29/05/2025
داشتم دنبال یه عروسک قلاببافی ساده میگشتم.
از اونایی که نرم باشن، بغلکردنشون آرومت کنه، و یه لبخند کوچیک گوشهی لبشون باشه.
همینطور که اسکرول میکردم، یه صفحه توجهمو جلب کرد.
عروسکهایی که تا حالا ندیده بودم...
یکی ویلچر داشت، یکی با عصای سفید، یکی دست مصنوعی، یکی با سمعک، یکی هم با لکنت توی یه ویدیو حرف میزد.
چند لحظه خشکم زد. با خودم گفتم:
"واقعاً این درسته؟ بچهای با یه عروسک ‘معلول’ بازی کنه؟ این تلخه یا قشنگه؟"
ولی هرچی بیشتر نگاه کردم، بیشتر فهمیدم.
اون عروسکها فقط اسباببازی نبودن.
یه پیام بودن. یه تصویر واقعی از دنیایی که ما خیلی وقتا فراموشش میکنیم.
بچهای که روی ویلچره،
بچهای که با تفاوت به دنیا اومده،
یا حتی بچهای که فقط میخواد بفهمه فرق داشتن یعنی چی…
حق داره خودش رو توی بازیهاش ببینه. توی قصههاش، توی خیالهاش.
اون لحظه، فهمیدم گاهی یه عروسک کوچیک،
میتونه دنیای یکی رو بزرگتر کنه.
نه با شباهت، بلکه با دیده شدن.
🧸✨