24/05/2026
در بیرونِ مسجد فیصلِ اسلامآباد، هر صبح نوجوانی چهاردهساله مینشست؛ پسری به نام «سلیم». در دستش یک صندوقچهٔ کهنه، برس و قوطی پالش سیاه بود. او تمام روز کفشهای مردم را رنگ و پالش میکرد. مزد هر جوره کفش تنها بیست روپیه بود. اگر در یک روز پانزده تا بیست جوره کفش نصیبش میشد، سه تا چهار صد روپیه به دست میآورد؛ همان پول اندک، چراغ خانهٔ کوچکشان را روشن نگه میداشت.
در خانه، تنها مادرش و خواهر کوچکش «ماریا» بودند. پدرش زمانی که سلیم دهساله بود، در یک حادثه جان باخته بود و بار زندگی از همان کودکی بر شانههای او افتاده بود.
مردم میآمدند، کفشهایشان را جلو او میگذاشتند و با بیحوصلگی میگفتند:
«بچه، زودتر کن، وقت نداریم!»
اما کمتر کسی میپرسید که این کودک چه آرزوهایی در دل دارد و با چه سختیهایی زندگی میکند.
سلیم خاموش و آرام کار میکرد؛ ولی شبها، زمانی که چراغهای اطراف مسجد خاموش میشد، او روی چوکی پارک مینشست و کتابهای کهنهاش را باز میکرد. این کتابها را استادی به او داده بود که هر روز کفشهایش را نزد سلیم پالش میکرد. آن استاد همیشه به او میگفت:
«سلیم! اگر دستهایت از کار سیاه شده، مهم نیست؛ کوشش کن ذهنت روشن و پاک بماند.»
سلیم درس میخواند؛ متریک و سپس اف.اس.سی را شبها، در میان خستگی و بیخوابی، به پایان رساند. روزها بوی پالش و خاک، و شبها فرمولها و کتابها؛ زندگی او میان همین دو دنیا میگذشت.
بعضیها با تمسخر میگفتند:
«کفشپاککن هم داکتر و مهندس میشود؟»
اما سلیم چیزی نمیگفت. فقط به نام «ماریا» که روی کتابچهٔ مکتب خواهرش نوشته شده بود نگاه میکرد. او با خود عهد کرده بود که خواهرش را به یک داکتر موفق تبدیل کند.
سرانجام، در هجدهسالگی با نمرات درخشان ۹۸ فیصد از اف.اس.سی فارغ شد و بورس تحصیلی پوهنتون NUST اسلامآباد را به دست آورد. برای هزینهٔ ثبتنام، دو سال تمام پول جمع کرده بود؛ یک لک و هشتاد هزار روپیه.
مادرش با چشمان اشکآلود گفت:
«پسرم! این پول را مصرف نکن، خانه به سختی میچرخد.»
اما سلیم پاسخ داد:
«امی! اگر من درس نخوانم، فردا ماریا هم مجبور میشود مثل من کفش پالش کند.»
در پوهنتون نیز دست از تلاش برنداشت. روزها در لابراتوار کار میکرد، شبها درس میخواند، و در روزهای رخصتی نزد دوستان قدیمیاش میرفت و به آنان حسابداری و مهارتها