10/05/2025
*داستاواقعي خواهر ما*
*نشر طارق
من واقعا امروز مینویسم از حقایق زندگی خودم ....
سیزده سال پیش با بچه خاله ام بارضایت دوطرفه فامیل ها و رضایت خودمان ازدواج کدم بچه خاله ام متعلم صنف دوازده مکتب بود وقتی ازدواج کدیم مه خانه پدرم زندگی میکدم و تمام خرچ و مصارفمه خانوادن خودم میپرداخت به شمول درس تداوی و تمام ضروریات و به شوهرم هم همگی خیلی کمک میکدن چون منبع عایداتی نداشت مناظر ماندم تا که از مکتب فارغ شد شامل آمادگی کانکور شد طلا هایمه کم کم میفروختم و اوخرچ تعلیم وتحصیلش میکد ما بدخشان زندگی میکدیم و اوکابل بعد از آزمون کانکور در پوهنتون کابل پوهنخی شرعیات کامیاب شد وچهار سال منتظر بودم تا فارغ شود در طول چهار سال همیشه از بدخشان به کابل کلچه نان خشک ومیوه از حویلی مان مادرم ده کارتن ها جور کده برش روان میکد پدرم حتی کریدیت برش روان میکد که محصل است نداره وقت هایکه رخصتی میامد کرایه دوطرفشه میدادن که محصل است باالآخره فارغ شد و کار گرفت در یکی از بانک های خصوصی و آمدیم کابل خانه به کرایه گرفتیم تمام وسایل ضروری ره برم پدرم شان از بدخشان خریدن حتی کرایه شان ره دادن
تا که کابل آمدم همه چیز خوببود تقریبا دو یا بیشتر از دوماه گذشت که برم گفتن طفل نداری باید تداوی کنی شروع کدم به تداوی تمام مصارف تداوی مه پدرم وبرادرم میداد در طول ده تا یازده سال که با هم بودیم و زیر تداوی بودم یک بار هم نگفت که تشویش نکو جز کتره ومنت دیگه هیچی نمیشنیدم حتی وقت های که از پیش داکتر میبرامدم برممیگفت که توبی ازوصاحب طفل نمیشی برو پیسته خیرات بتی ناخق ده دوا نتی خوباز ادامه میدادم چیرا های ره که نرفتم عملیات شدم ، کورتاژ شدم ، صفایی شدم ، دوامیگرفتم طبیبی کدم کمپیری هرچیاز دستم آمد کدم و هر راه ره امتحان کدم نتیجه نداد هر روز مایوس تر میشدم اما یک بار هم به صورت قطعی نا امید نشدم خلاصه بعد از یک سال وچند ماه بیکار شد از وظیفه برادرم در یکی از بانک های خصوصی منیجر بود شوهرمه معرفی کد وتضمینش شد در بخش حقوقی گرفتنش همه چیز نسبتا خوبتر بود یک مدت گذشت رمین خرید ده کابل یکمقدار پول که از مه بود اوره هم گرفت خو بعد از یک مدت خبر شدم که ده خانه خواهرش که دختر خاله اممیشد پول داره ومه خبر ندارم پرسیدم چرا گفت خانه جورمیکنم خوخلاصه خانه جورکد سه اطاق آشپز خ
دوستا فالو کنید ده بتوانم داستان هارو همه شو نشر کنم