04/17/2026
چوپان دهکدهی ما
قسمت اول
ابراهیم هنوز ده ساله نشده بود، اما در چشمهایش چیزی دیده میشد که بیشتر به یک مرد خسته میمانست تا یک کودک. در مکتب، درس را زودتر از همسنهایش میفهمید. معلمها از سکوتش راضی بودند و از دقتش تعجب میکردند.
اما خانه جای دیگری بود.
خانهی آنها هشت نفر را در خود جا داده بود؛ تنگ، پرصدا، و همیشه درگیر کار. ابراهیم پسر بزرگ خانواده بود. پیش از او برادری داشت که یک سال پیش، ناگهان از دنیا رفت؛ با دردی که در ظاهر ساده بود، اما در عمل خانواده را از هم ریخت و بار زندگی را روی دوش او گذاشت.
از آن روز به بعد، مکتب برای ابراهیم آرامآرام از زندگی دور شد. دیگر وقت نمیرسید. صبحها به جای کتاب، صدای بزها را میشنید و عصرها به جای تمرین، دنبال کارهای خانه میرفت. گاهی که سکوتی کوتاه پیدا میکرد، کتابهایش را باز میکرد و برای خواهر و برادرهای کوچکترش چیزی میخواند؛ نه برای درس، برای اینکه گریه نکنند.
پدرش، اکبر، مردی بود که بیشتر عمرش را در خانهی دیگران گذرانده بود. او در دهی دورتر، در خانهی شیخ کربلایی کار میکرد و ماهی فقط یکبار فرصت مییافت به خانه برگردد. میان او و خانهاش فاصله فقط راه نبود؛ زمان بود.
در خانهی خودشان هم دارایی زیادی وجود نداشت، فقط چهار بز که همهچیز روی آنها میچرخید. آنها را شیخ کربلایی به اکبر سپرده بود؛ به شرطی که نگهداری شوند و سودش تقسیم شود. اما شرطها همیشه ساده نبودند. اگر یکی از آنها تلف میشد، باید پولی پرداخت میشد که برای اکبر سنگینتر از توانش بود.
مادر ابراهیم از صبح تا شب درگیر همان بزها بود. زمین کوچکی داشتند که از آن علف میآورد تا حیوانها زنده بمانند و چاق شوند. زندگیشان میان علف و بدهی تقسیم شده بود.
یک روز، یکی از بزها بیمار شد.
اول فقط بیحال بود. بعد پاهایش سست شد. مادر هرچه در خانه بود امتحان کرد، اما فایدهی نداشت. بز از پا افتاد و دیگر بلند نشد.
خبر که به اکبر رسید، هنوز از راه نرسیده بود که سکوت خانه سنگینتر شد. او چیزی نگفت، اما در نگاهش همهچیز معلوم بود. یک بز کمتر، فقط یک حیوان نبود؛ یک بدهی بود، یک فشار تازه، یک قدم نزدیکتر به فروپاشی.
در خانه، ترس آرام نشست. ترسی که کسی اسمش را نمیگفت، اما همه حسش میکردند.
آن شب، وقتی اکبر از خانهی شیخ کربلایی برگشت، فهمید چه اتفاقی افتاده است. دستش لحظهای روی دیوار ماند. انگار دیوار هم وزن خبر را تحمل نمیکرد. صدایش در نیامد، اما در گلویش چیزی گیر کرده بود که پایین نمیرفت.
همه میدانستند این فقط آغاز است.
پول نبود. راهی هم نبود. تنها چیزی که باقی مانده بود، تصمیمی بود که هیچ پدری دوست ندارد بگیرد.
اکبر به یک فکر سخت رسید؛ فکری که اگر گفته میشد، دیگر راه برگشتی نداشت: فرستادن ابراهیم.
پسر ده سالهی که هنوز بوی مکتب از کتابهایش نرفته بود، باید به خانهی میر میرفت؛ جایی که کار آسان نبود و اسمش را که میشنیدند، بسیاری ترجیح میدادند دور بمانند.
اکبر این را میدانست. همه میدانستند.
اما در این خانه، انتخابها مدتها بود که کوچک شده بودند.
وقتی موضوع را به ابراهیم گفتند، او چیزی نگفت. نه اعتراض کرد، نه پرسید چرا.
فقط نگاهش را از چهرهی پدر برداشت و به جایی نامعلوم دوخت؛ جایی که شاید هنوز مکتب در آن زنده بود، یا شاید فقط خاطرهی از کودکی.
در سکوتش، تصمیم گرفته شد.
و اینگونه، مسیر زندگی ابراهیم آرام و بیصدا تغییر کرد.