رمان سرا

رمان سرا Contact information, map and directions, contact form, opening hours, services, ratings, photos, videos and announcements from رمان سرا, Art, ���, Kalpetta.

*داستاواقعي خواهر ما**نشر طارق  من واقعا  امروز مینویسم از حقایق زندگی خودم ....سیزده سال پیش با بچه خاله ام‌ بارضایت دو...
10/05/2025

*داستاواقعي خواهر ما*

*نشر طارق

من واقعا امروز مینویسم از حقایق زندگی خودم ....
سیزده سال پیش با بچه خاله ام‌ بارضایت دو‌طرفه فامیل ها و رضایت خودمان ازدواج کدم بچه خاله ام متعلم صنف دوازده مکتب بود وقتی ازدواج کدیم مه خانه پدرم زندگی میکدم و تمام خرچ و مصارفمه خانوادن خودم میپرداخت به شمول درس تداوی و تمام ضروریات و به شوهرم هم همگی خیلی کمک میکدن چون منبع عایداتی نداشت مناظر ماندم تا که از مکتب فارغ شد شامل آمادگی کانکور شد طلا هایمه کم کم میفروختم و او‌خرچ تعلیم و‌تحصیلش میکد ما بدخشان زندگی میکدیم و او‌کابل بعد از آزمون کانکور در پوهنتون کابل پوهنخی شرعیات کامیاب شد و‌چهار سال منتظر بودم تا فارغ شود در طول چهار سال همیشه از بدخشان به کابل کلچه نان خشک و‌میوه از حویلی مان مادرم ده کارتن ها جور کده برش روان میکد پدرم حتی کریدیت برش روان میکد که محصل است نداره وقت هایکه رخصتی میامد کرایه دو‌طرفشه میدادن که محصل است باالآخره فارغ شد و کار گرفت در یکی از بانک های خصوصی و آمدیم کابل خانه به کرایه گرفتیم تمام وسایل ضروری ره برم پدرم شان از بدخشان خریدن حتی کرایه شان ره دادن
تا که کابل آمدم همه چیز خوب‌بود تقریبا دو یا بیشتر از دو‌ماه گذشت که برم گفتن طفل نداری باید تداوی کنی شروع کدم به تداوی تمام مصارف تداوی مه پدرم‌ و‌برادرم‌ میداد در طول ده تا یازده سال که با هم بودیم و زیر تداوی بودم یک بار هم نگفت که تشویش نکو جز کتره و‌منت دیگه هیچی نمیشنیدم حتی وقت های که از پیش داکتر میبرامدم برم‌میگفت که تو‌بی ازو‌صاحب طفل نمیشی برو پیسته خیرات بتی ناخق ده دوا نتی خو‌باز ادامه میدادم چی‌را های ره که نرفتم عملیات شدم ، کورتاژ شدم ، صفایی شدم ، دوامیگرفتم طبیبی کدم کمپیری هرچی‌از دستم آمد کدم و هر راه ره امتحان کدم نتیجه نداد هر روز مایوس تر میشدم اما یک بار هم به صورت قطعی نا امید نشدم خلاصه بعد از یک سال و‌چند ماه بیکار شد از وظیفه برادرم در یکی از بانک های خصوصی منیجر بود شوهرمه معرفی کد و‌تضمینش شد در بخش حقوقی گرفتنش همه چیز نسبتا خوبتر بود یک مدت گذشت رمین خرید ده کابل یک‌مقدار پول که از مه بود اوره هم گرفت خو بعد از یک مدت خبر شدم که ده خانه خواهرش که دختر خاله ام‌میشد پول‌ داره و‌مه خبر ندارم پرسیدم چرا گفت خانه جور‌میکنم خو‌خلاصه خانه جور‌کد سه اطاق آشپز خ

دوستا فالو کنید ده بتوانم داستان هارو همه شو نشر کنم

این داستان پند آموز را مطالعه کنید!دختر خانم زیبا صورتی مدتی پس از ازدواجش از همسرش خسته شد به مادرش گفت دیگر تاب تحملش ...
28/12/2024

این داستان پند آموز را مطالعه کنید!

دختر خانم زیبا صورتی مدتی پس از ازدواجش از همسرش خسته شد به مادرش گفت دیگر تاب تحملش را ندارم می‌خواهم او را بکشم می‌ترسم به چنگ قانون بیفتم مرا کمک کن.!
مادرش گفت باشه دخترم را کمک می‌کنم ولی برای آنکه کسی سرت شک نکند تکالیفی را هست باید آنها را انجام بده!
دختر گفت حاضرم هر تکلیفی را انجام بدهیم تا از دست همسرم خلاص شوم.
مادر گفت پس این تکالیف را انجام بده!!
۱. اول باید با او صلح کنی.
۲. باید همیشه خود را برای او زیبا و جذاب کنی.
۳. باید از او مراقبت کنی و قدرش را بدانی.
۴. باید صبور باشی عشق بیشتر و حسادت کمتر و مطیع او باشی!
۵. پولهایت را خرچ او کن و اگر از برگرداندن آنها خود داری کرد عصبانی نشو!!
۶. صدایت را برای او بلند نکن دلگرمش کن!
اینطور اگر او مرّد هیچکس سرت شک نخواهد کرد؟
حالا بگو میتوانی این تکالیف را انجام بده؟
دختر گفت بلی می‌توانم مادر گفت خوب پس این زهر را بگیر و روزی به غذایش اضافه کن!
بعد از یک ماه دختر برگشت پیش مادرش گفت من دیگر قصد کشتن همسرم را ندارم و عاشق اش شدم!
چون او کاملا اخلاقش تغیر کرده و خیلی یک همسفر دوست داشتنی شده است
حتا فکرش را هم نمی کردم!
دختر گفت مادر لطفا مرا کمک کن بیبن چه کار میتوانی بکنی که از کشتن اش توسط زهر جلوگیری کنی!
مادر با صدای غمگینی گفت دخترم نگران نباش آن زهر نبود زهر خود تو بودی که داشتی با تنش و کشمکش آرام آرام همسرت را میکشتی!
ولی وقتی شروع کردی با او محترمانه و عاشقانه رفتار کنی و هم کم کم به همسر مهربان و دوست داشتنی تبدیل شد!
دخترم مرد ها واقعا!
شرور نیستند اما شیوه رفتار ما است که باعث میشه واکنش آن بما برگردد.
اگر شما زنان احترام، عشق، فداکاری، مواظبت و تعهد به همسرانتان را حفظ کنید آنها هم صد در صد با شما چنین خواهد بود!

 #داستان واقعی قسمت: اول*`مادری که  دختر خود را در مقابل پول به خانم بد،کاره داد تا بالایش هر شب یک مرد را بیاورد`*اسم م...
27/12/2024

#داستان واقعی
قسمت: اول

*`مادری که دختر خود را در مقابل پول به خانم بد،کاره داد تا بالایش هر شب یک مرد را بیاورد`*

اسم مستعارم نجلا است من دختر فقیر بودم و پدرم بیمار بود پول نان خوردن نداشتیم حتی به پدرجانم دارو گرفته نمی‌توانستیم تا اینکه یک خانم با مادرم گپ زد اورا راضی کرد تا من را با خود ببرد و من هر شب با یک مرد باید ب،خ،ا،ب،م و در مقابلش به مادرم پول بدهد مادرم خیلی اسرار کرد اصلا رویم نمیشد که حتی در ذهنم بیارم یک هفته مکمل شب و روز گریه میکردم که من این کار را نمیکنم 😭 مادرم میگفت دیگه چاره نداریم پدرت می،میر،د اگر پول پیدا نکنیم بلاخره مادرم گفت یا قبول کو یا دیگه دختر من نیستی و از خانه بیرون شو هرجایی میری برو میدانم مادرم بالای قلب خود سنگ مانده این حرف هارا میزد من هم هیچ کسی دیگری را نداشتم که پیشش میرفتم دلم را سنگ ساخته خودم را لعنت کرده قبول کردم😭 و با زن بد،کاره رفتیم به فاح،شه خانه مرد های مختلف از ولایت های مختلف میآید شب اول با یک مرد جوان که ن،ش،ه بود مجبور شدم ب،خ،ا،ب،م زن بد،کاره به من گفت که برو آماده شو رفتم به اطاق آرایش ، دختران آرایشگر بودن مرا آراسته کردن و رفتم در اطاق که قرار است با او مرد باشم هر ساعت ۱۰۰ دالر قیمت من بود از بار اول هم،خ،ا،ب،ی من، زن بدکاره ۳۰۰۰ دالر گرفته بود خوب بار اولم بود زیاد ترس داشتم دست و پایم میلرزید سر تخت نشستم که دربازه تک تک شد و دیدم که یک جوان وارد اطاق شد قد بلند و چشمان آبی داشت دروازه را قفل کرد و طرفم آمد با دستانش ...

ادامه دارد

*لایک کمنت کنین کمی پسان نشر میکنم ادامه شه *🌹☝🏻

کبير

رمان: مرد زنده گیم 🥀قسمت: اول نویسنده: نیلی ناشر. رمان سرایلدز: با صنفی های مکتبم یکجا نشسته بودیم و قصه داشتیم  که  با ...
25/12/2024

رمان: مرد زنده گیم 🥀
قسمت: اول
نویسنده: نیلی
ناشر. رمان سرا
یلدز: با صنفی های مکتبم یکجا نشسته بودیم و قصه داشتیم که با خنده گپ در باره شوهر کردن آمد صنفیم نجلا گفت
نجلا : دخترا مه شوی میگیرم که زیاد مقبول باشه
ضحی: مه شوی میگیرم قد بلند
یلدز: همه به نوبت خواسته های خوده میگفتن و دیگر ها میخندیدین که نوبت مه آمد
یلدز: مه شوی میگیرم که پیسه دار باشد خوب فووووول پیسه دار دیگه د قصه هیچ چیز نیستم که هر چی باشه همه خندیدن
نجلا: یلدز تو خو پدرت هم غریب نیست پس چرا ایقه پیسه ره خوش داری
یلدز : عاشق پیسه هستم نجلا چپ ته بگیر و نجلا دوباره خندید
آن روز از مکتب آمدم صنف دهم مکتب بودم تازه شانزده ساله شده بودم فامیل بزرگ بودیم هفت برادر داشتم همه گی شان عروسی کرده بود خورد شان مه بودم خواهر نداشتم ولی خانم برادر هایم را خیلی دوست داشتم و همه شان مثل خواهر بودن
برم چند خواستگار میامد ولی قبول نداشتم چون اونقدر پول دار نبودن و مه تصمیم گرفته بودم که باید شوهرم خیلی پولدار باشه
دو ماه بعد امتحان چهار نیماه مکتب ما گذشت عروسی یک دختر کاکایم بود ما دخترا یکجا ارایشگاه رفتیم و لباس های ما هم یک رقم بود خیلی رقصیدیم و آن شب خیلی خوش گذشت در عین محفل یک زن کنارم آمد نشست و خیلی همرایم گرم احوال پرسی کرد مه نشناختمش گفت که شوهر دختر کاکایم پسر کاکایش می‌شد چند دقیقه همرایم حرف زد و بعضی سوالات کرد مه اصلا در فکرم نبود که به خاطر. خواستگاری سوال میکند آن شب عروسی تمام شد و ما هم خانه آمدیم یک هفته گذشت روز جمعه
پیشین بود همه در دهلیز نشسته بودیم و مه در تلیفون با دوستایم مسج داشتم که دروازه تک تک شد برادر زاده ام دروازه را باز کرد که سه زن و یک دختر خانه ما آمد در بین شان یکی همو زنی را دیدم همراه شان احوال پرسی کردم و اونا رفتن به صالون خانم برادر بزرگم گیسو نام داشت
گیسو: یلدز بنظرم خواستگار هستن
یلدز : نمیفهمم جانم
گیسو: مه جوس آماده میکنم باز بیا ببر چند دقیقه بشین
یلدز : ینگه اگر دیدی پیسه دار بودن برم بگو میرم داخل میشینم اگر نی نمیشینم
گیسو: هههه خدا نزنیت یلدز مه برم جوس تیار کنم
یلدز : گیسو جوس تیار کرد مه هم بردم چند دقیقه نشستم اونا خیلی همرایم گرم صحبت میکردن گویا که بار اول شان نیست با مه صحبت می‌کنند چند دقیقه بعد مه هم فرصت ر

 #داستان واقعی قسمت: اولنشر Mohammad Tariq *`مادری که  دختر خود را در مقابل پول به خانم بد،کاره داد تا بالایش هر شب یک م...
24/12/2024

#داستان واقعی
قسمت: اول
نشر Mohammad Tariq

*`مادری که دختر خود را در مقابل پول به خانم بد،کاره داد تا بالایش هر شب یک مرد را بیاورد`*

اسم مستعارم نجلا است من دختر فقیر بودم و پدرم بیمار بود پول نان خوردن نداشتیم حتی به پدرجانم دارو گرفته نمی‌توانستیم تا اینکه یک خانم با مادرم گپ زد اورا راضی کرد تا من را با خود ببرد و من هر شب با یک مرد باید ب،خ،ا،ب،م و در مقابلش به مادرم پول بدهد مادرم خیلی اسرار کرد اصلا رویم نمیشد که حتی در ذهنم بیارم یک هفته مکمل شب و روز گریه میکردم که من این کار را نمیکنم 😭 مادرم میگفت دیگه چاره نداریم پدرت می،میر،د اگر پول پیدا نکنیم بلاخره مادرم گفت یا قبول کو یا دیگه دختر من نیستی و از خانه بیرون شو هرجایی میری برو میدانم مادرم بالای قلب خود سنگ مانده این حرف هارا میزد من هم هیچ کسی دیگری را نداشتم که پیشش میرفتم دلم را سنگ ساخته خودم را لعنت کرده قبول کردم😭 و با زن بد،کاره رفتیم به فاح،شه خانه مرد های مختلف از ولایت های مختلف میآید شب اول با یک مرد جوان که ن،ش،ه بود مجبور شدم ب،خ،ا،ب،م زن بد،کاره به من گفت که برو آماده شو رفتم به اطاق آرایش ، دختران آرایشگر بودن مرا آراسته کردن و رفتم در اطاق که قرار است با او مرد باشم هر ساعت ۱۰۰ دالر قیمت من بود از بار اول هم،خ،ا،ب،ی من، زن بدکاره ۳۰۰۰ دالر گرفته بود خوب بار اولم بود زیاد ترس داشتم دست و پایم میلرزید سر تخت نشستم که دربازه تک تک شد و دیدم که یک جوان وارد اطاق شد قد بلند و چشمان آبی داشت دروازه را قفل کرد و طرفم آمد با دستانش ...

ادامه دارد

*لایک کمنت کنین کمی پسان نشر میکنم ادامه شه *🌹☝🏻

داستان نامردقسمت دوم خودت باش بفهم اگر یک خار هم به پایت برود قلب من داغ دار میشود هر گپ که شد برایم زود خبر بده گفتم چش...
24/12/2024

داستان نامرد
قسمت دوم

خودت باش بفهم اگر یک خار هم به پایت برود قلب من داغ دار میشود هر گپ که شد برایم زود خبر بده گفتم چشم
بیست روز گذشت و بلاخره هارون با چشمان پر از اشک به هندوستان رفت همان لحظه دلتنگش شدم روزها میگذشت و من هر روز با هارون تیلفونی در تماس بودم او درسهایش را شروع کرده بود و من هم در کابل درسهایم‌ را آغاز کرده بودم نبودن هارون از من یک دختر آرام و عاجز ساخته بود
به جز هارون من یک دوست صمیمی دیگر هم داشتم که‌ دخترکاکای کوچکم بود اسم اش ژینوس دختری لاغر اندام، سفید چهره و با قد متوسط که عروس خوابهای هارون بود هارون برادرم‌ از وقتی نوجوان بود عاشق دختر کاکایم بود و تصمیم داشت وقتی درس اش تمام شد یک وظیفه خوب پیدا کند و از ژینوس خواستگاری کند ژینوس مانند خودم دختر شاد و خوش طبع بود چند باری هم در مورد احساس اش برای هارون همرایم غیر مستقیم صحبت کرده بود و من ازینکه عشق هارون یکطرفه نیست خوشحال بودم خانواده ای ما و خانواده ای کاکایم با پدربزرگ و مادر بزرگم در یک حویلی زندگی میکردیم چون پدربزرگم مرد با سیاست بود نمیخواست پسرانش از او دور باشند به این ترتیب من و ژینوس شب و روز یکجا بودیم

از رفتن هارون چند ماهی میگذشت که در یک عروسی دعوت شدیم عروسی از اقوام پدرم بود من هم که علاقه ی زیادی به محفل رفتن داشتم مثل همیشه از گُل صبح سرم داخل الماری لباسهایم بود و بلاخره بعد از چند ساعت دو دست لباس برای خودم و ژینوس کنار گذاشتم به عروسی رفتیم محفل با شکوهی بود با ژینوس به دهلیز هوتل رفتیم تا مثل همه عکس بگیریم مصروف عکاسی بودیم که نگاه خیره کسی را روی خودم احساس کردم چشمم به پسری خورد که دورتر از ما روی مُبلی نشسته بود لبخندی به صورتم زد من سرم را پایین انداختم به ژینوس گفتم بیا داخل برویم ژینوس گفت چرا هنوز خو درست عکس نگرفتیم گفتم مهم نیست بعد از نان میاییم و بی توجه به حرفهای ژینوس به داخل رفتم
مصروف خوردن غذا بودیم که زنی به میز ما آمد و به همه سلام داد و مصروف قصه با مادرم و زن کاکایم شد
که چشمم به همان پسر خورد که به میز ما نزدیک میشد سرم‌ را پایین انداختم و خودم را مصروف غذایم ساختم به همه سلام داد زن کاکایم با دیدن پسر گفت نامخدا ارسلان جان چقدر بزرگ شدی مثل دیروز کودکی‌ات یادم است ارسلان و زن کاکایم مصروف قصه شدند از ژینوس پرسیدم این کی است؟ ژینوس گفت من هم نمیفهمم صبر کو پسا

🍁 داستان نامرد👇 قسمت اول:✍️ نویسنده  Mohammad Tariq  سال ۱۳۷۱‌ شهر کابل در یک شب زمستانی کنار دروازه ورودی شفاخانه زیژنت...
24/12/2024

🍁 داستان نامرد
👇 قسمت اول:
✍️ نویسنده Mohammad Tariq

سال ۱۳۷۱‌ شهر کابل در یک شب زمستانی کنار دروازه ورودی شفاخانه زیژنتون مردی با قد بلند و هیکل بزرگ منتظر شنیدن خبر خوش از طرف خانمش بود دو‌ ساعتی میشد که از خانمش خبری نداشت دستان یخ زده اش را داخل جیب هایش برد و از جایش برخواست و به قدم زدن شروع کرد صدای مادر پیرش به گوش اش رسید به سوی مادرش دید‌ مادرش با چهره ای مهربان در حالیکه لبخند عمیقی در چهره اش داشت به سوی مرد آمد و گفت مبارک باشد پسرم خداوند آغوش خودت و زنت را با یک دختر و یک پسر پر ساخت و صورت پسرش را غرق بوسه کرد مرد دستانش را به آسمان بلند کرد و قطره ای اشک از گوشه ای چشمش پایین شد و گفت خداوندا هزاران مرتبه شکر
آن شب خداوند دعاهای پدر و مادرم را مستجاب کرد و بعد از هشت سال ازدواج شان دامن مادرم را با من و برادرم پُر ساخت بعد از تولد ما پدرم زیر پای مادرم گوسفندی را به نام الله ذبح کرد و تا چهل روز نگذاشت که مادرم دست به سیاه و سفید بزند پدربزرگم اسم من را لیلا و‌ اسم برادرم را هارون گذاشت از همان اوان کودکی من و هارون با هم اُنس گرفتیم هرچند بعد از تولد من و هارون پدر و مادرم صاحب دو دختر دیگر هم شدند اما صمیمیت که بین من و هارون بود چیزی دیگری بود با هم بزرگ شدیم هارون بزرگترین حامی من بود بعضاً دو‌ خواهر کوچکم به محبت هارون نسبت به من حسادت میکردند اما هیچوقت این حسادت به کینه تبدیل نشد کودکی من و هارون به بهترین شکل ممکن گذشت و حالا هر دوی ما پا به هژده سالگی گذاشته بودیم شباهت عجیبی به یکدیگر داشتم هر دوی ما قد بلند، چشمان سیاه با پوست سفید‌ داشتیم.

یکروز وقتی پدرم به خانه آمد خبر شدیم که برای هارون بورسیه گرفته و قرار است هارون بخاطر ادامه تحصیل به هندوستان برود آنشب تا صبح در آغوش هارون گریستم ما به هم عادت داشتیم تحمل دوری از یکدیگر خود را نداشتیم هارون گفت لیلا اگر تو میخواهی با پدرم حرف میزنم یا تو‌ را همرایم بفرستد یا‌ من هم نمیروم گفتم هارون خودت میفهمی پدرم هیچگاه دخترانش را از خود دور نمیسازد پس برو و درسهایت را تمام کرده برگرد گفت پس تا میایم تو خودت مواظب خودت باش بفهم اگر یک خار هم به پایت برود قلب من داغ دار میشود هر گپ که شد برایم زود خبر بده گفتم چشم
بیست روز گذشت و بلاخره هارون با چشمان پر از اشک به هندوستان رفت همان لحظه دلتنگ

لطفا از دوستانتان دعوت کنید تا داستان های بیشتری نشر کنیم

*داستان  واقعی تمام  کسانیکه قدر  پدر خود نمی‌دانند*💔🥹🫴🏻*مردی سالخورده با پسر تحصیل کرده‌اش روی مبل خانه خود نشسته بودند...
24/12/2024

*داستان واقعی تمام کسانیکه قدر پدر خود نمی‌دانند*💔🥹🫴🏻

*مردی سالخورده با پسر تحصیل کرده‌اش روی مبل خانه خود نشسته بودند ناگهان کلاغی کنار پنجره‌شان نشست*
*پدر از فرزندش پرسید: «این چیه؟» پسر پاسخ داد: «کلاغ»*
*پس از چند دقیقه دوباره پرسید: «این چیه؟» پسر گفت: «بابا من که همین الان بهتون گفتم، کلاغه.»*
*بعد از مدت کوتاهی پیر مرد برای سومین بار پرسید: «این چیه؟» عصبانیت در پسرش موج میزد و با همان حالت گفت: «کلاغه کلاغ!»*
*پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتی قدیمی برگشت. صفحه ای را باز کرد و به پسرش گفت که آن را بخواند. در آن صفحه این طور نوشته شده بود: امروز پسر کوچکم ۳ سال دارد. و روی مبل نشسته است هنگامی که کلاغی روی پنجره نشست پسرم ۲۳ بار نامش را از من پرسید و من ۲۳ بار به او گفتم که نامش کلاغ است. هر بار او را عاشقانه بغل می‌کردم و به او جواب می‌دادم و به هیچ وجه عصبانی نمی‌شدم و در عوض علاقه بیشتری نسبت به او پیدا می‌کردم.*🥹🫴🏻

*به افتخار پدر های قهرمان تان لایک کنید*🌹❤️🫴🏻

*`داستان واقعی دلخراش نویده`*قسمت دوم ارسالی اعضای کانال خوب وقتی نزدیک موتر شدم در را باز کرد زیاد پیر معلوم نمیشد چون ...
23/12/2024

*`داستان واقعی دلخراش نویده`*

قسمت دوم

ارسالی اعضای کانال

خوب وقتی نزدیک موتر شدم در را باز کرد زیاد پیر معلوم نمیشد چون موهای خود را رنگ کرده بود و من متوجه نشدم که رنگ کرده رفتیم رستورانت و باهم هم کلام شدیم من از زندگی خود گفتم و او از زندگی خود گفت البته نگفت که ازدواج کرده گفت تجارت داره مصروف کار بار است و تصمیم زندگی مشترک دارد سر میز طعام بودیم که دستانم را با دستانش گرفت سوگند خورد که خوشبختم کند گفت زیاد دوستت دارم گفت فامیلم میفرستم به خواستگاری من حک پک مانده بودم چشم هایم پایین بود و به رسم تایید حرف هایش سرم را تکان دادم بلاخره بعد از نان برآمدیم کمی بریم خرید هم کرد دل من زیاد خوش بود که هم پولدار است هم انسان با شرف معلوم میشه بلاخره داخل شهر دوباره از موتر پایین شدم و به طرف خانه رفتم دو روز بعد خواستگار فرستاد فامیلم یک هفته تحقیق کرد فقط امیقه معلومات پیدا کرد که سن اش بزرگ است مه با مادرم گپ زدم گفتم هر چیز است فرق نمیکنه زیاد بزرگ نخاد باشه گفتم مه قبول دارم پول دار اس آرام میشن مرا به امی بتین فامیل در اول قبول نداشتن بعد به مشکل قبول کردن خوب رسید به روز عروسی ما همه چیز به خوبی سپری شد که یک هفته بعد از عروسی ما صبح وقت بود که در فونش زنگ آمد😭😭

ادامه دارد

*برای نشر ادامه رمان لطفا لینک کانال مارا به ۱۰ نفر از دوستان
بفرستین
https://www.facebook.com/profile.php?id=61570771061338

*`داستان واقعی دلخراش نویده`*قسمت اولدختری بودم سفید تر از برف نرم تر از ابریشم چی بدانم که در لابلای زندگی ام آنچنان غر...
23/12/2024

*`داستان واقعی دلخراش نویده`*

قسمت اول

دختری بودم سفید تر از برف نرم تر از ابریشم چی بدانم که در لابلای زندگی ام آنچنان غرق میشوم که به ج،س،د متحرک تبدیل شوم😭

اسمم نویده است باشنده ولایت سمنگان هستم ماجرا داستان زندگی من از یک پیام شروع میشه پیامی که زندگی ام را متحول ساخت نه به طرف آبادی بلکه به طرف بربادی یک رور در واتساپ ام از یک شماره ناشناس پیام آمد گفت سلام من جدی نگرفتم و جواب ندادم آهسته آهسته پیام ها زیاد شد یگان شعر و حرف های عاشقانه برایم می‌آمد وقتی بلاک میکردم از شماره دیگه برایم پیام میفرست اسمش فرید بود یکی از روز ها حساب مبایلم را چک کردم که 2000 افغانی از یک شماره ناشناس آمده در حالی که خودم هیچ کردیت اضافه نکرده بودم متوجه شدم که پیامش آمد گفت هدیه کوچکم برایت رسید در اول عصبانی شدم گفتم نمی‌خواهم پس بگی همی بهانه ای بود تا در کلام را با من باز کند خوب دیدم خیلی رمانتیک حرف می‌زند در پروفایل عکسش بود نسبتا سن کلان معلوم میشد در یک موتر گران قیمت لن گروزر عکس گرفته بود خیلی پولدار معلوم میشد خوب من هم احمق شدم گفتم باش کمی بشناسمش و کم کم حرف زدیم در حد که صبح ها و شب ها به هم پیام می‌دادیم صبح بخیری و احوال پرسی میکردیم تمام تا اینکه پیام های ما آهسته آهسته زیاد شد و روبه تماس تلیفونی کشید همرایش گپ زدم خیلی شیرین زبان بود از ارتباط ما دو ماه سپری شد یکی از روز ها مرا دعوت به بیرون رفتن و صرف طعام دعوت کرد اول قبول نکردم ولی چون زیاد اسرار کرد قبول کردم قرار بود در شهر ایبک هم دیگر را ببینیم وقتی رسیدم دیدم یک موتر خیلی شیک و قیمت که اصلا تا حال تجربه نشستن در آن را نداشتم بود وقتی نزدیک شدم ناگهان😭

*`ادامه دارد برای نشر ادامه داستان ۱۰۰۰ لایک بزنید`*🌹☝🏻

Address

���
Kalpetta

Website

Alerts

Be the first to know and let us send you an email when رمان سرا posts news and promotions. Your email address will not be used for any other purpose, and you can unsubscribe at any time.

Shortcuts

Share

Category