M Shafi Rowzabaghi

M Shafi Rowzabaghi در صبح جمعه مصادف به ۱۵،۳،۱۳۵۳ در شهر هرات جاده شمالی م?

...وقتی "سینوهه" شبی را به مستی کنار نیل به خواب می رود و صبح روز بعد  یکی از برده های مصر که گوش ها و بینی اش  به نشانه...
20/09/2023

...وقتی "سینوهه" شبی را به مستی کنار نیل به خواب می رود و صبح روز بعد یکی از برده های مصر که گوش ها و بینی اش به نشانه ی بردگی بریده بودند را بالای سر خودش می بیند، در ابتدا می ترسد، اما وقتی به بی آزار بودن آن برده پی می برد، با او هم کلام می شود.

برده، از ستم هایی که طبقه اشراف مصر بر او روا داشته بودند می گوید، از فئودالیسم بسیار شدید حاکم بر آن روزهای مصر.

برده، از سینوهه خواهش می کند او را سر قبر یکی از اشراف ظالم و معروف مصر ببرد و چون سینوهه با سواد بود، جملاتی که خدایان روی قبر آن شخص ظالم رانوشته اند برای او بخواند.

سینوهه از برده سئوال می کند که چرا می خواهد سرنوشت قبر این شخص را بداند؟ و برده می گوید: سال ها قبل من انسان خوشبخت و آزادی بودم، همسر زیبا و دختر جوانی داشتم , مزرعه پر برکت اما کوچک من در کنار زمین های بیکران یکی از اشراف بود. روزی او با پرداخت رشوه به ماموران فرعون، زمین های مرا به نام خودش ثبت کرد و مقابل چشمانم به همسر و دخترم تجاوز کرد و بعد از اینکه گوش ها و بینی مرا برید و مرا برای کار اجباری به معدن فرستاد، سالهای سال از دختر و همسرم بهره برداری کرد و آنها را به عنوان خدمتکار فروخت و الان از سرنوشت آنها اطلاعی ندارم، اکنون از معدن رها شده ام، شنیده ام آن شخص مرده است و برای همین آمده ام ببینم خدایان روی قبر او چه نوشته اند ...

سینوهه با برده به شهر مردگان (قبرستان) می رود و قبرنوشته ی آن مرد را اینگونه می خواند:

(او انسان شریف و درستکاری بود که همواره در زندگی اش به مستمندان کمک می کرد و ناموس مردم در کنار او آرامش داشت و او زمین های خود را به فقرا می بخشید و هر گاه کسی مالی را مفقود می نمود، او از مال خودش ضرر آن شخص را جبران می کرد و او اکنون نزد خدای بزگ مصر (آمون) است و به سعادت ابدی رسیده است...)

در این هنگام , برده شروع به گریه می کند و می گوید (آیا او انقدر انسان درستکار و شریفی بود و من نمی دانستم؟ درود خدایان بر او باد .... ای خدای بزرگ ای آمون مرا به خاطر افکار پلیدی که در مورد این مرد داشتم ببخش...)

سینوهه با تعجب از برده می پرسد که چرا علیرغم این همه ظلم و ستمی که بر تو روا شده، باز هم فکر می کنی او انسان خوب و درستکاری بوده است؟

و برده این جمله ی تاریخی را می گوید که: وقتی خدایان بر قبر او اینگونه نوشته اند , من حقیر چگونه می توانم خلاف این را بگویم؟


و سینوهه بعد ها در یادداشت هایش وقتی به این داستان اشاره می کند، می نویسد : (آنجا بود که پی بردم حماقت نوع بشر انتها ندارد...)

عزت نفس این نیست که فکر کنی از همه بهتر و خوب تر،پولدار تر ،هوشیار ترو مقبول تری!عزت نفس یعنی اصلا نیازی نبینی خودت را ب...
19/09/2023

عزت نفس این نیست که فکر کنی از همه بهتر و خوب تر،پولدار تر ،هوشیار ترو مقبول تری!
عزت نفس یعنی اصلا نیازی نبینی خودت را با دیگران مقایسه کنی.
Haft_Sheen Rowzabaghi •

جمله ای منسوب به «پاول جوزف گوبلز » (وزیر تبلیغات آلمان نازی ) : « هیچ گاه مردمانت را دشمن یا عناصر دشمن نخوان!زیرا دو ا...
02/09/2023

جمله ای منسوب به «پاول جوزف گوبلز » (وزیر تبلیغات آلمان نازی ) :

« هیچ گاه مردمانت را دشمن یا عناصر دشمن نخوان!
زیرا دو اصل را در مورد خود روشن کردی,
یا اینقدر ظالم بودی که مردم خودت دشمنت شدند٬
یا آنقدر ضعیف بودی که دشمنانت مردمت را کنترول می‌کنند.

استاد پیر متقاعد  و شاگرد قدردانتصویر راست از پروفیسور دکتور ضیاء کمال الدین، رییس شِفت متخصصان امراض قلبی شفاخانه سلطنت...
09/07/2023

استاد پیر متقاعد و شاگرد قدردان

تصویر راست از پروفیسور دکتور ضیاء کمال الدین، رییس شِفت متخصصان امراض قلبی شفاخانه سلطنتی در لندن است. وعکس چپ از استاد پیر وباز نشسته او ست.
او بعد از پانزده سال دوری از وطن، در جریان دیدار از قاهره از طرف یک سازمان صحی برای اشتراک در محفلی که قرار بود به مناسبت تقدیر از وی به عمل آید، دعوت شد.
وقتی دکتور به محل برگزاری محفل شد، در دروازه سالون، توجه او را قیافه مرد سالخورده ای جلب کرد که در کنار جاده نشسته و روزنامه می فروشد.
دکتور چشمانش را بست و زود باز کرد. سیمای این مردِ پیر که در ذهنش حک شده بود، به یادش آمد. او آرامش خود را حفظ کرد و داخل سالون گردید و در جایش نشست و خاموشانه در باره روزنامه فروش پیر فکر می کرد.
وقتی از دکتور ضیاء دعوت شد که سر استیژ بیاید و نشان درجه اول "ابتکار و نوآوری" را تسلیم شود، از جا برخاست، اما به عوض اینکه به سوی استیژ برود، از سالون خارج شد و همه حاضران را به حیرت و دهشت انداخت. او نزد پیرمرد روزنامه فروش رفت، دست او را گرفت و سوی خود کشید. روزنامه فروش در جواب گفت: "خواهش می کنم مرا رها کن، برایت عذر می کنم که عیال دار هستم، نفقه خور دارم، برایت وعده می دهم از اینجا می روم و هرگز در اینجا دیگر روزنامه ها را برای فروش در زمین فرش نمی کنم!
دکتور با صدایی گرفته در جواب گفت: تو بعد از این، نه اینجا و نه جایی دیگر هرگز روزنامه نخواهی فروخت! خواهش می کنم با من بیا تا داخل سالون شویم ..
‏اینجا بود که پیرمرد دست از مقاومت برداشت.
پیرمرد دید که چشمان دکتور پر از اشک شده، پرسید: پسرم ترا چه شده؟ دکتور حرفی به زبان نیاورد و دست پیرمرد را گرفته راهی استیژ سالون شد. همه با حیرت و شگفتی به دکتور می نگریستند، موج گریه دکتور را امان نداد .. در حالیکه به گرمی و سختی اشک می ریخت، پیرمرد را در آغوش گرفت و به سر و دستش بوسه زد، گفت: استاد خلیل! مرا نشناختی؟!
‏ گفت: نه والله پسرم، گناهِ ضعف بینایی است. دکتور در حالیکه اشک هایش را پاک می کرد، گفت: من "ضیاء کمال الدین" شاگرد تان در لیسه مرکزی هستم، مرا به یاد آوردی ... ؟ من همیشه اول نمره صنف بودم و تو کسی بودی که مرا تشویق می کردی و تا سال 1966 پیگیر احوال من نمودی استاد گرامی!
مرد به سوی دکتور دید و او را در آغوش گرفت. دکتور نشان درجه اول "نوآوری" را گرفت و به گردن استادش آویخت و گفت: "اینها مستحق این تکریم و تقدیر هستند!"

- این در بدری و عقب ماندگی ایکه امروز با آن دست و گریبان هستیم، بعد از آن بدان دچار شدیم که استادان و طبقه معلم و آموزگار را خوار دانستیم، حقوق شانرا پامال کردیم، به آنها احترام نگذاشتیم و به گونه شایسته که سزاوار آنها بود، از ایشان تقدیر به عمل نیاوردیم. او استاد خلیل علي، استاد لغت عربی در مکتب ثانوی بود و حقیقتاً مستحق دریافت نشان.

- در کشور خود مان، افغانستان چه قدر از این قسم استادان، داریم، اما چه کم و انگشت شمارند کسانی که مانند دکتور ضیاء کمال الدین که قدر استاد را بدانند و از او به شایستگی تقدیر نمایند. اگر تقدیر هم نمی‌شوند لااقل حقوق تقاعد شان را اجرا شود ...

دانایی به رمز داستانی می‌گفت: در هندوستان درختی است که هر کس از میوه‌اش بخورد پیر نمی شود و نمی‌میرد. پادشاه این سخن را ...
13/05/2023

دانایی به رمز داستانی می‌گفت: در هندوستان درختی است که هر کس از میوه‌اش بخورد پیر نمی شود و نمی‌میرد.
پادشاه این سخن را شنید و عاشق آن میوه شد، یکی از کاردانان دربار را به هندوستان فرستاد تا آن میوه را پیدا کند و بیاورد.
آن فرستاده سال‌ها در هند جستجو کرد. شهر و جزیره‌ای نماند که نرود. از مردم نشانیِ آن درخت را می‌پرسید، مسخره‌اش می‌کردند. می‌گفتند: دیوانه است. او را بازی می‌گرفتند!
بعضی می‌گفتند: تو آدم دانایی هستی، در این جست و جو رازی پنهان است... بعضی به او نشانی غلط می‌دادند. از هر کسی چیزی می‌شنید.
شاه برای او مال و پول می‌فرستاد و او سال‌ها جست و جو کرد.
پس از سختی‌های بسیار، ناامید به سوی کشور برگشت؛ در راه می‌گریست و ناامید می‌رفت... تا در شهری به شیخ دانایی رسید. پیش شیخ رفت و گریه کرد و کمک خواست. شیخ پرسید: دنبال چه می‌گردی؟ چرا ناامید شده‌ای؟
فرستاده شاه گفت: شاهنشاه مرا انتخاب کرد تا درخت کم‌یابی را پیدا کنم که میوه آن آب حیات است و جاودانگی می‌بخشد. سال‌ها جُستم و نیافتم. جز تمسخر و طنز مردم چیزی حاصل نشد.
شیخ خندید و گفت: ای مرد پاک دل! آن درخت، درخت علم است و جایگاهش در دل انسان!
درخت بلند و عجیب و گسترده دانش، آب حیات و جاودانگی است. تو اشتباه رفته‌ای، زیرا به دنبال صورت هستی نه معنی.
آن معنای بزرگ (علم) نام‌های بسیار دارد. گاه نامش درخت است و گاه آفتاب، گاه دریا و گاه ابر، علم صدها هزار آثار و نشان دارد. کمترین اثر آن عمر جاوادنه است...

سحـر گاهی اگـر سجاده وا کردی دعایم کن بساط گـریـه در خلوت بپـا کردی دعایم کندلت دریاست میدانم که پیشش آبرو دارینشستی با ...
12/04/2023

سحـر گاهی اگـر سجاده وا کردی دعایم کن
بساط گـریـه در خلوت بپـا کردی دعایم کن

دلت دریاست میدانم که پیشش آبرو داری
نشستی با خدای خود صفا کردی دعایم کن

کسی این گوشه ی دنیاست محتاج دعای تو
به تسبیحت اگـر ذکـر خدا کردی دعایم کن

پر از حرف و پر از دردم، به رسم عاشقان ای دوست
دلت لرزید و یادی هم ز ما کردی دعایم کن

به هر در میزنم بسته، همه درها به روی من
خدا را زیر لب امشب صدا کردی دعایم کن

منم آن روسیاهی که خجالت میکشد از خود
شفاعت از منِ غـرق ِخطا کردی دعایم کن

غریب افتاده ام اینجاکسی سنگ صبورم نیست
بحق هـر غریبی کـه دعــا کردی دعایم کن؟

التماس دعا دارم🙏هفتشین _روضه باغی

27/03/2023
📚جهلبچه ای نزد استاد معرفت رفت و گفت: "مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به کاهن معبد دارد، خو...
18/02/2023

📚جهل
بچه ای نزد استاد معرفت رفت و گفت: "مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به کاهن معبد دارد، خواهر کوچکم را قربانی کند. لطفا خواهر بی گناهم را نجات دهید."

استاد سراسیمه به سراغ زن رفت و با حیرت دید که زن دست و پای دخترخردسالش را بسته و در مقابل در معبد قصد دارد با چاقو سر دختر را ببرد. جمعیت زیادی زن بخت برگشته را دوره کرده بودند و کاهن معبد نیز با غرور وخونسردی روی سنگ بزرگی کنار در معبد نشسته و شاهد ماجرا بود.

استاد به سراغ زن رفت و دید که زن به شدت دخترش را دوست دارد و چندین بار او را درآغوش می گیرد و می بوسد. اما در عین حال می خواهد کودکش را بکشد. تا بت اعظم معبد او را ببخشد و برکت و فراوانی را به زندگی او ارزانی دارد.
استاد از زن پرسید که چرا دخترش را قربانی می کند. زن پاسخ داد که کاهن معبد گفته است که باید عزیزترین پاره وجود خود را قربانی کند، تا بت اعظم او را ببخشد و به زندگی اش برکت جاودانه ارزانی دارد.

استاد تبسمی کرد و گفت: "اما این دختر که عزیزترین بخش وجود تو نیست. چون تصمیم به هلا کش گرفته ای. عزیزترین بخش زندگی تو همین کاهن معبد است که به خاطر حرف او تصمیم گرفته ای دختر نازنین ات را بکشی. بت اعظم که احمق نیست. او به تو گفته است که باید عزیزترین بخش زندگی ات را از بین ببری و اگر تو اشتباهی به جای کاهن دخترت را قربانی کنی، هیچ اتفاقی نمی افتد و شاید به خاطر سرپیچی از دستور بت اعظم بلا و بدبختی هم گریبانت را بگیرد!"

زن لختی مکث کرد. دست و پای دخترک را باز کرد. او را در آغوش گرفت و آنگاه در حالی که چاقو را محکم در دست گرفته بود، به سمت پله سنگی معبد دوید. اما هیچ اثری از کاهن معبد نبود!
می گویند از آن روز به بعد دیگر کسی کاهن معبد را در آن اطراف ندید!!

هیچ چیز ویرانگرتر از این نیست كه متوجه شویم كسی كه به آن اعتماد داشته ایم، عمری فریبمان داده است...
در جهان تنها یک فضیلت وجود دارد و آن آگاهی‌ و خرد است.
و تنها یک گناه و آن جهل و نادانيست.

توجه!!!عالم الغیب ما فی السموات و الارض الله عزوجل است و هیچ انسانی قادر به  علم غیب نبوده و نخواهد بود !در این اواخر بع...
12/02/2023

توجه!!!
عالم الغیب ما فی السموات و الارض الله عزوجل است و هیچ انسانی قادر به علم غیب نبوده و نخواهد بود !در این اواخر بعد وقوع زلزله‌ای ترکیه و سوریه چند نفر از دوستان بنده از روی لطف که درحق من سراپا تقصیر دارند در واتساپ یک فلم کوتاه راجع به پیش بینی شخصی بنام(فرانک هوگر بیتس آلمانی )مبنی بر پیش بینی زلزله‌ای بسی قوی در افغانستان و ممالک جنوبی آن نموده و عده کثیری از مسلمانان که متأسفانه خوش باور و کم مطالعه هستند آنرا باور نموده و در تشویش بسر میبرند . بنآ وظیفه خود دانستم تامطلب را در زمینه بنویسم اگر چه خود نو آموز و طالب علم میباشم با پوزش از عالی جنابان قلم بدست ،استادان معزز و عالمان گرانقدر که این چند سطر را جسارت نموده به رشته تحریر در آوردم صرف جهت آگاهی و خوشنودی پروردگارمتعال (جل جلاله )وبس !
۱. (انا لله و انا الیه راجعون) با این متن مبارک اکثریت مطلق مسلمانان کاملا آشنا هستند و به آيات قران کریم هم باورمند ...
حالا خود قاضی شوید و ایمان خود را تست نمایید از ۱۰۰ نمره چند میبرید ؟ آیا به این آیت چیقدر باور داشته ودارید ؟
۲. من از علم و تکنولوژی غافل نیستم و تا اندازه مطلع ام ،ولی این سبب نمیشود تا نعوذبالله عالم الغیب غیر از الله متعال دیگر موجود را قبول نمایم و ممکن باشد را فکر کنم! پس توسعه ای من هم برای عزیزان اینست که باور نکنند غیب را کسی جز الله متعال میداند.
۳. از نگاه علم بشری خیلی حوادث متاثر کننده ویرانگری پیش بینی شده میشود و خواهد شد ولی (.....حفظهما و هو العلی العظیم ) بشریت و کره خاکی (زمین) را چه کسی جز الله عزوجل حفظ نموده است پس او قادر است در آینده هم حفظ نماید و خواهد نمود !
۴. نظر به قول حضرت علی علیه السلام که فرمود : هر روز را طوری زندگی کن که گویا آخرین روز ات در دنیا است.
چه خوب است تا مسلمان همیشه آماده رفتن از این سراچه امتحان باشد و به فکر جمع نمودن حسنات و دوری از سیئات دست آورد برای آخرت ابدی خود داشته باشند .
۵. اگر اذن الله متعال و خالق بحر بر جل جلاله رفته باشد به حکم ( کن فیکون) حکم اش بازگشت ناپذیر است پس غصه خوردن و تشویش نمودن چرا؟
۶. از نگاه علمی آلات و ابزار زلزله سنجی بشر کنونی قادر به پیش بینی ساعات و روز های محدود آن هم احتمالی را پیشتر معلومات داده نمیتواند پس عقل سلیم حکم بر رد پیش بینی(فرانک ) میکند .
۷. در کهکشان ها خارج از کره زمین هر ثانیه امکان بر خورد اجسام ، شهاب سنگ های غول پیکر و .... بر بدنه زمین میرود که فاجعه آفرین خواهد بود .ولی الله متعال آنها را دفع میکند وبعضی‌ها را در وقت ۹۹● چنان دفع مینماید که اصلا انسانها قادر به درک آن نمیباشند .
۸. مقوله است که { بهترین کلام خلاصه ترین است } بنا امیدوارم مطلب را درست افاده کرده باشم.
(رباعی )
من معترفم که جمله کارم به خطاست _*_
معذور از اینکه در بشر سهو رواست _*_
ای ناصح اگر توان به اصلاح بکوش _*_
در عیب نظر مکن که بی عیب خداست _*_
هفتشین روضه باغی
۲۳ .۱۱ .۱۴۰۱

عارفی ۴۰ شبانه روز چله گرفته بود تا خدا را زیارت کند ، تمام روزها روزه بود.در حال اعتکاف.از خلق الله بریده بود.صبح به صی...
29/01/2023

عارفی ۴۰ شبانه روز چله گرفته بود تا خدا را زیارت کند ، تمام روزها روزه بود.
در حال اعتکاف.
از خلق الله بریده بود.
صبح به صیام و شب به قیام.
زاری و تضرع به درگاه او

شب ۳۶ ام ندایی در خود شنید که می گفت: ساعت ۶ بعد از ظهر، بازار مسگران، دکان فلان مسگر برو خدا را ز یارت خواهی کرد

عارف از ساعت ۵ در بازار مسگران حاضر شد و در کوچه های بازار از پی دکان می گشت...

می‌گوید: پیرزنی را دیدم دیگ مسی به دست داشت و به مسگران نشان می داد،

قصد فروش آنرا داشت...

به هر مسگری نشان می داد، وزن می کرد و می گفت: ۴ ریال و ۲۰ شاهی

پیرزن می گفت:نمیشه۶ریال بخرید؟

مسگران می گفتند: خیر مادر، برای ما بیش از این مبلغ نمی صرفد. پیرزن دیگ را روی سر نهاده و در بازار می چرخید و همه همین قیمت را می دادند.

بالاخره به مسگری رسید که دکان مورد نظر من بود.
مسگر به کار خود مشغول بود که پیرزن گفت: این دیگ را برای فروش آوردم به ۶ ریال می فروشم، خرید دارید؟

مسگر پرسید چرا به ۶ ریال؟؟؟

پیر زن سفره دل خود را باز کرد و گفت: پسری مریض دارم، دکتر نسخه ای برای او نوشته است که پول آن ۶ ریال می شود!

مسگر دیگ را گرفت و گفت: این دیگ سالم و بسیار قیمتی است. حیف است بفروشی،

امّا اگر اصرار داری من آنرا به ۲۵ ریال می خرم!!!

پیر زن گفت: مرا مسخره می کنی؟!!!
مسگر گفت: ابدا"
دیگ را گرفت و ۲۵ ریال در دست پیرزن گذاشت!!!

پیرزن که شدیدا متعجب شده بود؛ دعا کنان دکان مسگر را ترک کرد و دوان دوان راهی خانه خود شد.

من که ناظر ماجرا بودم

و وقت ملاقات فراموشم شده بود، در دکان مسگر خزیدم و گفتم: عمو انگار تو کاسبی بلد نیستی؟!!! اکثر مسگران بازار این دیگ را وزن کردند و بیش از ۴ ریال و ۲۰ شاهی ندادند

آنگاه تو به ۲۵ ریال می خری؟!!!

مسگر پیر گفت: من دیگ نخریدم!!!

من پول دادم نسخه فرزندش را بخرد، پول دادم یک هفته از فرزندش نگهداری کند، پول دادم بقیه وسایل خانه اش را نفروشد، من دیگ نخریدم...

از حرفی که زدم بسیار شرمسار شدم در فکر فرو رفته بودم که

ندایی با صدای بلند گفت:

با چله گرفتن و عبادت کردن کسی به زیارت ما نخواهد آمد!!!

دست افتاده ای را بگیر و بلند کن، ما خود به زیارت تو خواهیم آمد !
گر دست افتاده‌ای بگیری...!

Adresse

جاده‌ای بهزاد، بهزاد ۶شمال افغان یونایتد بانک
Democratic Republic Of The
۳۳۳۳

Heures d'ouverture

Lundi 09:00 - 17:00
Mardi 09:00 - 17:00
Mercredi 09:00 - 17:00
Jeudi 09:00 - 17:00
Vendredi 09:00 - 17:00
Samedi 08:00 - 17:00
Dimanche 08:00 - 17:00

Site Web

Notifications

Soyez le premier à savoir et laissez-nous vous envoyer un courriel lorsque M Shafi Rowzabaghi publie des nouvelles et des promotions. Votre adresse e-mail ne sera pas utilisée à d'autres fins, et vous pouvez vous désabonner à tout moment.

Partager

Type