Ramesh

Directions Website

Ramesh Contact information, map and directions, contact form, opening hours, services, ratings, photos, videos and announcements from Ramesh, Art, shiraz, Shiraz.

«سنگر چهل و هفت» ‌منخویشتن معجزه امنه از آن دست معجزاتکه نان را به سفره می آورد‌مناز آن دست معجزه امکه از میان تبردارانب...
21/09/2026

«سنگر چهل و هفت»
‌
من
خویشتن معجزه ام
نه از آن دست معجزات
که نان را به سفره می آورد
‌
من
از آن دست معجزه ام
که از میان تبرداران
به قامت درختی سربلند
گذشته است
‌
در چهل و هفتمین ایستگاه این سفر باطل
شهر در خواب فرو رفته و من بیدارم
تا با تیغ کلمه غزل بر دهان مرگ بگذارم
‌
بنگر که می خندم
نه از سر شادمانی
که به ریشخند پیروزمندانه ای بر دهان زوال
آیا از این معجزه
تلخ تر و باشکوه تر؟
که در انتهای چهل و هفت سال نبرد
هنوز
از چشمان من
شعر چونان گدازه ای بر برف می بارد
‌
از من مپرس که چگونه
که بر میز سرد این روزگار
مانده ام
نه انتخابی میان گزینه ها
که یگانه هنر من بود
هنر جنگیدن با دست خالی
در برابر لشکری از سایه ها
‌
من هنوز نفس می کشم
هنوز ایستاده ام
و هنوز
چهل و هفت سالگی ام را
چونان مدالی از خون و ابریشم
بر سینه می زنم
‌
(دودمه) رامش
۳۰ شهریور ۱۴۰۵

«              » در بیابانمردی گله‌اش را جا گذاشتکوهبا او حرف زد‌دیگری نان داشتو شالش رابه کسی داد که می‌لرزید‌هر دوفرام...
19/09/2026

« »

در بیابان
مردی گله‌اش را جا گذاشت
کوه
با او حرف زد
‌
دیگری نان داشت
و شالش را
به کسی داد که می‌لرزید
‌
هر دو
فراموش شدند
در دو نام
‌
مردی کتابش را
به عصا فروخت
ردایش را به نانی فروخت
‌
آن شب سنگ‌ها
گرد خانه‌ای چیده شدند
پرنده‌ها
از بالای آن
بی‌پناه می‌گذشتند
‌
آن‌که گله داشت آمد
آن‌که نان داشت آمد
‌
یکی
چوب‌دستش را
در دیوار فرو کرد
و تیری بست
‌
دیگری شالش را
روی سنگی انداخت
که باد کنده بود
‌
خانه
آن شب بی‌نام ماند
و تنها همان شب
آرام گرفت

رامش «دودمِه»

« معبد» گیسوانتبوی شراب می‌دادو چشمات منورا‌و منبه هفت سوی آینهنگریستمکسی بازنگشت‌اشک بود و شعلهو بوته‌ایکه می‌سوختسکوتد...
18/09/2026

« معبد»

گیسوانت
بوی شراب می‌داد
و چشمات منورا
‌
و من
به هفت سوی آینه
نگریستم
کسی بازنگشت
‌
اشک بود و شعله
و بوته‌ای
که می‌سوخت

سکوت
در چشمانت بود
‌و نامت
در تمام این شعر
نیامد
‌
کسی
شمعی را
با دستان بسته
روشن کرد
و نامی
که نگفت
در همان تاریکی ماند
‌
اما هر شب
چراغی
آخر از همه
می‌سوخت
‌
و من
به همان یکی
روشن بودم

رامش «دودمِه»

« در حضور غیبت» ‌منبه سیگارهایم دل بسته امنه برای دودبلکه برای آن لحظه کوتاهکه آتشتوتون ها را می‌بلعدو خاکسترحقیقت هر چی...
11/09/2026

« در حضور غیبت»
‌
من
به سیگارهایم دل بسته ام
نه برای دود
بلکه برای آن لحظه کوتاه
که آتش
توتون ها را می‌بلعد
و خاکستر
حقیقت هر چیزی می‌شود
من
در هر پک
سقوط یک زمان گمشده را
تماشا می‌کنم
‌
شعر من
بوی قهوه می‌دهد
تلخ
نزدیک ترین تجربه به حقیقت زندگی
بیدارکننده
و خسته کننده
فنجانی از تلخی ریشه ها
که در غربت تنهایی مان
می سوزد
‌
و سکوت
نه یک غیاب
بلکه حضور غلیظ ترین تنهایی
من در سکوت
سراغه تو می‌روم
جایی که کلمات
توان تحمل درد را ندارند
و تنها سکوت است
که سنگینی این فاصله را
بر دوش می‌کشد
‌
من اینجا هستم
در میانه‌ی دود و قهوه و سکوت
و می‌فهمم
تمام این ها
تلاش برای پر کردن نبودنت بود

رامش «دودمِه»

«سفیدی و انقراض»‌چراغی مستطیلبر صورت خیره ماندهخورشیدی حقیردر دهانبه دنبال ویرانه‌ها‌تکیهبه صندلی چرمی سرداینجامهمانی عا...
07/09/2026

«سفیدی و انقراض»
‌
چراغی مستطیل
بر صورت خیره مانده
خورشیدی حقیر
در دهان
به دنبال ویرانه‌ها
‌
تکیه
به صندلی چرمی سرد
اینجا
مهمانی عاج و استیل است
فارغ از کلام
حالا
تنها حفره‌ها سخن می‌گویند
گودال‌هایی کوچک
که زمان
در آن‌ها رسوب کرده
‌
صدای ممتد مته
خراشیست بر سکوت اعصاب
ذره‌های غبار سفید
چنان
برفی بی‌هنگام
در هوای الکل‌زده می‌چرخند
این
آوار بخش کوچکی از توست
که زیر فشار فلز
به زانو درآمده
‌
در اتاق
بخشی از بودن را
در قدحی بلورین تبعید می‌کنی
آمیزه‌ای از خون و آهک
و سرانجام
وقتی که صندلی برمی‌خیزد
تو مانده‌ای
با حفره‌ای
که با سکوت پر شده
لبخندی
که بوی متریال سرد می‌کشد
‌
(دودمه) رامش

«فال قهوه» منبه قعر این جام سفالی رسیده‌امآنجا که تلخیپوسته‌ی خشکیده‌ی تقویم‌های مرده استو زماندر لکه‌های قهوه‌ایخفته‌بب...
02/09/2026

«فال قهوه»

من
به قعر این جام سفالی رسیده‌ام
آنجا که تلخی
پوسته‌ی خشکیده‌ی تقویم‌های مرده است
و زمان
در لکه‌های قهوه‌ای
خفته
‌
ببین
چگونه خطوط سرنوشت
بر دیوار این استوانه‌ی تنگ
همچون خون خشکیده‌ی خاطرات
سُر می‌خورند
بی‌آنکه
هیچ فال‌گیری
هیچ خدایی
توان خواندن این ویرانه‌ها را ندارد
‌
در این گرداب تاریک
چند قطره‌ی سیاه
همچون چشمانی کور
به من خیره‌ گشته
و با تمسخر می‌پرسند
آیا حقیقت تو نیز
چیزی بیش از این رسوب لجن‌گون
و بوی سوختگی یک عمر بود؟
‌
من
دیگر نه شاعر
نه عاشق
و نه حتی یک انسانم
من
سکوت مطلق انتهای فنجانم
آنجا که تمام فریادها
به ته‌نشین شدن
و پوسیدن
رضایت داده‌اند
‌
رامش «دودمِه»

دل‌مان مرددر دورترین نقطه‌ی شهریورمیان تکرارهای بی‌پایانو فراموشی‌های اجباریدیگر هیچ ضربانیراهی به بیداری نیست‌در این بر...
26/08/2026

دل‌مان مرد
در دورترین نقطه‌ی شهریور
میان تکرارهای بی‌پایان
و فراموشی‌های اجباری
دیگر هیچ ضربانی
راهی به بیداری نیست
‌
در این برهوت سکوت
تنها انتظار
انتظار قرمز و زرد و نارنجی
‌
کاش پاییز بیاید
بیاید
تا چشم‌های خسته
سقوط باشکوه برگ‌ها را
به تماشا بنشینند
تا در لرزش هر شاخه
حقیقت زوال را لمس کنند
‌
باور کنند
که هرچه زیباست
روزی به زمین می‌افتد
و در آغوش خاک
آرام می‌گیرد
‌
دلتنگی
دیگر نه یک احساس
که یک قتلگاه ست
بوی خاک نم‌زده
در شب‌های بارانی
و صدای باد
که در میانه‌ی خالی
نام غایبان را زمزمه می‌کند
‌
آسمان
همان آسمان همیشگی
که هر شب
با ستاره‌های سردش
داستان کوچ ابدی را
بازگو می‌کند
و ما را
در انتظار پاییزی می‌گذارد
که شاید
غم‌هایمان را با خود بشوید
‌
رامش «دودمِه»

15/08/2026
من فرزند دست چپم؛ زاده شده در جغرافیای خطاهایی که هرگز پذیرفته نشدند.دستی که قلم را می‌گیرد تا حقیقتی را بنویسد که در رس...
13/08/2026

من فرزند دست چپم؛ زاده شده در جغرافیای خطاهایی که هرگز پذیرفته نشدند.
دستی که قلم را می‌گیرد تا حقیقتی را بنویسد که در رسم جاری، ناپسند است و در دفتر قوانین، اشتباه.
‌
از منظر فلسفه، من گواهه این هستم که حقیقت تک بعدی نیست؛ که می‌توان از مسیری رفت که هیچ‌کس در آن قدم نگذاشته و باز هم به مقصد رسید. اما تراژدی اینجاست که جهان، تنها برای کسانی تعریف شده است که در صف یک جهت ایستاده‌اند و هر کس که دستی متفاوت در کار داشته باشد، یا باید اصلاح شود و یا به حاشیه رانده شود.
‌
ما چپ دست‌ها، تنها در نوشتن متفاوت نیستیم؛ ما در سکوت، شورشی هستیم علیه تمام ساختارهایی که می‌خواهند ما را در قالب‌های تنگ و یک رنگ جای دهند. دست چپ من، استعاره‌ای است از هر تفکری که در برابر حکم اکثریت ایستاد، از هر کلمه‌ای که در برابر سکوت تحمیلی فریاد زد و از هر نگاهی که جرأت کرد، جهان را از زاویه‌ای ببیند که برای حاکمان عادت، ترسناک است.
‌
من لکه‌های جوهر روی دستم را، مدال‌های جنگی می‌بینم؛ جنگی میان آنچه هستم و آنچه از من می‌خواهند باشم.
شاید در دنیای راست گردها، من یک خطای سیستمی باشم، اما در دنیای حقیقت، من تنها کسی هستم که جرأت کرد برخلاف باد، بنویسد.
‌
رامش «دودمِه»

ساعتدر گلوگاه سکوت ایستادهصدای اذانمانند خنجری از نورپوسته ی شب را میدرد‌امادر این شهراذانبیدارباش تماشای مرگ استاو که د...
28/07/2026

ساعت
در گلوگاه سکوت ایستاده
صدای اذان
مانند خنجری از نور
پوسته ی شب را میدرد
‌
اما
در این شهر
اذان
بیدارباش تماشای مرگ است
او که در انتظار سپیده است
نه برای دیدن طلوع
بلکه
برای بوسه بر سردی طناب داری
‌
صبح
با کفنی از مه و غبار می‌آید
در هر گامش
بوی خون و آهن می‌زند
شوم است این بیداری
که دوباره
سایه شوم چوبه‌دار
خورشید را می‌بلعد
و یک صدای خفه
در میانه‌ی فریادها گم می‌شود
و یک نام
روی دیوارهای سرد زندان
تا ابد می‌ماند
‌
دوباره اعدام است
و ما
در حاشیه این تراژدی
گوش به زنگ اذانی که می‌خواند
به سجده بیدار شوید
در حالی که جهان
به تماشای یک جنایت
خواب است

رامش «دودمِه»
#تراژدی #اعدام #جنایت بیدارباش انسانیت شعر_مدرن عدالت_اجتماعی

Address

Shiraz
Shiraz
73

Alerts

Be the first to know and let us send you an email when Ramesh posts news and promotions. Your email address will not be used for any other purpose, and you can unsubscribe at any time.

Shortcuts

Share

Category