farzane_toni6

farzane_toni6 Contact information, map and directions, contact form, opening hours, services, ratings, photos, videos and announcements from farzane_toni6, Art, Royan,Vazivar,next to Villa Sara, Nowshahr.

🌱بر آن بودم که در بزرگسالی خاطره باشم،ولی دیگر فرومانده‌اماز جستن و بازجستن زیبایی ِدرختیبریده‌اندام بر دست ِباد….   #آل...
14/02/2026

🌱
بر آن بودم که در بزرگسالی خاطره باشم،
ولی دیگر فرومانده‌ام
از جستن و بازجستن زیبایی ِدرختی
بریده‌اندام بر دست ِباد….

#آلخاندروسامبرا

🌱از روی تخت‌خواب که بلند می‌شوم، هنوز گیج و منگم. کمی به چپ و‌ بعد کمی به راست قدم برمی‌دارم، دستم را به دیوار ورودی اتا...
04/02/2026

🌱
از روی تخت‌خواب که بلند می‌شوم، هنوز گیج و منگم. کمی به چپ و‌ بعد کمی به راست قدم برمی‌دارم، دستم را به دیوار ورودی اتاق تکیه می‌دهم و می‌ایستم، چه پیشرفت ِخوبی!
روز ِقبل، کنار دیوار تخت ایستاده بودم، جلوتر نرفته بودم و مستاصل به مسیر ِاتاق تا آشپزخانه فکر می‌کردم، آه، چه طولانی….
امروز اما کنارِ ِدر ایستاده بودم..
دکتر گفته بود، باری که به دوش می‌کشیم، مثل وزنه‌ایست که به پای یک زندانی زنجیر می‌شود و او را از حرکت بازمی‌دارد، پس اگر هرروز یک قدم از جای قبلی‌مان جلوتر برویم، برای خودش یک نوع پیروزی است، درست گفته بود!
نگارین کنارم ایستاده و می‌خواهد موقع پایین آمدن از پله‌ها همراهی‌اش کنم. گیج و خواب‌آلود است…
دستانش را می‌گیرم و همه‌ی زورم را روی پاهایم می‌گذارم و با نگارین از پله‌ها پایین میاییم…
-مامان امروز تولدته!
تولد!
آخ !! امروز غم‌انگیزترین تولد در تمامِ عمرم را قرار است تجربه کنم،
عصر با بچه‌ها سلده رفته‌ایم، ساناز می‌گوید: غم‌‌های این روزها را چگونه تاب می‌آورید؟
هرکداممان جوابی می‌دهیم، اما هیچ‌کدام کامل نیست…
دکتر گفته: بدنت در حال سوگواریست، راه فراری نیست، باید با آن مواجه شوی….
از مواجهه خوشم نمیاد، می‌خواهم مسیر را عوض کنم، نه!
می‌خواهم از فرعی بروم…
شمع را که فوت می‌کنم، تنها چند ثانیه فرصت برای آرزو کردن دارم،
به عادله می‌گویم دلم برای میهنم می‌سوزد، برای این مردم…
باد شدیدی از صبح راه افتاده، باد و باران و طوفان!! هواشناسی هشدار سیلاب و ترددضرور داده….
شمع روشن نمی‌ماند، با اولین وزش باد خاموش می‌شود، نمی‌دانم چه آرزویی کنم….
بار ِزنجیر شده به پاهایم، هرلحظه بزرگ‌تر می‌شود، سردم است، نمی‌توانم خودم را تکان دهم. بچه‌ها دوباره شمع را روشن می‌کنند، ساناز دستانش را حلقه کرده دور شمع و می‌گوید تا باد شدت نگرفت فوتش کنید…
می‌خواهم بخوابم و کمی به هیچ فکر کنم، به هیچ خبر، به هیچ غصه، به هیچ مرگ، به هیچ …..
#۱۶بهمن۱۴۰۴

🌱کتاب قطور ِکارمک مک‌کارتی را برداشته‌ام و با چشمانی بسته روی تخت ولو می‌شوم، چشمانم را که باز می‌کنم، لوستر کوچکِ زردرن...
12/12/2025

🌱
کتاب قطور ِکارمک مک‌کارتی را برداشته‌ام و با چشمانی بسته روی تخت ولو می‌شوم، چشمانم را که باز می‌کنم، لوستر کوچکِ زردرنگ آویزان از سقف، سه دور، دورِ سرم می‌چرخد و درنهایت از حرکت باز نمی‌ایستد.
دنیا این روزها برایم مانند این چراغِ اتاق، مدام تاریک و روشن می‌شود. دوهفته‌ای می‌شود که دوباره درگیر سرگیجه‌ام و قرص‌های جدید اثری ندارد. داستان شاهزاده دشت‌های شرقی را زیرلب زمزمه می‌کنم:
“گل‌هاى سوخته باز شكوفه مى‌دهند.دشت‌هاى ويران باز می‌رويند و سبز مى‌شوند. آنچه مرده، برمى‌خيزد و سرماى قلب ِمأيوس از مهرِ يار روزى دوباره جان خواهد گرفت.”
چراغ از حرکت ایستاده است و نور، چشمانم را می‌زند…
گویا صبح شده است. روز را بیشتر دوست می‌دارم، راه را بهتر می‌بینم و سرگیجه‌ام که گرفت، می‌دانم به کجا می‌اندازدم…
روز را بیشتر دوست می‌دارم، گرمم می‌کند و گاه موقع تنهایی طوری در آغوشم می‌کشد که به خواب می‌روم…
در خواب می‌بینم پرنده‌ی سرخی هستم که روی برف‌ها، نیمه‌جان افتاده و فراموش کرده می‌تواند با بال‌هایش به هرکجا که بخواهد پرواز کند…
#فرزانه

🍃هیچ قلبی را نمی‌شود محبوس کرد. قلب‌ها سایه‌هایی هستند که در موقع تمنا از انسان می‌رمند و در موقع فرار به دنبال او هستند...
02/11/2025

🍃
هیچ قلبی را نمی‌شود محبوس کرد. قلب‌ها سایه‌هایی هستند که در موقع تمنا از انسان می‌رمند و در موقع فرار به دنبال او هستند و هوس‌ها هیچ‌وقت کوچک نیستند، کوچک ما هستیم که نمی‌توانیم از آنها بگذریم.
#یکلیا

🍃لیست کارهایی که دوست دارم گاهی آن‌قدر بلند است که از دستم در می‌رود. من هر روز مشتاقِ در آغوش کشیدنِ چیزی‌ام که می‌خواه...
31/10/2025

🍃
لیست کارهایی که دوست دارم گاهی آن‌قدر بلند است که از دستم در می‌رود. من هر روز مشتاقِ در آغوش کشیدنِ چیزی‌ام که می‌خواهم از آن فرار کنم.

🌱“همیشه همین است؛ هرچقدر هم آدم برای رسیدن به چیزی انتظار بکشد، از خواب و‌خوراک بیفتد، با خودش بگوید اگر به خواسته دلش ن...
09/10/2025

🌱
“همیشه همین است؛ هرچقدر هم آدم برای رسیدن به چیزی انتظار بکشد، از خواب و‌خوراک بیفتد، با خودش بگوید اگر به خواسته دلش نرسد می‌میرد، باز هم وقتی به خواسته‌اش می‌رسد، هرچقدر هم که انتظار، خون به جگرش کرده باشد، باز حس می‌کند زمان بیشتری نیاز داشته، می‌فهمد در آرزوی چیزی بودن از رسیدن به مقصود بهتر است.”
تمام ماجرای شرم همین است. نگاهی درخشان به معنای زن بودن در دنیای امروز. رویایی که از دور، تماشایی‌تر است. مخاطب در همان بدو داستان با یک چالش مواجه می‌شود. چالش ماندن و ادامه دادن در زندگی کنونی که از دیدگاه راوی فلاکت‌بار است و یا خطر کردن برای یک عمر عیش و خوشی. شرم داستان منحصر به فردی از روایت لذت‌ها و مشکلات زندگی روستایی و تعهدات پیچیده ازدواج و مادری است.
یادداشت کامل را در صفحه هفتم، هنر و ادبیات روزنامه امروز اعتماد می‌توانید دنبال کنید.

#۱۷مهر۱۴۰۴ #شرم

🌱-هیچ‌وقت نگران نشدی سیگار باعث مرگت شود؟+راستش می‌دانی، برایم مهم نیست؛کلا طرفدار این نظریه نیستم که آدمیزاد باید سالیا...
02/10/2025

🌱
-هیچ‌وقت نگران نشدی سیگار باعث مرگت شود؟
+راستش می‌دانی، برایم مهم نیست؛کلا طرفدار این نظریه نیستم که آدمیزاد باید سالیانی دراز عمر بکند.


🌱ایسا پشتش را به من می‌کرد و می‌گفت این‌قدر سر خودت را با این فکرهای الکی درد نیاور. اما من نیاز داشتم دلم را قرص کند. ا...
26/09/2025

🌱
ایسا پشتش را به من می‌کرد و می‌گفت این‌قدر سر خودت را با این فکرهای الکی درد نیاور. اما من نیاز داشتم دلم را قرص کند. انگار، بدون تأیید او، از صفحهٔ روزگار محو می‌شدم. بله، حس می‌کردم هیچ‌کس من را نمی‌بیند. هیچ دستاوردی جز بچه‌هایم نداشتم و بچه‌هایم هر روز بزرگ‌تر و مستقل‌تر می‌شدند و من هر روز بیشتر در نقش کُلفَت فرومی‌رفتم و گوش‌به‌زنگ اُردهای جدیدشان بودم.
بریده‌ای از کتاب “شرم”
#شرم #مکناگودمن #نشربیدگل #ادبیات

🌱همیشه فکر می‌کردم اگر آدم بیشتر از یک نفر را دوست داشته باشد دیگر دوست داشتنش ارزشی ندارد، دیگر آن قوتی را که باید ندار...
20/09/2025

🌱
همیشه فکر می‌کردم اگر آدم بیشتر از یک نفر را دوست داشته باشد دیگر دوست داشتنش ارزشی ندارد، دیگر آن قوتی را که باید ندارد.
فکر می‌کردم آدم یک مقدار مشخصی محبت توی دلش ذخیره دارد و برای همین باید بااحتیاط خرجش کند، باید عین الماس‌های صورتی‌رنگ و چهارده ضلعی جایی نگهش دارد که جلوی چشم نباشد.
#شرم #مکناگودمن #نشربیدگل

🌱خیلی وقت بود که نیاز داشتم از بند واقعیت رها شوم و هیچ کاری مثل نوشتن، از بند واقعیت رهایم نمی‌کرد، نه فکروخیال، نه باغ...
12/09/2025

🌱
خیلی وقت بود که نیاز داشتم از بند واقعیت رها شوم و هیچ کاری مثل نوشتن، از بند واقعیت رهایم نمی‌کرد، نه فکروخیال، نه باغبانی نه ورق زدن عکس‌های قدیمی، نه خرید اینترنتی. هرچه دل تنگم می‌خواست می‌گفتم، هرچه می‌خواستم می‌شدم. هرچه می‌خواستم خلق می‌کردم، حتی اگر آنچه خلق می‌کردم اغلب از زندگی واقعی نشئت می‌گرفت. می‌نشستم و زندگی روزمره‌ام را جزء به جزء می‌نوشتم و حلاجی می‌کردم و کسی هم برنمی‌گشت بگوید دارم حق می‌زنم.
با تمام وجود حس می‌کردم همه چیز شدنی است و حس می‌کردم شاید بتوانم در جامعه ردی از خودم به جا بگذارم…
#شرم #نشربیدگل

🌿طی همین دوره که برای خودم مطالعه می‌کردم، با آثار چندین نویسنده آشنا شدم که از حال و روز انسان می‌نوشتند، از زن بودن. ب...
06/09/2025

🌿
طی همین دوره که برای خودم مطالعه می‌کردم، با آثار چندین نویسنده آشنا شدم که از حال و روز انسان می‌نوشتند، از زن بودن. بعضی‌هایشان تندوتیزتر و مدرن‌تر از باقی بودند؛همین‌ها بودند که بیشتر از همه به دلم می‌نشستند. جهانی را توصیف می‌کردند که در آن زن جسور است و بی‌باک، زجرکشیده است و افسارگسیخته.
انگار که چاهی عمیق و کور درونم بود پر از تخته‌سنگ، که بالاخره سر باز کرده بود و من از آن همه سنگ که سرم آوار شده بود خلاص شدم. آن کتاب‌ها را که می‌خواندم، در درونم احساس تنهایی می‌کردم، ولی در عین حال حس می‌کردم که تنها نیستم و بخشی هستم از جهانی بزرگ‌تر. قلم این زن‌ها آرامم می‌کرد، انگار به زبان من حرف می‌زدند و گاهی انگار از زبان من…
چقدر این زن‌ها را دوست دارم، آن‌ها قهرمانان من‌اند…
#شرم

🌿دوره‌ی سوم کلاسِ طنزازپام بود، یک جلسه مانده بود که دوره تمام شود. طبق معمول در انتهای کلاس، تمرین جلسه بعد مشخص شد. تم...
02/09/2025

🌿
دوره‌ی سوم کلاسِ طنزازپام بود، یک جلسه مانده بود که دوره تمام شود. طبق معمول در انتهای کلاس، تمرین جلسه بعد مشخص شد. تمرین را دیدم.
“دقیقا ده سال ِقبل، زندگی شما چگونه بود؟”
ده سال قبل!
بله، ده سال قبل، بود که نیکان و نگارین به دنیا آمدند،
و من اولین تجربه‌های ناب ِمادرشدن را پشت سر گذاشتم. روزهای سخت و غریب بارداری، و شب‌های بیداری…
بله ده سال قبل، در روزهای بلند و کشدار تابستان بود که، من، قبل اینکه دوقلوهام رو تو آغوش مامانی بذارم، مامانی رو از دست دادم…
ده سال قبل، نقطه عطف زندگی من بود و بعد اون، روزگار مدام چرخید و چرخید و لحظه‌ای آروم نگرفت….
امروز ۱۲ شهریور دوباره به یادم میارم که چقدر برای داشتنتون، برای سلامت دنیا اومدنتون، برای شب‌هایی که تو دستگاه بودین، برای سرفه‌های شبانه، برای گریه اولین واکسن، برای تب اولین دندون، برای اولین علامت آلرژی، برای اولین تاتی کردنا، برای اولین روز مدرسه، برای همه و همه ….
چقدر دعا کردم…
عزیزانم، من گرم و امیدوارم، به بودن ِشما…
⚘⚘
🧿.
#نیکان #نگارین #۱۲شهریور۱۴۰۴
#تولد #دوقلوها

Address

Royan,Vazivar,next To Villa Sara
Nowshahr
13590

Website

Alerts

Be the first to know and let us send you an email when farzane_toni6 posts news and promotions. Your email address will not be used for any other purpose, and you can unsubscribe at any time.

Share

Category