زندگی/ Zandagi

زندگی/ Zandagi Contact information, map and directions, contact form, opening hours, services, ratings, photos, videos and announcements from زندگی/ Zandagi, Kabul Barchi, Kabul.

مادری می گفت...😑
18/09/2022

مادری می گفت...😑

پس از به قدرت رسیدن حفیظ هللا امین حدود دوازده هزار از هموطن های ما گم و الدرک گردیدند؛در بین این گمشدهگان فضل علی پدر س...
21/08/2022

پس از به قدرت رسیدن حفیظ هللا امین حدود دوازده هزار از هموطن های ما گم و الدرک گردیدند؛
در بین این گمشدهگان فضل علی پدر سه فرزند هم قرار داشت.
خزان سال 1358 کابل، کارته سخی جوار سخی شاه اولیا؛
شب سردی بود و ما از نبود وسیله گرمایشی در بین لحاف های نازک و فرسوده مثل بید
میلرزیدیم، گرسنگی باعث میشد سردی هوا تاثیر بیشتری داشته باشد. شاید دختری هشت سالهای
مثل من از خانه داری و نگهداری دو طفل خورد سال چیز زیادی نفهمد ولی من در نبود مادرم ،
مثل دایه برای برادر های کوچکم بودم.
نعیم پنج سال از فیض دو ماهه کالنتر بود و آرام کردن اش آسانتر، اما فیض به مادر و شیر گرم
نیاز داشت که از توان من خارج بود .
در حال گرم کردن دست هایم با نفس های گرم خود بودم که نعیم گفت: "فریبا میگم مادر چه وقت
میاید؟ "
من که از او بی خبر تر بودم گفتم من هم نمیدانم هوا تاریک نشده میاید ولی حتما در نانوانی کار
زیاد است چی بدانم بیا تا صد شمار کنیم، اگر نیامد تا نانوایی میرویم ببینیم چی شده، قبول است؟
نعیم هم که همیشه عاشق ساعت تیری بود با خوشحالی قبول کرد و ما شروع کردیم به شمارش
یک، دو، سه، چهار، پنج، که صدای زنجیر دروازه شمارش ما را بر هم زد و نعیم فریاد خوشحالی
سر کشید "اوه مادر جانم آمد! "
با عجله از خانه بیرون شدم شمال سرد از میان بافت های فرسوده لباسم به هر طریقی داخل
میشدند و چهار ستون بدن من را به لرزه انداخته بود.
با صدای ضعیف و یخ زدهام گفتم کی هستی؟
با شنیدن صدای مادرم" باز کن فریبا زود هوا سرد است" دروازه را بازکردم.
تا بوی خوش نان گرم به مشامم رسید سردی هوا را از یاد بردم و چنگ انداختم به نان مادرم صدا
کرد آهسته فریبا آهسته! حاال از دستم به زمین میافتد.
با هم داخل خانه شدیم نعیم هم با دیدن مادرم و نان گرم بسیار خوشحال شده بود.
مادرم تا رسید بدون ذره ای استراحت فیض را در بغل گرفت و شروع به شیر دادن کرد، چشم های
فیض در تاریکی شب مثل ستاره میدرخشید ،معلوم بود از آمدن مادرم او هم خوشحال است.
پرسیدم چرا اینقدر دیر کردی؟
فیض بسیار گریه کرد، فکر میکنم گلو درد شده باشد .
مادرم پیشانی بند سیاهش را باز کرد و گفت: "زودتر میآمدم ولی زنی در آخرین دقایق رسید و
گفت پانزده نان دارد اگر برایش بپزم بدون پول نان چهار نان را برایم میدهد، من هم توان نه گفتن
نداشتم ، چون آرد نداریم ، و چهار نان غنیمت است."
یک تک

23/07/2022
 #😊
17/07/2022

#😊

 😌
15/07/2022

😌

ساقی!مست مستم ساقیا جامی دگرزین شراب کهنه فرجامی دگرمن به پیران هوس دل بسته امپیرو کوری به زدلداردگردرجوانان مهروعشقی هی...
15/07/2022

ساقی!
مست مستم ساقیا جامی دگر
زین شراب کهنه فرجامی دگر
من به پیران هوس دل بسته ام
پیرو کوری به زدلداردگر
درجوانان مهروعشقی هیچ نیست
کهنه یاران بهترازیاردگر
بروفای خوبرویان اعتباری هم نبود
من که سیرابم نباشدحال رویای دگر
شاعران دردام زلف خوشکلان هستنداسیر
لیک من بردام زلف موسپیدانی دگر
نوجوانان تازه کارندونمیدانندعشق
هرچه باشدپیررویان بهترازماه دگر
هیچ دیدی درمیان غنچه عنبرپس دهد
غنچه چون گل شدگلابش عنبروعطری دگر
درشراب نو به جزدردی ...

26/05/2022

...

21/05/2022

از این بهتر نمیشه😔

Address

Kabul Barchi
Kabul

Website

Alerts

Be the first to know and let us send you an email when زندگی/ Zandagi posts news and promotions. Your email address will not be used for any other purpose, and you can unsubscribe at any time.

Share