Ice girls

Ice girls تکصت و عکس خاص��

در بیرونِ مسجد فیصلِ اسلام‌آباد، هر صبح نوجوانی چهارده‌ساله می‌نشست؛ پسری به نام «سلیم». در دستش یک صندوقچهٔ کهنه، برس و...
24/05/2026

در بیرونِ مسجد فیصلِ اسلام‌آباد، هر صبح نوجوانی چهارده‌ساله می‌نشست؛ پسری به نام «سلیم». در دستش یک صندوقچهٔ کهنه، برس و قوطی پالش سیاه بود. او تمام روز کفش‌های مردم را رنگ و پالش می‌کرد. مزد هر جوره کفش تنها بیست روپیه بود. اگر در یک روز پانزده تا بیست جوره کفش نصیبش می‌شد، سه تا چهار صد روپیه به دست می‌آورد؛ همان پول اندک، چراغ خانهٔ کوچک‌شان را روشن نگه می‌داشت.

در خانه، تنها مادرش و خواهر کوچکش «ماریا» بودند. پدرش زمانی که سلیم ده‌ساله بود، در یک حادثه جان باخته بود و بار زندگی از همان کودکی بر شانه‌های او افتاده بود.

مردم می‌آمدند، کفش‌های‌شان را جلو او می‌گذاشتند و با بی‌حوصلگی می‌گفتند:
«بچه، زودتر کن، وقت نداریم!»
اما کمتر کسی می‌پرسید که این کودک چه آرزوهایی در دل دارد و با چه سختی‌هایی زندگی می‌کند.

سلیم خاموش و آرام کار می‌کرد؛ ولی شب‌ها، زمانی که چراغ‌های اطراف مسجد خاموش می‌شد، او روی چوکی پارک می‌نشست و کتاب‌های کهنه‌اش را باز می‌کرد. این کتاب‌ها را استادی به او داده بود که هر روز کفش‌هایش را نزد سلیم پالش می‌کرد. آن استاد همیشه به او می‌گفت:

«سلیم! اگر دست‌هایت از کار سیاه شده، مهم نیست؛ کوشش کن ذهنت روشن و پاک بماند.»

سلیم درس می‌خواند؛ متریک و سپس اف‌.اس‌.سی را شب‌ها، در میان خستگی و بی‌خوابی، به پایان رساند. روزها بوی پالش و خاک، و شب‌ها فرمول‌ها و کتاب‌ها؛ زندگی او میان همین دو دنیا می‌گذشت.

بعضی‌ها با تمسخر می‌گفتند:
«کفش‌پاک‌کن هم داکتر و مهندس می‌شود؟»

اما سلیم چیزی نمی‌گفت. فقط به نام «ماریا» که روی کتابچهٔ مکتب خواهرش نوشته شده بود نگاه می‌کرد. او با خود عهد کرده بود که خواهرش را به یک داکتر موفق تبدیل کند.

سرانجام، در هجده‌سالگی با نمرات درخشان ۹۸ فیصد از اف‌.اس‌.سی فارغ شد و بورس تحصیلی پوهنتون NUST اسلام‌آباد را به دست آورد. برای هزینهٔ ثبت‌نام، دو سال تمام پول جمع کرده بود؛ یک لک و هشتاد هزار روپیه.

مادرش با چشمان اشک‌آلود گفت:
«پسرم! این پول را مصرف نکن، خانه به سختی می‌چرخد.»

اما سلیم پاسخ داد:
«امی! اگر من درس نخوانم، فردا ماریا هم مجبور می‌شود مثل من کفش پالش کند.»

در پوهنتون نیز دست از تلاش برنداشت. روزها در لابراتوار کار می‌کرد، شب‌ها درس می‌خواند، و در روزهای رخصتی نزد دوستان قدیمی‌اش می‌رفت و به آنان حسابداری و مهارت‌ها

27/07/2025

فکت :

دخترا میتونن حتی یه دیو م دوست داشته باشن اگه فقط به علایقشون توجه کنه :)

- Faťìmà Khøraŝañi

27/07/2025

اگر چیزی را میخواهی برایش تلاش کن
*تا بهش برسی :)*

25/07/2025

وطنم🇦🇫

24/07/2025

سلام بعد خیلی مدت برگشتیم عذر تاته خواهانیم دیر شد امید که ازین به بعد سرپرست ها فعالیت کنند ممنون

23/07/2025

I am comfortable😅🔪

09/03/2025

Fa ti ma 💜🍂

08/03/2025

*الهی خدا بخواهد 🤲🏻🫠🤍*

> *شب تان در آرامش 🌼*

Fa ti ma 💜🍂

Address

Mazar Sharif
Mazar-e Sharif
0093

Website

Alerts

Be the first to know and let us send you an email when Ice girls posts news and promotions. Your email address will not be used for any other purpose, and you can unsubscribe at any time.

Shortcuts

Share