10/06/2025
🌸 داستان ریحانه؛ دختری که از دل سختیها برخاست 🌸
ریحانه دختری از یک روستای دورافتاده بود.
پدرش را سالها پیش از دست داده بود و مادرش با خیاطی ساده زندگی را پیش میبرد.
ریحانه یک آرزوی بزرگ در دل داشت: میخواست داکتر شود تا به مردم محروم ده خود کمک کند.
اما راهش آسان نبود.
بامداد زود با پاهای یخزده به مکتب میرفت؛ شبها با چراغ کمنور نفتی درس میخواند.
گاهی خسته میشد. گاهی میشنید: «دختر که داکتر نمیشود!»
گاهی گریه میکرد.
یک شب که دلگیر بود، مادرش کنارش نشست و گفت:
"ریحانه جان، یاد بگیر که هیچکس نمیتواند رویاهای تو را از دلت بگیرد. هر قطرهٔ اشکت، روزی گل میشود."
این حرف در دل ریحانه ماند.
دوباره برخاست. سختتر از همیشه درس خواند. با باور به خود، بورسیه گرفت و امروز در شهر درس میخواند.
و همیشه با خود میگوید:
"روزی برمیگردم، داکتری میشوم که دستهای زخمی مادران روستایم را درمان کند."