19/05/2025
ای که اخمت به دلم ریخت غم عالم را
خندهات میبَرَد از سینه دو عالم غم را
برق لبهای تو یادآور ِشاتوت و شراب
چشمهی اشک ِتو بیقدر کند زمزم را
گاه از آن غنچه فقط زخم زبان میریزی
گاه با بوسه شفابخش کنی مرهم را
بستهای غنچهی سرخی به شب گیسویت
کردهای باز رها خرمن ابریشم را
"نرگست عربدهجوی و لبت افسوسکنان"
با همینهاست که دیوانه کنی آدم را .... بهمن صباغ زاده
#مهدی