18/01/2025
از مصاف حرفهای گنده میآیم!
و نظریات خشک و متقن
پا بر گلوی سادگیم فشردهاند.
از خاطرۀ گنگ کوچه
جز دردی نمانده
تقلا برای شنیدن،
به آشفتن
و تلاش برای التیام،
به جراحتی درمان ناپذیر
منجر شدهاند.
من روستازادترین مردک شهرم
که سادگی باران را میپذیرد
و برای گلههای بیچوپان
لالایی غمگینی میخواند
تا رنج دندان گرگ را
با احساساتی مغشوش بیامیزند!
من خرس تنهایی هستم که از تیر شکارچی گریخته
و گریزگاهِ بیکسی
هر لحظه زندگیش را میرانده
و حالا
نمیداند در رویارویی هراسناک
با نامهای قلنبه
و تئوریزه شدن عرفانی خیس،
در تنگناهای فلسفه و تاریخ
چه باید کرد.
از وحشت؟
نه!
از سرما میلرزم.
و دلم در این هیاهو
برای زمزمهای آشنا تنگ است.
کلمات را وا مینهم
و تمنا را برمیگزینم
از ازدحام همه و هیچ
به خلوتِ تو را اندیشیدن پناه میآورم
و دیگر چه فرق میکند
هایدگر یا زیمل چه ریسمانی بافتهاند
و فروید چطور میتواند در محاق لطیفهای مضحک
جان باخته باشد.
#امیرقباد
#سکوت
#هیاهو
#فلسفه
#اندیشه
#تنهایی
#ترس