Basira Art

Basira Art Join me on my creative journey ��
(4)

04/04/2026

بکتاش سیاوش، زمانی که خبرنگار بود، همیشه صدای مردم بود؛ صدایی که بارها تلاش کردند خاموشش کنند. یک‌بار داغِ برادر را تحمل کرد و بار دیگر غمِ از دست دادن پدر را، اما هرگز از ایستادگی دست نکشید.
امروز، دوباره با قامتی استوار برخاسته و برای حقِ تحصیلِ دختران، خیمهٔ تحصن برپا کرده است. این صدا نباید تنها بماند.
بیایید از او حمایت کنیم، پتیشن را به اشتراک بگذاریم و متحد شویم.
لینک پتیشن
http://c.org/KYDTxrGGyD

27/03/2026

پنجمین سال تعلیمی بدون حضور دختران در افغانستان آغاز شد !

20/03/2026

سال نو مبارک 🎉
برای تان آرزوی سلامتی، خوشبختی و اتفاق‌های خوب در سال جدید دارم ☘️🌷

12/03/2026

۲۵ سال پیش در چنین روزی، طالبان تروریست مجسمه‌های باشکوه بودای بامیان را منفجر کردند و فریاد الله‌اکبر سر دادند.
نمادی از تاریکی و جهالتی که نه تاریخ می‌شناسد و نه فرهنگ. اما جای خالی بودا هنوز در حافظه این سرزمین ایستاده است.

On this day 25 years ago, the terrorist Taliban blew up the majestic Buddhas of Bamiyan while shouting “Allahu Akbar.”
A symbol of darkness and ignorance that recognizes neither history nor culture. Yet the empty niches of the Buddhas still stand in the memory of this land.

وضعیت اقتصادی مردم خراب است، پس کی این قدر پول مصرف کرده است!
02/03/2026

وضعیت اقتصادی مردم خراب است، پس کی این قدر پول مصرف کرده است!

علی خامنه یی کشته شد ، فردی که با فرمانش بیش از پنجاه هزار  نفر در چند هفته کشته شدند ، به جهنم رفت .چی فکر می‌کنید رژیم...
01/03/2026

علی خامنه یی کشته شد ، فردی که با فرمانش بیش از پنجاه هزار نفر در چند هفته کشته شدند ، به جهنم رفت .چی فکر می‌کنید رژیم آخوندا سرنگون خواهد شد؟

دوستان گرامی،بیایید به‌صورت آگاهانه از خرید کالاهای تولید پاکستان، چه در داخل افغانستان و چه در خارج از کشور، خودداری کن...
27/02/2026

دوستان گرامی،
بیایید به‌صورت آگاهانه از خرید کالاهای تولید پاکستان، چه در داخل افغانستان و چه در خارج از کشور، خودداری کنیم. هر انتخاب ما در بازار، پیام و اثر دارد. با خودداری از مصرف این محصولات، می‌توانیم نارضایتی خود را نسبت به سیاست‌هایی که به زیان مردم بی‌گناه ماست نشان دهیم.

این اقدام به معنای حمایت از هیچ جریان یا حاکمیتی نیست؛ هدف، همبستگی با مردم افغانستان و دفاع از کرامت و حقوق آنان است. انتخاب مسئولانه ما می‌تواند صدایی باشد در حمایت از مردمی که شایسته صلح، امنیت و زندگی آبرومندانه‌اند.

27/02/2026

یاد آن روزهایی افتادم که در کابل بودم… صبح‌ها با صدای انفجار از خواب بیدار می‌شدیم و بی‌درنگ تلویزیون را روشن می‌کردیم تا از جزئیات باخبر شویم.
حالا هم که دور از افغانستان هستیم، انگار چیزی تغییر نکرده است… هنوز هم اولین کاری که بعد از بیدار شدن می‌کنیم، سر زدن به خبرهاست؛ با همان دلِ نگران، با همان ترس قدیمی.
فاصله جغرافیایی شاید ما را دور کرده باشد، اما دل‌مان هنوز همان‌جاست… کنار خانواده، کنار مردم‌مان. فقط دعا می‌کنم روزی برسد که صبح‌ها با خبر خوب بیدار شویم، نه با اضطراب و نگرانی. 🤍
از خودتان دوستان و اقارب تان بنویسید همه حال شان خوب هستند ؟

قسمت اول :داستان کتابفروش کابلخواستگاریوقتی سلطان‌خان زمان را مناسب دید که زن تازه‌ای اختیار کند، هیچ‌کس حاضر نشد به او ...
26/02/2026

قسمت اول :داستان کتابفروش کابل

خواستگاری

وقتی سلطان‌خان زمان را مناسب دید که زن تازه‌ای اختیار کند، هیچ‌کس حاضر نشد به او کمک کند. نخست به سراغ مادرش رفت.

او گفت: «همانی که داری باید کافی باشد.»

بعد نزد بزرگ‌ترین خواهرش رفت. او گفت: «من زن اولت را دوست دارم.» از خواهران دیگرش هم همین پاسخ را شنید.

عمه‌اش گفت: «این برای شریفه ننگ است.»
سلطان به کمک نیاز داشت. خواستگار نمی‌تواند خودش شخصاً از دختری خواستگاری کند. در افغانستان رسم است که یکی از زنان خانواده خواسته‌ی ازدواج را مطرح می‌کند و دختر را از نزدیک بررسی می‌کند تا ببیند آیا باحیا و خوش‌رفتار است و همسر خوبی خواهد شد یا نه. اما هیچ‌یک از زنان نزدیک سلطان حاضر نبودند در کار خواستگاری او دخالت کنند.

سلطان سه دختر جوان را انتخاب کرده بود که می‌توانستند همسر تازه‌اش شوند. همه‌شان سالم و زیبا و از طایفه‌ی خودش بودند. در خانواده‌ی سلطان فقط در موارد استثنایی با کسی بیرون از طایفه ازدواج می‌کنند. عاقلانه‌تر و امن‌تر این است که با خویشاوندان ازدواج شود، ترجیحاً با پسرعموها و دخترعموها.

نخست سلطان شانسش را با سونیا، دختر شانزده‌ساله، امتحان کرد. او چشم‌های تیره و بادامی و موهای سیاه براق داشت. اندامی زیبا و پُر داشت و در کارهای خانه بسیار ماهر بود. خانواده‌اش فقیر بودند و در عین حال نسبتاً خویشاوند نزدیک محسوب می‌شدند. مادربزرگِ مادرش و مادرِ سلطان خواهر بودند.

در حالی که سلطان هنوز فکر می‌کرد چگونه بدون کمک زنان خانواده از همسر تازه‌اش خواستگاری کند، زن اولش خوشبختانه بی‌خبر بود که دختری جوان ـ که همان سالی به دنیا آمده بود که او و سلطان ازدواج کرده بودند ـ اکنون ذهن شوهرش را کاملاً به خود مشغول کرده است. شریفه نیز مانند سلطان کم‌کم پا به سن می‌گذاشت، بالای پنجاه سال داشت. برای او دو پسر و یک دختر به دنیا آورده بود. برای مردی در موقعیت سلطان، وقت آن رسیده بود که زن تازه‌ای اختیار کند.

برادرش در پایان گفت: «خودت برو.»

پس از فکر کردن، سلطان دریافت که این تنها راه حل است. یک صبح زود به خانه‌ی دختر شانزده‌ساله رفت. والدینش خویشاوندشان را با آغوش باز پذیرفتند. سلطان مردی سخاوتمند و ثروتمند به شمار می‌رفت و حضورش همیشه خوشایند بود. مادر سونیا آب جوش آورد و چای تعارف کرد. در اتاقی از خانه‌ی گِلی روی کوسن‌های تخت نشسته بودند و تعارفات و خوش‌وبش‌ها رد و بدل می‌شد تا سلطان احساس کرد زمان آن رسیده که موضوع را مطرح کند.

او به والدین گفت: «دوستی دارم که می‌خواهد با سونیا ازدواج کند.»

این نخستین بار نبود که کسی برای خواستگاری دخترشان می‌آمد. او زیبا و کوشا بود، اما والدینش معتقد بودند هنوز خیلی جوان است. پدر سونیا دیگر نمی‌توانست کار کند. هنگام یک درگیری با چاقو چند مهره‌ی کمرش بریده شده بود. دختر زیبایش می‌توانست بهای عروس بالایی به همراه بیاورد و والدینش همواره در انتظار پیشنهاد بالاتری بودند.

سلطان گفت: «او ثروتمند است. هم‌صنف من است. تحصیلات خوبی دارد و سه پسر دارد. اما همسرش کم‌کم پیر می‌شود.»

والدین با شتاب پرسیدند: «دوستت چند ساله است؟»

سلطان پاسخ داد: «تقریباً هم‌سن من.»

والدین فکر کردند: این می‌تواند یک نقطه‌ضعف باشد. هرچه مرد مسن‌تر باشد، بهای بیشتری می‌توان برای دختر گرفت. قیمت عروس بر اساس سن، زیبایی، توانایی‌ها و جایگاه خانواده تعیین می‌شود.

وقتی سلطان پیشنهادش را مطرح کرد، همان‌گونه که انتظار داشت، والدین گفتند: «او خیلی جوان است.»

اگر به این خواستگار ثروتمند و ناشناس که سلطان این‌چنین از او تعریف می‌کرد، به آسانی پاسخ مثبت می‌دادند، اشتباه بود. نباید بی‌علاقه به نظر می‌رسیدند. اما می‌دانستند سلطان بازخواهد گشت، زیرا سونیا جوان و زیبا بود.

روز بعد دوباره آمد تا خواستگاری را تکرار کند. همان گفت‌وگو، همان پاسخ. اما این بار اجازه یافت سونیا را نیز ببیند که از کودکی او را ندیده بود. سونیا با احترام دست خویشاوند بزرگ‌تر را بوسید و او با بوسه‌ای بر سرش دعایش کرد. سونیا فضای سنگین را حس کرد و زیر نگاه دقیق عمو سلطان سر به زیر انداخت.

سلطان پرسید: «برای تو مرد ثروتمندی پیدا کرده‌ام، نظرت چیست؟»
سونیا به زمین خیره شد. پاسخ دادن خلاف قواعد بود. دختر جوان حق نداشت درباره خواستگار نظری بدهد.

روز سوم سلطان دوباره آمد و این بار هدیه‌های خواستگار را آورد: انگشتر، گردنبند، گوشواره و دستبند ـ همه از طلای سرخ. آن‌قدر لباس که هرچه می‌خواست. برنج، صد و پنجاه لیتر روغن خوراکی، یک گاو، چند گوسفند.

پدر سونیا از بهای عروس کاملاً راضی بود و درخواست کرد اجازه داشته باشد با مرد مرموزی که چنین پیشنهاد بزرگی داده دیدار کند. سلطان به آن‌ها اطمینان داده بود که مرد از طایفه‌ی خودشان است، بی‌آنکه نامش را بگوید یا اشاره‌ای کند که آن‌ها قبلاً او را دیده‌اند.

سلطان گفت: «فردا عکسی از او خواهید دید.»

روز بعد، پس از گفت‌وگویی کوتاه، عمه‌ی سلطان پذیرفت به والدین سونیا بگوید خواستگار واقعی چه کسی است. عکسی ـ عکس سلطان خان ـ به آن‌ها داد و با لحنی جدی گفت یک ساعت وقت دارند تصمیم بگیرند. اگر جواب مثبت دهند، بسیار سپاسگزار خواهد بود؛ و اگر نه، خون بدی بینشان جاری نخواهد شد. تنها چیزی که نمی‌خواست، مذاکرات بی‌پایان به شیوه‌ی «شاید بله، شاید نه» بود.

والدین پیش از پایان ساعت موافقت کردند. آن‌ها سلطان خان، پولش و موقعیتش را دوست داشتند. سونیا گریان پشت انبار ایستاده بود. وقتی راز برملا شد و والدین تصمیم گرفتند رضایت دهند، برادر بزرگ‌ترش نزد او آمد و گفت: «عمو سلطان خواستگار است. موافقی؟»

هیچ صدایی از لبان سونیا بیرون نیامد. با چشمانی اشک‌آلود و سری خمیده، پشت روبند بلندش پنهان شده بود.

عمو گفت: «والدینت خواستگار را پذیرفته‌اند. حالا این تنها فرصت توست که بگویی چه می‌خواهی.»

او مثل سنگ نشسته بود، از ترس مرگ خشک شده. می‌دانست مرد را نمی‌خواهد، اما می‌دانست باید در برابر خواست والدین سر فرود آورد. همسر سلطان چندین پله در جامعه‌ی افغانستان بالاتر می‌رفت. بهای بالای عروس بسیاری از مشکلات خانواده را حل می‌کرد. پولی که والدین دریافت می‌کردند، به برادرانش کمک می‌کرد همسران خوبی بگیرند.

سونیا سکوت کرد. و با این سکوت سرنوشتش مُهر شد. سکوت به معنای رضایت بود. توافق انجام شد و تاریخ عروسی تعیین گردید.

سلطان به خانه رفت تا خبر بزرگ را به خانواده‌اش بدهد. همسرش شریفه، مادرش و خواهرانش روی زمین نشسته بودند و برنج و اسفناج پاک می‌کردند. شریفه فکر کرد شوخی می‌کند و خندید. مادرش هم خندید؛ باورش نمی‌شد بدون رضایت او چنین کاری کند.

خواهرانش بی‌کلام ماندند.

هیچ‌کس باور نمی‌کرد تا این‌که او دستمال و شیرینی‌هایی را که به عنوان نشانه‌ی نامزدی از والدین دختر گرفته بود نشان داد.

شریفه بیست روز تمام گریه کرد. «چه اشتباهی کرده‌ام؟ چه ننگی! چرا از من راضی نیستی؟»

سلطان از اشک‌های همسرش چشم‌پوشی کرد.

هیچ‌کس در خانواده طرف سلطان نبود، حتی پسرانش. با این حال کسی جرأت نداشت چیزی بگوید. اراده‌ی سلطان حکم برتر بود.

شریفه دل‌شکسته بود. ضربه‌ی سنگینی برایش این بود که شوهرش زنی بی‌سواد را برگزیده بود که حتی کلاس اول را هم تمام نکرده بود. خودِ او معلم زبان فارسی بود.

هق‌هق‌کنان گفت: «او چه دارد که من ندارم؟»

سلطان اشک‌های همسرش را نادیده گرفت.

هیچ‌کس دل و دماغ آمدن به جشن نامزدی را نداشت
ادامه دارد …

دوباره بعد از وقفه طولانی شروع کردم🥹
25/02/2026

دوباره بعد از وقفه طولانی شروع کردم🥹

اگست۱۹۱۹.یک ملکه ۱۹ ساله بدون حجاب بر بالکنی در کابل قدم می‌گذارد.جمعیت در سکوت فرو می‌رود. بعضی‌ها نفس در سینه حبس کرده...
25/02/2026

اگست۱۹۱۹.
یک ملکه ۱۹ ساله بدون حجاب بر بالکنی در کابل قدم می‌گذارد.

جمعیت در سکوت فرو می‌رود. بعضی‌ها نفس در سینه حبس کرده‌اند. برخی زیر لب دعا می‌خوانند. تشویق‌ها اندک است.

در کنار او شاه امان‌الله خان، همسرش و پادشاه تازه‌به‌قدرت‌رسیده افغانستان ایستاده است. آن‌ها در آستانه کاری خارق‌العاده‌اند: کشاندن یک پادشاهی قرون‌وسطایی به دل قرن بیستم. یک قرن جلوتر رفتن.

ملکه ثریا طرزی قرار نبود انقلابی شود. او در سال ۱۸۹۹ در خانواده‌ای روشنفکر به دنیا آمد و شش سال پیش از به تخت نشستن امان‌الله با او ازدواج کرده بود. اما از همان روز نخست، نپذیرفت که تنها جواهری خاموش در قصر باشد.

او دختران را در کلاس‌های درس می‌خواست.
زنان را پای صندوق‌های رأی می‌خواست.
و همسرانی را می‌خواست که از چندهمسری در امان باشند.

و امان‌الله به او گوش داد.

بین سال‌های ۱۹۱۹ تا ۱۹۲۸، آن‌ها همچون آتشی در میان سنت‌های چندصدساله افتادند. مدارس دخترانه یکی پس از دیگری در کابل تأسیس شد. نخستین مجله زنان افغانستان منتشر گردید. چندهمسری به‌شدت محدود شد. زنان حق رأی گرفتند، در حالی که زنان آمریکایی و فرانسوی هنوز برای آن می‌جنگیدند.

ثریا تنها در پشت پرده فعال نبود. او برنامه‌های آموزشی بنیان گذاشت، بی‌پرده در ملأعام ظاهر شد و آشکارا درباره برابری حقوق سخن گفت. در سال ۱۹۲۶، امان‌الله رسماً او را شریک برابر خود در حکومت اعلام کرد.

اما هر انقلابی دشمنانی دارد.

رهبران قبایل قدرت خود را در خطر می‌دیدند. محافظه‌کاران مذهبی در هر چهره بی‌حجاب نشانی از کفر می‌دیدند. وقتی زوج سلطنتی در سال ۱۹۲۷ به اروپا سفر کردند، عکس‌های ثریا با پوشش مد روز پاریس به ابزاری طلایی برای تبلیغات مخالفان تبدیل شد.

واکنش با اسلحه آمد.

در پایان سال ۱۹۲۸ شورشی آغاز شد. به رهبری حبیب‌الله کلکانی، راهزنی که به جنگ‌سالار بدل شده بود، شرق افغانستان با سرعتی هراس‌انگیز سقوط کرد. پیام روشن بود: بازگشت به گذشته.

۱۴ ژانویه ۱۹۲۹، پس از کمتر از نه سال حکومت، شاه امان‌الله کناره‌گیری کرد. خانواده سلطنتی به تبعید گریختند.

نیروهای حبیب‌الله درنگ نکردند. تمام مدارس دخترانه بسته شد. مجلات زنان سوزانده شدند. حق رأی لغو شد. حجاب اجباری اعلام گردید.

یک دهه پیشرفت، در عرض چند ماه نابود شد.

ثریا ۳۹ سال بعدی عمرش را در رم گذراند؛ نوشت و هر زمان که توانست سخن گفت، و از آن سوی مدیترانه نظاره‌گر بود که سرزمینش در کودتاها، اشغال‌ها و جنگ‌های داخلی فرو می‌رود. او در سال ۱۹۶۸ درگذشت، بی‌آنکه هرگز به افغانستان بازگردد.

داستان آن‌ها همچون شبحی بر تاریخ افغانستان سایه افکنده است.
یادآور اینکه پیشرفت تضمین‌شده نیست.
اینکه حقوق به‌دست‌آمده می‌تواند دوباره ربوده شود.
اینکه شتاب در تغییر گاهی به از دست رفتن همه‌چیز می‌انجامد.

و اینکه برخی رؤیاها، شاید در قرنی اشتباه متولد می‌شوند.
نوت :پست قبلی متاسفانه پاک شد میخواستم این عکس زیبا از ملکه ثریا را بگذارم ولی تمام پست حذف شد🥴

18/02/2026

زمین مملو از آدم‌هایی است که ارزش هم‌صحبتی ندارند؛
به نظرت واقعاً عاقلانه است
که ما نظرات چنین آدم‌هایی را جدی بگیریم؟
چرا اجازه دهیم که قضاوت‌هایشان
تعیین کند که ما چگونه آدمی باشیم؟

📕
✍🏻

Adresse

Cologne

Webseite

Benachrichtigungen

Lassen Sie sich von uns eine E-Mail senden und seien Sie der erste der Neuigkeiten und Aktionen von Basira Art erfährt. Ihre E-Mail-Adresse wird nicht für andere Zwecke verwendet und Sie können sich jederzeit abmelden.

Service Kontaktieren

Nachricht an Basira Art senden:

Teilen