Acef ganji

Acef ganji نویسنده شدم تا برای شنیدن تمام حرف‌های عاشقانه‌ام فقط به من رجوع کنی.

10/03/2020

✍🏻
+چقدر دوستم داری؟
-هیچی
+مسخره بازی در نیار
بگو چقدر دوستم داری؟
-خیلی
+خیلی یعنی چقدر؟
-ستاره‌های آسمون رو می‌تونی بشمری؟
+ستاره‌های آسمونم همیشه نمی‌شه شمرد مثلا اگه آسمون ابری باشه
-این همون موقع‌ست که پیش خودت فکر می‌کنی دوست ندارم...

۲۳ دی ۱۳۹۶ نوشته شده‌است.
🎥 & 🎤 : free.mind

🎼:
برای کپی کلیپ و نوشته به کانال زیر مراجعه کنید.👇🏻

پ.ن: از نوشته‌های خیلی قدیمی‌ام هستن که از نظر قواعد نوشتاری صحیح نوشته نشده بود(اما چون دوستش داشتم همینجوری نشرش دادم و در واقع دلم نیومد تغییرش بدم) ولی ممنون از عزیزان گوینده که حس نوشته رو به خوبی درک کردند و به صورت کاملا واضح بیانش کردند که دلنشین‌تر هم شد.
پ.ت.ن: این تنها نوشته‌ی من است که برای درک احساس بیشتر به همراه اموجی نوشته شده و در کانال قرار دارد اما نشر عمده‌ی آن بدون اموجی انجام شده است.
#کلیپ #گویندگی
#نویسنده #نویسندگی #رویا #عشق #عاشقانه #دختر #پسر #متن #دلنوشته #حس #احساس #داستان #داستانک #قلم #ناشناس #رمان #نوشتن #شعر #ادب #ادبیات #فرهنگ #هنر #تکست

✍🏻 #داستانک گرگ کودکی‌ها، گرگ امروزاز کوچه‌های قدیمی محله‌مون می‌گذشتم؛ عطر وجودت از تموم گلبرگ‌های پیچیده به در و دیوار...
13/02/2020

✍🏻
#داستانک
گرگ کودکی‌ها، گرگ امروز
از کوچه‌های قدیمی محله‌مون می‌گذشتم؛ عطر وجودت از تموم گلبرگ‌های پیچیده به در و دیوار خونه‌ی قدیمی‌تون می‌اومد؛ انگار نه انگار که مدت‌هاست غیبت زده!
چه سر و صدایی توی گوشم می‌پیچه! آره یادم اومد خودشونن! صدای بازی‌های کودکانه‌مون... خنده داره، نه؟ انگاری همین دیروز بود. راستی می‌دونی کدوم رو بیشتر از همه دوست داشتم؟!
قایم باشک بازیِ دو نفره‌مون رو یادت هست؟! چشم می‌ذاشتم تا پیدات کنم، معمولا می‌رفتی پشت تاب آهنی توی حیات‌تون و چشات رو می‌بستی! لابد فکر می‌کردی که اگه چشات رو ببندی من تو رو نمی‌بینم! نمی‌دونم شاید حق با تو بود... ولی یادمه می‌اومدم کنارت و چشام رو می‌بستم، صدات که می‌کردم تندی می‌دوییدی و سُک‌سُک می‌کردی و بازم من گرگ می‌شدم. آره، بازم من گرگ می‌شدم و بازم من پیدات می‌کردم...
اما آخرین باری که قایم باشک بازی کردیم، درست پشت سرم موندی و چشام رو با دستات گرفتی و گفتی:
-‌ چقدر دوستم داری؟!
دستام رو گذاشتم روی دستات و با یه حال عجیب گفتم:
-‌ قدر تموم روز‌هایی که توی قایم باشک بازی‌هامون گرگ بودم و هستم!
با خنده‌ی شیطنت آمیزت دوییدی و گفتی:
-‌ خب آقا گرگه اگه راست می‌گی این دفعه پیدام کن.
اون دفعه هم پیدات کردم اما شاید از اون روز لعنتی به بعد تو هنوز قایم شدی تا من پیدات کنم!
ادامه در کامنت اول...👇🏻

۴ شهریور ۱۳۹۷ نوشته شده و به تازگی ادیت شد.
📸:


پ.ن: تصاویر شماره‌ی ۳ به بعد مربوط به محله‌ی قدیمی ساغریسازان در شهر رشت است و ممنون از عزیزی که کل شهر رو همراهم قدم زد که توی عکس گرفتن کمکم کنه.😊🌹
پ.ت.ن: تصاویر برای پاییز ۱۳۹۸ می‌باشند.
پ.ت.ت.ن: ادیت عکس‌ها با خودم بوده و مبتدیم ببخشید خلاصه😅✋🏻
برای کپی و دسترسی به نوشته‌های بیشتر به کانال زیر مراجعه کنید.👇🏻

#کوچه‌های_قدیمی #محله
#نویسنده #نویسندگی #رویا #عشق #متن #دلنوشته #حس #احساس #داستان #دختر #پسر #قلم #ناشناس #رمان #نوشتن
#شعر #ادب #ادبیات #فرهنگ #هنر #تکست @ Rasht, Motahari ST

02/02/2020

✍🏻
گفتم:
- عاشقم.
گفتی:
- سرگرمی خوبی نیست که مردم برای شکار از این کلمه استفاده می‌کنن.
گفتم:
- ولی من عاشقِ تو ام...
خندیدی و با تمسخر گفتی:
- من مدت‌هاست که دیگر طعمه نمی‌شوم.
شاید حق با توست!
این روزها عاشق دلقک است و اوج طنازی‌اش وقتی است که به این امر اعتراف می‌کند.
خنده‌های حضار و مردم شنیدنی‌ست وقتی که توی کوچه‌ها و خیابان‌های لعنتی این شهر فریاد می‌کشم:
"دوستت دارم"

۹بهمن ۱۳۹۸ نوشته شده است.
پ.ن: هر روز(حتی در اوج درد) لبخندت را تمرین کن،
این تنها سلاح تو در برابر زندگیست.

برای دانلود کلیپ و کپی نوشته‌ها به کانال زیر مراجعه کنید👇🏻


#جوکر #دلقک #فیلم #لبخند
#نویسنده #نویسندگی #رویا #عشق #متن #دلنوشته #حس #احساس #داستان #داستانک #قلم #ناشناس #رمان #نوشتن #شعر #ادب #ادبیات #فرهنگ #هنر #تکست

✍🏻قهوه‌ی تنهایی‌ام را،با شیرینی خیالت می‌آمیزم؛انگار نه انگار که تلخ رفتی...  ۱۹ شهریور ۱۳۹۷ نوشته شده است.📸: برای کپی ن...
23/01/2020

✍🏻
قهوه‌ی تنهایی‌ام را،
با شیرینی خیالت می‌آمیزم؛
انگار نه انگار که تلخ رفتی...

۱۹ شهریور ۱۳۹۷ نوشته شده است.
📸:

برای کپی نوشته‌های بیشتر به کانال زیر مراجعه کنید👇🏻

#بداهه #نویسنده #نویسندگی #رویا #عشق #متن #دلنوشته #حس #احساس #دختر #پسر #خیال #قهوه #داستان #داستانک #قلم #ناشناس #رمان #نوشتن
#شعر #ادب #ادبیات #فرهنگ #هنر #تکست

✍🏻حالت را بی‌خیال دختر...لبت را خندان و ظاهرت را حفظ کن.خودت را برای یک ظاهربین دیگر آماده کن!اینجا کسی تو را برای دلت ن...
18/01/2020

✍🏻
حالت را بی‌خیال دختر...
لبت را خندان و ظاهرت را حفظ کن.
خودت را برای یک ظاهربین دیگر آماده کن!
اینجا کسی تو را برای دلت نمی‌خواهد!
کاش می‌توانست فهماند بدون دیگری هم می‌شود زندگی کرد.
اما تو خودت را برای دیگری مهیا کن،
به آنان که تو را از تنهایی می‌ترسانند،
لبخند بزن و با روی گشاده آری بگو...
هر روز بیشتر از دیروز از تنهایی بترس
و میان گلوله باران نگاه دگر جنسانت
برای انتخاب شدن،
برقص و خودت را به شادی بزن.

۱۴ دی ۱۳۹۸ نوشته شده است.
📸: artworks


looo
پ.ن: تصویر اول متعلق به خانم (همون ‌ها ی معروف) دوست عزیز نویسنده‌ام می‌باشد.
برای کپی نوشته‌های بیشتر به کانال زیر مراجعه کنید👇🏻

#بداهه #نویسنده #نویسندگی #رویا #عشق #متن #دلنوشته #حس #احساس #دختر #پسر #داستان #داستانک #قلم #ناشناس #رمان #نوشتن
#شعر #ادب #ادبیات #فرهنگ #هنر #تکست @ Tehran, Iran

✍🏻  باران می‌بارید؛هوا غریب بود،زمین غمگین می‌زد؛من هم انتظارت را دود می‌کردم!جو مدام سنگین‌تر می‌شد؛ابرها طاقت نیاوردند...
09/01/2020

✍🏻

باران می‌بارید؛
هوا غریب بود،
زمین غمگین می‌زد؛
من هم انتظارت را دود می‌کردم!
جو مدام سنگین‌تر می‌شد؛
ابرها طاقت نیاوردند،
دیگر نای گریه نداشتند،
خودشان را تکه‌تکه کردند،
برف آمد.

۷ بهمن ۱۳۹۶ نوشته شده است.
برای کپی نوشته‌های بیشتر به کانال زیر مراجعه کنید.👇🏻

#بداهه #نویسنده #نویسندگی #رویا #عشق #متن #دلنوشته #حس #احساس #دختر #پسر #داستان #داستانک #قلم #ناشناس #رمان #نوشتن
#شعر #ادب #ادبیات #فرهنگ #هنر #تکست @ Snowy

✍🏻 #داستانک   بهم گفت: -‌ چرا اینقدر از دروازه‌ها خوشت می‌آد؟ گفتم: -‌ از کجا می‌دونی که خوشم می‌آد؟ گفت: -‌ آخه با یه م...
02/01/2020

✍🏻
#داستانک

بهم گفت:
-‌ چرا اینقدر از دروازه‌ها خوشت می‌آد؟
گفتم:
-‌ از کجا می‌دونی که خوشم می‌آد؟
گفت:
-‌ آخه با یه مکث خاصی نگاه‌شون می‌کنی!
گفتم:
-‌ خب زیبان، نیستن؟
گفت:
-‌ آره ولی اونقدری که از دروازه‌ها عکس جمع کردی از خودت و طبیعت عکس نگرفتی!
گفتم:
-‌ آخه دروازه‌ها حرف زیادی برای گفتن دارن ولی کسی بهشون توجهی نمی‌کنه!
خندید و گفت:
- مثلاً چه حرفی؟ اونا که از چوب و آهن و سنگن! اصلاً حس ندارن!
با لبخند نگاهش کردم و گفتم:
- مثلاً توی طبیعت درختی که سال‌های زیادی عمر کرده، حرف زیادی برای گفتن داره! حرف‌های زیادی رو شنیده! مرحم دل افراد زیادی بوده! سایه‌بون آدمای زیادی شده، پناهگاه موجودات زنده‌ی متفاوتی بوده، بارون و برف تگرگ و نسیم و خیلی چیزای دیگه رو تجربه کرده، اما این چیزیه که همه می‌دونن. همه به طبیعت همین‌جوری نگاه می‌کنن.
گفت:
- خب مشکلش کجاست؟
ادامه در کامنت اول...👇🏻

۱۰ دی ۱۳۹۸ نوشته شده است.
تصاویری که مشاهده می‌کنین مربوط به دروازه‌های قدیمی شهر رشت در محله‌ی ساغریسازان هست.
ممنونم برای پیشنهاد رشت گردی

و علی جان ممنونم برای علاقه‌ی خاصت به درهای قدیمی

که باعث شد ایده‌ی این نوشته رو در من ایجاد کنه.
و در آخر ممنونم از عزیزی که کل شهر رو همراهم قدم زد و توی عکس گرفتن کمکم کرد.
پ.ن: راستی امروز(۱۲دی) روز بزرگداشت شهر رشت هست که مبارک همه رشتی‌ها و گیلانی‌ها باشه😊❤️
پ.ت.ن: تصاویر برای پاییز ۱۳۹۸ می‌باشند.
پ.ت.ت.ن: ادیت عکس‌ها با خودم بوده و مبتدیم ببخشید خلاصه😅✋🏻
برای کپی و دسترسی به نوشته‌های بیشتر به کانال زیر مراجعه کنید.👇🏻

#نویسنده #نویسندگی #رویا #عشق #متن #دلنوشته #حس #احساس #داستان #قلم #ناشناس #رمان #نوشتن
#شعر #ادب #ادبیات #فرهنگ #هنر #تکست @ Rasht, Iran

.رفیق بیا باهم یه بازی راه بندازیم! نگو که اهل بازی نیستی باورم نمیشه. حوصله کنین واستون توضیح بدم.اسم این بازی   هست و ...
23/12/2019

.
رفیق بیا باهم یه بازی راه بندازیم! نگو که اهل بازی نیستی باورم نمیشه. حوصله کنین واستون توضیح بدم.
اسم این بازی هست و اصلا هم سخت نیست.
تعجب نکن، تنها کاری که باید بکنی اینه که یه اپلیکشن ضبط صدا نصب کنی و توی یه روز تا هر چقدر که می‌تونی و گوشیت جا داره هر جا که میری و هر صدایی که می‌شنوی و هر چی که گفتی رو ضبط کنی و بعدش بشینی و سر فرصت بهش گوش بدی ببینی که چی‌ها گفتی و یا چقدر حواست به ضبط شدن صدات بوده، گاهی از ترس اینکه صدات ضبط می‌شده اون حرفی که می‌خواستی بزنی رو زدی یا نه عوضش کردی، خلاصه لپ مطلب چقدر در طول یک روز خودت بودی و در واقع چقدر خودت رو شنیدی.
ممکنه پیش خودتون بگید خب که چی! اینم شد بازی؟! ببینید این بازی دوتا نفع داره اولیش اینکه شما یه زمانی برای خودتون صرف می‌کنید و به خودتون فکر می‌کنین به گمونم بیش از هر چیزی به این مطلب نیاز داریم که حواسمون به خودمون و رفتارمون باشه. و نفع دومشم اینه که خودتون رو در شرایط سخت‌تری قرار می‌دین تا حالا شده جلوی دوربین سر سنگین‌تر از حالت عادی باشین و خجالت بکشین؟ اینم دقیقا یه همچین چالشی ایجاد می‌کنه البته به شرط اینکه قرار باشه ویسی رو که گرفتین رو فقط برای خودتون نگه ندارین. یعنی اصل بازی اینجاست شما چند دقیقه‌ی دلخواه از ویسی که گرفتین به همراه تصویر بازی(عکسی که از بازی پست کردم) رو توی پیجتون پست می‌کنین و کل این بازی و حستون نسبت بهش و دیالوگ‌هاتون رو توی کپشنش شرح می‌دین و من رو منشن می‌کنین که بیام بخونم. این می‌شه یه چالش خفن و جدید و سازنده. کی پایه‌ست اولین نفر باشه؟ من هم پست‌هاتون رو توی پیجم استوری می‌کنم. منتظر صداهای نشسته‌تون هستم.😉
راستی این بازی برای منم یه نفع عمده داره اونم اینه که وقتی اومدین و برام از بازی گفتین و تا حدی کارهاتون رو برام تعریف کردین، من می‌تونم شخصیت‌های واقعی‌تری توی داستان‌هام خلق کنم. بازی منصفانه‌ست نیست؟
برید ببینم چی کار می‌کنید.
حال دلتون روبه‌راه.❤️

پ.ن: امروز دوم دی ماه ۱۳۹۸ این بازی رو شروع کردم. برای اولین بار در عمرم من شروع کننده‌ی یک بازی شدم ولی تو پیش خودت به پایان این بازی فکر کن که قراره چه جوری صدای زبونت رو با صدای وجدانت یکی کنی.🚶🏻‍♂
Design & Edit: ._.yeganeh
#بازی #گیم

✍🏻 #داستانک غریبه‌ترین غریبه وقتی که روزی و جایی آشنا بود... چه دنیای کوچکی است نه؟وقتی در خیابانِ غربت، حوالی یک شهرِ د...
15/12/2019

✍🏻
#داستانک
غریبه‌ترین غریبه وقتی که روزی و جایی آشنا بود...

چه دنیای کوچکی است نه؟
وقتی در خیابانِ غربت، حوالی یک شهرِ دور از زادگاه قدم می‌‌زنم، نت‌های آهنگ را با سر می‌گیرم و دل به جاده می‌دهم.
تو پشت فرمان نشسته‌ای، موزیکی که از ضبط پخش می‌شود را زمزمه می‌کنی و مقصدت خیابانیست رازآلود!
درست جایی ماشینت را پارک می‌کنی که دقیقاً من از آن جا گذر می‌کنم.
چشمانت که به چشمانم می‌افتد بعداز مدتی درنگ به‌سمت هم می‌آییم و با هم به گذشته قدم می‌زنیم، گذشته‌ای که این آینده را رقم زده است!
در حال قدم زدن به‌سمت نزدیک‌ترین کافه، سکوت بینمان نشان می‌دهد که از آخرین قرار نباید چیزی بگوییم! پس من مدیریت مکالمه را سریع‌تر در دست گرفتم و از آخرین دیدارت گفتم:
-‌ آخرین کلاس ریاضی از روز شنبه‌ی آخرین ترم دانشگاه بود که تو اولین ردیف سمت راست نیمکت‌ها نشسته بودی و من دومین ردیف از سمت چپ، هربار که به راست نگاه می‌کردم، ناخودآگاه می‌دیدمت. این دیدار برای وقتیست که رابطه‌ی بینمان به پایان رسیده بود، اما من... من کل آن روز را وقتی که استاد از اشکال هندسی می‌گفت، آهنگِ "سر زنگ هندسه می‌گم این درسا بسه، کاشکی این زنگ بخوره، دل به دلدار برسه" در سرم پخش می‌شد و به تو فکر می‌کردم.
خنده‌ی تلخی زدی و گفتی:
-‌ من هم وقتی که تو نگاهم نمی‌کردی، نگاهت می‌کردم و افسوس می‌خوردم که روزهای خوب بینمان به سرعت تمام شد.
باز به گذشته رفتیم و از تمام دیوانگی‌هایمان گفتیم و خندیدیم و خندیدیم.
ادامه در کامنت اول...👇🏻

۱۵ آبان ۱۳۹۷ نوشته شده است و به تازگی ادیت شد.
پ.ن: ایده‌ی این داستان برگرفته از داستانی تحت عنوان "حوالی انقلاب" از کتاب ‌دانی از می‌باشد.
برای کپی و دسترسی به نوشته‌های بیشتر به کانال زیر مراجعه کنید.👇🏻

#نویسنده #نویسندگی #رویا #عشق #متن #دلنوشته #حس #احساس #داستان #قلم #ناشناس #رمان #نوشتن
#شعر #ادب #ادبیات #فرهنگ #هنر #تکست

✍🏻زندگیم  #شطرنجی‌ست!تیره و تار؛ برای زمانی که اسمت را با میم مالکیت صدا زدم و تو مات نگاهم کردی.بازنده؛ برای وقتی که قل...
10/12/2019

✍🏻
زندگیم #شطرنجی‌ست!
تیره و تار؛ برای زمانی که اسمت را با میم مالکیت صدا زدم و تو مات نگاهم کردی.
بازنده؛ برای وقتی که قلبم کیش و مات ِ چشمانی شد که سهم من نبود.
من چه می‌دانستم سرباز سیاه نمی‌تواند عاشق شاه سپید باشد.

۲۲ آبان ۱۳۹۸ نوشته شده است.
📸:
برای کپی نوشته‌های بیشتر به کانال زیر مراجعه کنید👇🏻

#بداهه #نویسنده #نویسندگی #رویا #عشق #متن #دلنوشته #حس #احساس #دختر #پسر #داستان #داستانک #قلم #ناشناس #رمان #نوشتن
#شعر #ادب #ادبیات #فرهنگ #هنر #تکست

✍🏻یک روزی در آینده سر کلاس درس تاریخ بعد گذر از انسان‌های اولیه و رسیدن به جنگ‌های صلیبی و چه و چه تا انقلاب‌های متفاوت ...
28/11/2019

✍🏻
یک روزی در آینده سر کلاس درس تاریخ بعد گذر از انسان‌های اولیه و رسیدن به جنگ‌های صلیبی و چه و چه تا انقلاب‌های متفاوت به سال ۱۳۹۸هجری شمسی(۲۰۱۹ میلادی) می‌رسند، معلم چشم‌هایش را می‌بندد و به حال تاریخ می‌گرید و می‌گوید:
- اینجا پدران ما مظلوم‌ترین بودند، مادران ما زجر کشیده‌ترین بودند، کودکانشان سوخته‌ترین بودند.
و صفحات را ورق می‌زند، شرمش می‌آید که ماجرا را شرح دهد.
احساس می‌کنم همان معلمم که به حال خودم گریه می‌کنم. به حال تکرار تاریخ در گستردگی بیشتر و با خشمی بیشتر.
کاش می‌شد تاریخ را جوری نوشت که همه‌ی جهان بدانند ما در جایی قدم می‌گذاریم که باید قدم‌هایمان هم برابر باشد اما...
کاش می‌شد همین الان همگی‌مان چشم‌ها را روی کینه و دشمنی و هر چه نفرت است، ببندیم و از دریچه‌ی مهر و انسانیت به زمین نگاه کنیم.
کاش می‌شد بلند فریاد بکشیم انسان و انسانیت مرز ندارد و وقتی درک این مسئله را باور کردیم حال چه بهتر که تاریخ تکرار شود.
افسوس که در جنگ‌های صلیبی همان دوران مانده‌ایم و فقط شکل و شمایلش را به‌روزتر کردیم وگرنه هنوز هم بر سر نان می‌جنگیم...

۶ آذر ۱۳۹۸ نوشته شده است.

@ The Earth

Address

Rasht

Alerts

Be the first to know and let us send you an email when Acef ganji posts news and promotions. Your email address will not be used for any other purpose, and you can unsubscribe at any time.

Share

Category