را به اندوهی تاریک می‌آمیخت.
فیل‌بان کنارم نشست. فیل عاصی هنوز همان حوالی بود. گفت: می‌تونی راه بری؟
گفتم: چرا نتونم؟
گفت: فکر کردم زیر پاهای سوته دخلت اومده. قسم می‌خورم صدای خرد شدن جمجمه‌ت هنوز تو گوشمه.
گفتم: یعنی خواب ندیدم؟
نفس عمیقی کشید: حتی تو خواب هم دیدن چنین چیزی وحشتناکه. برگرد خونه. بهتره چند روز این حوالی آفتابی نشی. فیل هیچی رو فراموش نمی‌کنه. اگر همینجوری بمونه باید یه فکری بکنیم.
من چطور او را می‌شناختم. خانه کدام طرف بود؟ خانه چه شکلی بود. کسی هم در خانه منتظرم بود؟
در یک خاطره کوتاه بیدار شده بودم و خاطرات بی‌شماری در سرم مرور می‌شد که ارتباطی به این پسرک جوان نداشت.
فیل‌ها صدا می‌کردند. باید رهایشان می‌کردم و می‌رفتم. باید در راه به همه چیز می‌اندیشیدم. به زندگی. به مرگ. به خواب و بیداری.
مرشد گفته بود اولین بار که در مرگی زنده می‌شوی دشوارتر است. آیا این اولین بار بود که از مرگی به زندگی باز می‌گشتم؟

#امیرقباد
#مرگ
#زندگی
#داستان
#فیل
#خشم
#خاطره
#

 #با  #خشم غریبه نیستم. با  #غم بدجور آشنام. حسرت؟ شمردن این یکی می‌تواند ساعت‌ها و روزها و حتی ماه‌ها وقتم را بگیرد بی‌...
06/06/2024

#
با #خشم غریبه نیستم. با #غم بدجور آشنام. حسرت؟ شمردن این یکی می‌تواند ساعت‌ها و روزها و حتی ماه‌ها وقتم را بگیرد بی‌آنکه وسطش فرصت نفس کشیدن بیابم. عشق اما... همیشه فکر کرده‌ام همین است و هر بار با صورت تازه‌ای از آن رویارو شده‌ام.
مرشدم می‌گفت: در یکی از این زندگی‌ها #عشق را خواهی یافت و مرگ را برایت دشوار خواهد کرد. من شک نداشتم که عشق را در زندگی خودم باخته‌ام. عشقی که هر نفس‌اش را با دستانم خودم بافته بودم.
گفتم: باورم به عشق را از دست داده‌ام.
گفت: باورت به خودت را از دست داده‌ای. عشق کاری به باور یا وجود تو ندارد.
حوصله نداشتم که بحثی بالا بگیرد. گفتم: بعد چه؟
گفت: همان لحظه دشواری #مرگ گریبانگیرت می‌شود.
پرسیدم: اگر این طور شد چه کنم؟
گفت: عاشق نشو.
حرفش را گوش نکردم. در یک انتظار طولانی، در آفتاب طاقت فرسای یک ظهر تابستانی اوایل آگوست؛ در کنار بازارچه ماهی فروش‌ها، فهمیدم عاشق زنی هستم که به من هیچ گوش نمی‌دهد.
زن زیبایی بود؟ شاید همانجا فهمیدم عاشقش شده‌ام. چون زیبایی او را نمی‌دیدم. زیبایی او را حس می‌کردم. فهمیدم یک قدم از مرزی که برای خودم معین کرده‌ام پیش رفته‌ام.
باید رهایش می‌کردم. خانم مرگ منتظر بود. امروز یا فردا را نمی‌دانستم. یک روز صبرش سر می‌آمد؛ تیغ به دست می‌آمد بیخ گوشم. خنده تلخش را در گوشم هجی می‌کرد و رشته اتصالم به زندگی را با اشاره‌ای می‌برید.
فکر کردم دست زن را بگیرم و بگریزم. فکر کردم وقتش رسیده که #طلسم مرگ و زندگی را بشکنم. فکر کردم دیگر بیش از نمی.توانم این بار را به دوش بکشم.
عشق و مرگ از دو سو مرا می‌کشیدند.
مرشد می‌گفت: آن لحظه نه خود مرگ، اندیشیدن به تنهایی پس از مرگ دشوار است. حتی گفت: اما مگر پیش از این مرگ و تنهایی را نچشیده‌‌ای؟ ولی این بار متفاوت است. حالا رنج و غم جور دیگری مزه خود را به جام مرگ تحمیل می‌کنند. آن تلخی اما درسی در خود دارد که یک روز می‌چشی.
فکر می‌کردم حواسم خواهد بود. اما عشق از شکاف کوچکی وارد می.شود و تمام شریان‌ها را در انحصار خود می‌گیرد.
فکر کردم چقدر فرصت مانده؟ گفتم مهم نیست. تا لحظه آخر را سر می‌کنیم. اما به عمق دریایی که زیر پایم بود فکر کردم. به زن فکر کردم. به رنجی که مستحق‌اش نبود. باید پیش از مرگ از این رنج جدایش می‌کردم.
مرشد گفته بود: مرگ خودخواهت می‌کند. من مفهوم #خودخواهی را نفهمیده بودم.
حالا می‌دانم می‌توانم عاشق خودخواهی باشم که جای عشق و رنج و غم را نمی‌شناسد. همین حالا که تنها انتظار مرگ را می‌کشم و تلخی #زهر روایت مدامی را در گوش دقایقم نجوا می‌کند...
#امیرقباد

Address

Tehran

Website

Alerts

Be the first to know and let us send you an email when Amirqobad posts news and promotions. Your email address will not be used for any other purpose, and you can unsubscribe at any time.

Contact The Establishment

Send a message to Amirqobad:

Share

Category