21/09/2026
«سنگر چهل و هفت»
من
خویشتن معجزه ام
نه از آن دست معجزات
که نان را به سفره می آورد
من
از آن دست معجزه ام
که از میان تبرداران
به قامت درختی سربلند
گذشته است
در چهل و هفتمین ایستگاه این سفر باطل
شهر در خواب فرو رفته و من بیدارم
تا با تیغ کلمه غزل بر دهان مرگ بگذارم
بنگر که می خندم
نه از سر شادمانی
که به ریشخند پیروزمندانه ای بر دهان زوال
آیا از این معجزه
تلخ تر و باشکوه تر؟
که در انتهای چهل و هفت سال نبرد
هنوز
از چشمان من
شعر چونان گدازه ای بر برف می بارد
از من مپرس که چگونه
که بر میز سرد این روزگار
مانده ام
نه انتخابی میان گزینه ها
که یگانه هنر من بود
هنر جنگیدن با دست خالی
در برابر لشکری از سایه ها
من هنوز نفس می کشم
هنوز ایستاده ام
و هنوز
چهل و هفت سالگی ام را
چونان مدالی از خون و ابریشم
بر سینه می زنم
(دودمه) رامش
۳۰ شهریور ۱۴۰۵