26/03/2026
وقتی پروتودو همه تیلهها رو بُرده بود، اما جیباش طاقت این بردو نداشت…
من اون تیلههام… هر مشتش مال یه بچه بود؛ هر کدومشون سر هر دونه تیله، بایس چند دست بازیو میبُرده.
حالا همشو پروتودو یهجا بُرده بود… اما جیباش طاقتشو نداشت…
معلمم مجال نداد…
تیلهها پخشِ زمین شدن…هر کدوم قل میخورن یه طرف،
بعضیاشون حتی از دریچه فاضلاب سُر میخورن میفتن پایین…
بچهها ـ جز پروتودو ـ از تو صف، با چشماشون تیلههای خودشونو دنبال میکنن…
نگران، ساکت…