Amirqobad

Amirqobad Contact information, map and directions, contact form, opening hours, services, ratings, photos, videos and announcements from Amirqobad, Art, Tehran.

سعی می‌کنم شبیه کسی باشم که قرار بود در من زندگی را ادامه داده باشد. کسی که در گوشۀ تاریک قلبم شب‌های مستی و راستی را بی...
08/01/2025

سعی می‌کنم شبیه کسی باشم که قرار بود در من زندگی را ادامه داده باشد.
کسی که در گوشۀ تاریک قلبم شب‌های مستی و راستی را بی‌هراس صبح می‌کند و خیالش نیست که شعله‌های رسوایی‌، دنیاش را سوزانده باشند.
شبیه کسی که در نیم‌گامی آینه دنبال تصویری از شادی‌های عریان گذشته نمی‌گردد و بی‌‌اندبشۀ چه می‌شود، به هر چیز و هیچ چیز می‌خندد.
سعی می‌کنم شبیه کسی باشم که خیلی وقت پیش گم شده.

#امیرقباد
#زندگی
#آینه

هیچ دلم نمی‌خواهد وقت‌تان را تلف کنم. اریک داستان پیچیده‌ای نیست. اما ابعاد متفاوتی از انسان را به سادگی نمایش می‌دهد. م...
16/07/2024

هیچ دلم نمی‌خواهد وقت‌تان را تلف کنم.
اریک داستان پیچیده‌ای نیست. اما ابعاد متفاوتی از انسان را به سادگی نمایش می‌دهد. من هوادار بندیکت کامبربچ هستم. اما این ربطی به او ندارد. شاید هم ارتباط زیادی به او نقش آفرینی و صدا پیشگی جذاب او دارد.
اریک از آن مینی سریال‌های جنایی جذاب است که ماجرایی ورای یک پرونده ساده پلیسی‌ست. هیچ دلم نمی خواهد چیزی از قصه‌اش بگویم. اما امیدوارم ببینید و برایم از این مارتن بنویسید.
#امیرقباد

#ادگار

 بیابان تا بی‌نهایت ادامه دارد. مرد چه می‌کرده؟همیشه آخرین ساعات و گاهی تنها دقایقی از آن را به یاد می‌آورم. اما او در آ...
09/06/2024


بیابان تا بی‌نهایت ادامه دارد. مرد چه می‌کرده؟
همیشه آخرین ساعات و گاهی تنها دقایقی از آن را به یاد می‌آورم. اما او در آخرین ساعات زندگی جای دست و پنجه نرم کردن با مرگ، شل کرده؛ لم داده زیر تیغ آفتاب و اجازه داده خاطرات مثل هذیانی در هم پیچیده به او هجوم آورند.انگار از این هذیان سپری ساخته پیشاروی باور مرگ. گذاشته #تشنگی کار خودش را بکند و گرما به راحتی بر او چیره شود.
به زنی بیش از دیگران اندیشیده. بیش از هر چیز خودش را بابت اندوهی که به زن تحمیل می‌شود، خودش را سرزنش کرده. پیرزن شاید مادرش باشد. یا مادر همسرش. یا صاحبخانه.
به کودکی هم اندیشیده. هیچ نفهمیده چرا حالا او را به یاد آورده. خاطره‌ای از چهل سال پیش ناگهان در آستانه مرگ خودش را کشیده تا رگ‌های متورم چشم‌هایش. جعبه مدادرنگی پسرک را مخفی کرده. کارش را انکار کرده و جعبه مدادرنگی را دور انداخته چون به مدادرنگی‌های همکلاسی‌‌اش حسودی می‌کرده. بعد فهمیده آن #مدادرنگی‌ تنها دلخوشی پسر بوده. جایزه‌ای که مادرش خریده بوده تا جای خالی هدیه تولد پدر گمشده‌اش را حس نکند. این را چند روز بعد فهمیده. یادش نمی‌آید چطور. اما هنوز خودش را نبخشیده.
به یک #سگ فکر کرده‌. سگی مریض حال. رهایش کرده که بمیرد. جایی خیلی دور از خانه. یک ماه بعد سگ او را یافته. برایش دندان قروچه‌ای هم کرده و دور شده. این بار به انتخاب خودش.
و زن دیگری را به یاد آورده. از یاد‌آوریش رنجیده. زن با چشم‌های خیس ترکش کرده. زن ناگهان عاشقش نبوده. ناگهان دلش دیگر او را نخواسته. زن دشوار و آشفته دور شده. او حیران و گیج به جا مانده.
از مرور تند خاطراتش سرم گیج می‌رود. تشنه‌ام. #عطش را هم از این تن رنجور به ارث برده‌ام.
فکر می‌کنم حالا ممکن است کجا باشم. به کدام سمت باید بروم. اولین آبادی کجاست و از آنجا کجا باید بروم. به زندگی مرد چنگ می‌زنم. آسودگی‌اش پیش از مرگ مرا می‌ترساند. آنسوی این عطش چیست که مرگ را برایش شیرین کرده؟
ترس از ادامه زندگی او پاهایم را سست می‌کند.
می‌نشینم با خودم. خاطراتم را نظم می‌دهم. خاطرات آخر او را هم نظم می‌دهد. جهان را سر خط می‌آورم. با خودم می‌گویم بنشینم تا تیغ آفتاب از دست روز بیافتد. اما می‌دانم با این عطش چند #خاطره تا مرگ فاصله دارم.
شاید کمی استراحت کردم و خودم را به زندگی او کشاندم؛ به پیر زن سر زدم؛ یک جعبه مداد رنگی برای کسی خریدم، سگ مریضی را به سرپرستی گرفتم و یادداشتی برای زن جوان فرستادم که بگویم درک می‌کنم دلش می‌خواهد زندگی کند. من بسیار مرگ‌ها را زندگی کرده‌ام و این یکی را خوب بلدم.

#امیرقباد

Address

Tehran

Website

Alerts

Be the first to know and let us send you an email when Amirqobad posts news and promotions. Your email address will not be used for any other purpose, and you can unsubscribe at any time.

Share

Category