Arezoo's heart-writings

Arezoo's heart-writings Kontaktoplysninger, kart og anvisninger, kontaktformular, åbningstider, tjenester, stjerner, fotos, videoer og meddelelser fra Arezoo's heart-writings, Kunst, Aalborg.

06/02/2023

دیگر موسیقی گوش نمی دهم مگر برای شنیدن برای...
قلبم هزار تکه شده است و هر تکه برای یکی..
برای فریادها، فریاد کمکم کنید مرا بردند.
برای صداها ، صدای خنده نیکا.
برای نقاشی، نقاشی که خدا کشید و کیان آن را زمزمه کرد.
برای قایق، قایقی که هرگز نرسید.
برای شعر، شعر اتل متل توتوله.
برای باران، بارانی که اومد و یادمون داد که تو زورت بیشتره.
برای خاک، خاکی تشنه و آغشته به خون.
برای شلیک، شلیک گلوله به بیداری.
برای ون ، ونی که زنده می برد و مرده بر میگرداند.
برای دیوار، دیوارهای حاشا.
برای تار ، تاری که میخواست در باد برقصد اما در خاک پوسید.
برای آنها ، آنهایی که دیگر جان ندارند.
و برای حوصله که یک جا نشسته است و تکان نمی خورد.
برای اشک که بند نمی آید.
برای قلب، قلبی که هزار تکه شده است برای این همه برای...

دل نوشته برای ایران

18/07/2022

پارت آخر
بساط اخر زمان بود ، بساطی که اساطیر یونان هم لنگیدنش رو بدجوری حس کردن. راستش در شرایط پذیرفتن عکاس داوطلب دیده بودم که نوشته بود باید مثل مگس روی دیوار باشی. یه چیزایی دستم اومده بود اما فکر میکردم مگسها هم دیگه شب ها از دیوار پایین میان و استراحت میکنن . بساط زمان باعث شد که اساطیر روزی صد هزار بار ارزوی همون طاقچه رو بکنن تا اینکه ته چمدون زیر چند لایه لباس. هر چند که مگس روی دیوار شدن برای اساطیر یونان چنگی به دل نمی زد اما برای من که اولین بار بود مگسی شده بودم روی دیوار غم و شادی و بازی و آواز خوندن و ساز زدن یه عده دختر و پسر نوجوان که سرطان رو زندگی می کردند ، چنان قلبم را روشن کرده بود که حتی آپولون هم چنین روشنایی را به خود ندیده است.
آرزو

18/07/2022

اما از اونجایی که میگن گر خدا به حکمت ببندد دری، به رحمت گشاید در دیگری. یک در آبی پارچه ای کیسه مانند که مامان برای یه پتوی دو نفره دوخته بود و یک طرفش هم سرتاسر زیپ داشت ، جلوی چشمام باز شد . یک جوری ذوق کردم و رفتم تو اون کیسه خواب آبی تابستونی ضد عنکبوت ، که باید قیافه ام رو میدیدین. البته فکر اینجاشم کردیم چون رضا تا میبینه من چشمام برق میزنه یه چلیک میکنه و اون لحظه رو ثبت میکنه . بساط سوم زبان بود که سرچشمه همه سو تفاهم هاست به قول آنتوان دو سنت اگزوپری و البته به قول من شاید سرچشمه دوستی ها هم باشه. ولی به هر حال این بساط و باید میذاشتم در کوزه. چون زبان من کجا و زبان آنها کجا. بالاخره خانم مدیر با زبانی سریع ، سریع اتاقم را که خیلی کوچک بود و دو تخت یکنفره داشت و دری از جنس پرده به رنگ سبز ، نشانم داد و با همان زبان سریع گفت این اتاق توست ، روی کدوم تخت دوست داری بخوابی. این بماند که همون لحظه فکر کردم اگر این اتاق منه چه فرقی میکنه که روی کدوم تخت بخوابم اصلا دلم میخواد روی هر دو تخت بخوابم . اما یکدفعه چشمم به پنجره زیر شیروانی با منظره جنگل افتاد و با زبان سریع انگشت، تخت کناره پنجره را نشان دادم . اصلا فک نکنین که چون این چهار تا کلمه رو فهمیدم بساط زبان و باید از در کوزه بردارم . در واقع بساط زبان تا روز آخر در کوزه ماند ، مخصوصا روز دوم که همه باهم حرف میزدن و دریغ از فهمیدن یک کلمه. بدتر اینکه از همه جای دانمارک بزرگ کلی داوطلب اومده بود . در واقع معلمی داشتم که میگفت اونایی که توی جزیره فون زندگی میکنن زبان یولندی ها رو نمیفهمن و فونی ها و یولندی ها هم زبان شلندی ها رو نمی فهمن . حالا با این اوصاف بساط زبان جاش تو کوزه هست یا نه ؟

18/07/2022

خاطرات یک کمپ. پارت ۱

اساطیر یونان و یک چمدون و یک کوله عکاسی راهی کمپ شدیم. اساطیر با من راه افتادن تا شاید بالاخره بعد از سالها لم دادن تو طاقچه اشون ، ساعاتی رو هم با من بگذرونن و از خودشون برام بگن . در واقع اونی که قبلا باهاشون بوده کلی از خاطرات خوب و جذابشون برام تعریف میکرد. اینطوری شد که هم من و هم اساطیر گرامی به توافق رسیدیم که با هم به کمپ بریم. بهشون قول دادم شبی حداقل نیم ساعت پای خیالبافی هاشون بشینم. در واقع چند جور کمپ داریم . کمپ ترک اعتیاد که البته فک کنم اونجا خبری از بردن چمدون و عکاسی و این چیزا نیست تازه فک کنم هر چی کمتر حرف برنی بیشتر دوست دارن. یک کمپ طبیعت گردی هم داریم که فک کنم باید با کوله و کیسه خواب و اگه دوست داشتی یه دوربین هم چاشنیش کنی. اینجا هم میتونی با زبان سکوت یا زبان طبیعت صحبت کنی البته اگر زبان آدم ها رو متوجه نشی.اما این کمپ کاملا متفاوت بود ، کمپی بود پر از شور و هیجان و در کنارش اندوه. و من باید با لنز دوربینم همه این شور و شادی و اندوه را ثبت می کردم. کمپی بود به سبزی و خنکای بهشت. اما از اونجایی که همیشه یک پای بساط لنگه و البته برای من و اساطیر جان چند پای بساط لنگ بود. یکی از بساط ها بالا بردن چمدان سنگین و بزرگ از نردبانی که منتهی می شد به اتاقم زیر شیروانی. نردبانی که پیچ مهره شده بود به کف راهروی زیر شیروانی . نردبانی که حتی حاضر نبود کمی زاویه دار بشه تا شاید چمدان و اساطیر راحتتر بالا برن. به هر حال بساط اول با نگاه متعجب خانم مدیر کمپ که بالای نردبان ایستاده بود تا من با هر کلکی شده چمدان رو بهش برسونم، حل شد. وقتی از نردبان بالا رفتم چندین کوله بزرگ کمپ گردی دیدم که توی راهرو جا خوش کردن و دارن به چمدون من نگاه عاقل اندر سفیه میندازن. خوب ادم کف دستش و بو نکرده که قراره با یک ریل اهن ایستاده رو به رو بشه. بساط دوم از چند هفته قبل از شروع کمپ می لنگید و به قول دانمارکی ها Insekter حشرات و edderkopper عنکبوتها بودن. ترس و وحشت از عنکبوتها باعث شده بود که چندین بار به این فکر کنم که کمپ داوطلبانه رو بی خیال بشم . قضیه تا اونجا جدی بود که دنبال یه پشه بند یک نفره جمع و جور میگشتیم اما دریغ و درد که پیدا نشد. بالاخره دل و زدم به دریا و گفتم هر چه بادا باد . یه کاریش میکنم. اما ته ذهنم ترس بود و دنبال راه حل بودم .

05/05/2022

آژیر

من جا مانده ام
در هزارتوهای تاریک از وحشت آژیر
در صوتی که دیوار میلرزاند
در ستاره ای که حرکت میکرد و میکشت
در مدرسه ای که آوار شد
در نیمکت هایی که تابوت شد
در پشته ای از کشته
در برادر ۱۰ ساله ام میان آن پشته
در دست ها و نگاه نگران پدر و مادرم
در وحشتی که خواب نداشت
من از جنس هیچ کس نیستم
من آن چهل و اندی ساله ام که ۶۰ سال عمر کرده است
من میدانم معنی نفس در سینه حبس شدن را
نه از سر عاشقی ، نه از سر شوق
که از سر بغض ...
من از سرزمین خاکستری هیس می آیم
هیس، نخند
هیس، نگو
هیس، نرو

29/04/2022

سلام بهترین تکیه گاه روزگار سختی ام. که اگر نبودی و حمایتت نبود ، امروز گلی پژمرده بودم در دستان نامرد روزگار. تو بهترین لالایی زندگیم بودی و هستی. تو را خوب به یاد دارم که چگونه همه وجودت را به من هدیه دادی . تو بهترین سرمشق زندگیم بوده ای ، تو به من یاد دادی که راحت ببخشم ، راحت اعتماد کنم ، راحت دوست داشته باشم و اینگونه است راحت به تو میگ‌ویم هزاران بار دوستت دارم و هزاران بار خدا را شکر میگویم که به دنیا آمدی تا پدر من باشی. تولدت هزاران بار مبارک🥰😘🥳

باورتون میشه که این فنجان بدون دخالت هیچ دستی ، هیچ تکانی ، هیچ سرد و گرم شدنی ، خود به خود به این روز افتاده باشه ...رو...
23/04/2022

باورتون میشه که این فنجان بدون دخالت هیچ دستی ، هیچ تکانی ، هیچ سرد و گرم شدنی ، خود به خود به این روز افتاده باشه ...
روی کاناپه نشسته بودم که یکدفعه صدایی از دور شنیدم اول فک کردم از بیرونه ، پاشدم همه جای خونه رو نگاه کردم دیدم خبری نیست بیرون هم همینطور . به سمت میز نهار خوری رفتم که فنجان ها را بردارم و آبی بزنم یکدفعه مات و مبهوت این فنجان شدم. فهمیدم صدای ترک خوردن درجا و هزار تکه شدن این فنجان بوده و جالب اینکه اصلا از هم جدا نشده من از چایی که توی سفره جاری بود فهمیدم که فنجان حسابی شکسته ، بی هیچ دلیل منطقی.

نوشته شده در
Juni 2019

امروز دیدم که بزرگ شدی چه بزرگ شدن دردناکی موهای فرخورده زیبایت که دل هر ببینده ای را میبرد ، امروز چه بی حوصله و شوریده...
27/02/2022

امروز دیدم که بزرگ شدی
چه بزرگ شدن دردناکی
موهای فرخورده زیبایت که دل هر ببینده ای را میبرد ، امروز چه بی حوصله و شوریده بود.
برق چشمان زیبایت در گودالی تاریک فرو رفته بود.
بغض، لبخندت را قورت میداد و اشک، رنگ از رخسارت می شست.
کاش هرگز بزرگ نمی شدی.
امروز میدانستم که هیچ مرهمی برای زخم دلت که سر باز کرده سراغ ندارم.
زیرا که من نیز زخمی در جانم دارم که هرگز کهنه نمیشود.
من با چشمان خود دیده ام که زخم از دست دادن عزیزی چقدر زود به زود سر باز میکند.
کاش بزرگ نمی شدی و جای زخم دلت را هرگز پیدا نمی کردی.
کاش او که دیگر نیست دعا کند که یادش فراموش شود....

برای برادرزاده عزیزم نفس که مادر مهربونش در ۱۳ سالگی از دست داد .

Adresse

Aalborg

Internet side

Underretninger

Vær den første til at vide, og lad os sende dig en email, når Arezoo's heart-writings sender nyheder og tilbud. Din e-mail-adresse vil ikke blive brugt til andre formål, og du kan til enhver tid afmelde dig.

Kontakt Virksomheden

Send en besked til Arezoo's heart-writings:

Del

Type