Galaxy Entertainment

Webbplats

Galaxy Entertainment گلکسی، خالق لحظات ماندگار شما!
برگزار کننده کنسرت های هنرمندان افغانستان در اروپا.

"تو همه بار و بری، تازه‌بهارا، تو بمان!"کاوه شفقآوازخوان کم نداریم؛ خیلی زیاد هم داریم؛ آن‌قدر زیاد، که در میان این‌همه ...
26/09/2026

"تو همه بار و بری، تازه‌بهارا، تو بمان!"
کاوه شفق

آوازخوان کم نداریم؛ خیلی زیاد هم داریم؛ آن‌قدر زیاد، که در میان این‌همه بیروبار و غالمغال‌های به نرخِ بازار به‌مشکل می‌توانی صدای استعدادهای خوب را بشنوی.
آن‌چه اما خیلی خیلی اندک داریم، هنرمند است.
داوود سرخوش بی‌ چون‌وچرا یکی از همان اندک‌ها است. من با موسیقی داوود سرخوش بزرگ نشده ام اما چون علاقه‌مند موسیقی کشورم هستم، اسامی و شخصیت‌هایی که در عرصه‌ی موسیقی مطرح می‌شوند را حتمن دنبال می‌کنم تا ببینم چیست؟! از خیر دنبال‌کردن خیلی‌ها زود گذشته ام و عده‌یی هم معلوم شود که با استعدادی که دارند، چه می‌کنند، زیرا تنها استعداد و آموختنِ الفبا برای هنرمندشدن کافی نیست؛ به قولِ معروف "کمالِ دلربایی صدجهان نیرنگ می‌خواهد!" اما وقتی با اسم داوود سرخو‌ش آشنا شدم نیازی به بسیار تحقیق نداشت تا درمی‌یافتم که هنرمند است. داوود انسان آگاه از موسیقی، آگاه از شعر، باسواد و بااندیشه است. این‌ها ویژگی‌هایی اند که اکثریت مطلق آوازخوانان ما، چه کهنه‌کاران و چه جوانان ندارند!
داوود از آن اندک‌هایی است که با موسیقی اش ذوق شنونده‌هایش را امکانِ بهترشدن می‌دهد، به این معنی که او برای شنونده‌هایش موسیقی با کیفیت، یعنی کامپوزهای دل‌نشین و اشعارِ خوب ارائه می‌کند. این یعنی ارزش قایل‌شدن به شنونده، به هنر و به خود. داوود شنونده اش را به تفکر دعوت می‌کند، چه به تفکر در فهمِ زیبایی‌های یک شعر و چه هم به تفکر در رابطه با واقعیت‌های تلخ اجتماعی. او در مصاحبه‌هایش متین، متواضع، سنجیده و پیوسته از سکوی آگاهی سخن می‌گوید و هرگز جملاتی که بوی گندِ خودبزرگ‌بینی‌ و چرندپرندهای بی‌محتوی و مضحک داشته باشد را از وی نشنیده‌ایم. جوانانی که تازه گام در راه موسیقی گذاشته و می‌گذارند، می‌توانند از داوود سرخوش خیلی حرف‌ها در رابطه با موسیقی و شخصیت متعالی یک هنرمند بیاموزند و خیلی آدم‌های با نام و نشان در عرصه‌ی موسیقی ما می‌توانند به داوود سرخوش بنگرند و نکات بسیاری از وی بیاموزند.

ناگفته پیداست و خیلی هم روشن است که داوود سرخوش برای هموطنان هزاره‌ی ما مقام عیسی مسیح را دارد. هیچ عیبی در این احساس عاشقانه به یک هنرمند نهفته نیست. این‌گونه احساس‌ برای هنرمندان در طول سال‌ها و به طور طبیعی شکل می‌گیرد، هیچ دروغ، مصلحت و تصنعی در چنین احساس وجود ندارد. این هم از ویژگی‌های هنرمندان است که مانند آهن‌ربا دل‌های شنونده‌های شان را می‌ربایند. باری در رابطه با احمدظاهر نوشته بودم که صدا و آهنگ‌های احمدظاهر برای من وطن است. چرا موسیقی داوود سرخوش برای علاقه‌مندان‌اش وطن نباشد؟ یگانه نکته‌ی قابل توجه اما این است که داوود چرا از افغانستان نباشد که فقط و فقط از هزاره‌های ما باشد؟ آن‌چه داوود و کسانی مانند داوود ارائه می‌کنند، برای انسان است و نه در محدوده‌ی یک ملیت. به قول شاعر بزرگ آلمانی گوته "هنر زبان مشترک بشر است!"

امروز مصاحبه‌ی تازه‌ی داوود سرخوش با خانم حسینی را دیدم و شنیدم، چه متین، سنجیده، عمیق، آرام و متواضع سخن می‌گوید؛ از مریضی‌اش می‌گوید، از تجربه‌هایش در دوسال سکوت، مشکلات چشم و شنوایی، مبارزه با سرطان، امیدواری‌ها و دغدغه‌های فکری، آرزوی صحت‌یابی، برگشت به ستیژ و از خیلی نکات دیگر حرف می‌زند و چه گرم و صمیمی و بی‌تعارف صحبت می‌کند.
خبر دوباره شفایابی داوود سرخوش از مرض مهلک سرطان شاید نخستین، بهترین، زیباترین و دل‌شادکننده‌ترین خبری بود که بعد از دیرها شنیدم و دلم باغ‌باغ شد.
در همین مصاحبه جناب سرخوش آهنگ تازه‌ی شان را، که در راه است و به روی غزل بی‌نهایت زیبای زنده‌یاد حسین منزوی کامپوز کرده و خیلی هم کامپوز زیبا است، گرم و دل‌نشین زمزمه می‌کند. امیدوارم که به زودی به‌طور رسمی در دست‌رس علاقه‌مندان قرار بگیرد. این هم غزل حسین منزوی که مونس و همدمِ هنرمند عزیز ما در روزهای سخت بیماری بوده:

خيالِ خامِ پلنگِ من به سویِ ماه پريدن بود
و ماه را ز بلندايش به رویِ خاك كشيدن بود

پلنگِ من، دلِ مغرورم، پريد و پنجه به خالی زد
كه عشق ماه بلند من ورای دست رسيدن بود

من و تو آن دو خطيم آری، موازيانِ به ناچاری
كه هر دو باورمان زاغاز به يكدگر نرسيدن بود

گلِ شكفته خداحافظ اگرچه لحظه‌ی ديدارت
شروعِ وسوسه‌ی در من به نام ديدن و چيدن بود

شراب خواستم و عمرم شرنگ ريخت به كام من
فريبكارِ دغل‌پيشه، بهانه‌اش نشنيدن بود

اگر چه هيچ گلِ مرده دوباره زنده نشد اما
بهار در گل شيپوری مدام گرمِ دميدن بود

چه سرنوشتِ غم‌انگيزی كه كرم كوچك ابريشم
تمام عمر قفس می‌بافت ولی به فكرِ پريدن بود
(حسین منزوی)

داوود عزیز ما،
سرشار از سلامتی، پُر از هنر و هنرمندی و لبریز از زندگی باشید!

25/09/2026

۲۵ سپتامبر یادآور رنج هزاره‌ها و فریاد عدالت‌خواهی آنان است. یاد قربانیان گرامی و صدای دادخواهی هزاره‌ها همواره رسا باد.

23/09/2026

تو یعنی که نور و صدا زنده است!

داوود سرخوش؛ بازگشتی پس از دو سال سکوتاز دل جنگ و مهاجرت تا قلب اروپا؛ صدایی که نزدیک به چهار دهه است رنج، امید و خاطره‌...
20/09/2026

داوود سرخوش؛ بازگشتی پس از دو سال سکوت

از دل جنگ و مهاجرت تا قلب اروپا؛ صدایی که نزدیک به چهار دهه است رنج، امید و خاطره‌ی یک ملت را با خود حمل می‌کند، این‌بار با روایتی تازه‌تر و پرمعناتر از همیشه به صحنه بازمی‌گردد.

او که از کودکی طعم جنگ و آوارگی را چشید، در دو سال گذشته سخت‌ترین نبرد زندگی‌اش را پشت سر گذاشت؛ نبردی خاموش با بیماری سرطان، دوره‌ای از جراحی و درمان که او را از صحنه و حتی از میان هوادارانش دور کرد. اما همان صدایی که سال‌ها زخم و امید یک نسل را روایت کرده بود، این‌بار برای خودش هم امید شد؛ و امروز داوود سرخوش، سالم و پرانرژی‌تر از همیشه، به میان ما بازمی‌گردد.

این بازگشت فقط یک کنسرت نیست؛ جشنی‌ست برای زندگی، برای مقاومت، و برای صدایی که هرگز خاموش نشد. مؤسسه فرهنگی و هنری گلکسی با افتخار تور اروپایی داوود سرخوش را در زمستان ۲۰۲۶ و آغاز ۲۰۲۷ برگزار می‌کند؛ توری که این‌بار به فرانکفورت، برن، مالمو، استکهلم، بن/کلن، اسلو و برلین سفر می‌کند.

بیایید در این شب‌ها در کنار خانواده و دوستانتان، شاهد بازگشت پرشکوه او باشید؛ بشنویم ترانه‌های ماندگارش را در کنار آثار تازه‌اش، و لحظاتی بسازیم که سال‌ها در یاد خواهد ماند.

برای تهیه بلیط همین حالا به وب‌سایت زیر مراجعه کنید:
https://volek.events/dawood-sarkhosh-europe-tour/
صمیمانه منتظر دیدار شما هستیم!
Dawood Sarkhosh
Omid Mahmoudi
Arash Bayat
Farid Hazara


به داوود سرخوش گرامینیچه سخنی دارد: «آن‌چه تو را نکشد، قوی‌ترت می‌کند.» رسیدن تا دروازه‌ی مرگ و برگشتن از آن‌جا، این احس...
19/09/2026

به داوود سرخوش گرامی

نیچه سخنی دارد: «آن‌چه تو را نکشد، قوی‌ترت می‌کند.» رسیدن تا دروازه‌ی مرگ و برگشتن از آن‌جا، این احساس را به انسان می‌بخشد که در این بازگشت، دست‌های بسیاری در کار بوده است؛ وگرنه برگشتن ممکن نبود. این تصور و احساس موجب می‌شود انسان برای خود اهمیت بیشتری قایل شود و با خود بگوید: خدایان به من فرصت ماندن داده‌اند و این ماندن، در حقیقت، زندگی به معنای معمول آن نیست؛ شاید مأموریتی است که باید انجام دهم.

اگرچه شاید هیچ مأموریتی در کار نباشد. ما ناخواسته به دنیا آمده‌ایم و ناخواسته از این دنیا می‌رویم. پیش از آمدن، نه آگاهی‌ای از جهان داشتیم و نه کسی با ما مشورت کرده بود که آیا می‌خواهید به جهان بیایید یا نه. به تعبیر خیام، پیش از آمدن، از جهان خبری نداشتیم و کسی نیز از ما اجازه نگرفت. ناخواسته می‌آییم و ناخواسته می‌رویم. اما همین که به دنیا آمدیم، هرقدر زندگی سخت و دشوار باشد، باز هم دوست داریم در جهان بمانیم.

در هر صورت، اگر مرگ بد باشد، مرگ‌آگاهی بد نیست، زیرا ما را با حقیقت میرایی‌مان روبه‌رو می‌کند. این تصادم با مرگ، ما را وامی‌دارد که بیندیشیم: زندگی چیست؟

اگر زندگی معنایی داشته باشد، شاید معنای آن نه در بیرون از زندگی، بلکه در چگونگی درک ما از مرگ باشد. فرهنگ‌های دینی و مذهبی، بنابر برداشت خود از معنای زندگی، برای آن معنا می‌سازند. فرهنگ‌های دینی، به تعبیر نیچه، گاه معنای زندگی را در خوارداشت تن می‌بینند و برای آن داستان می‌بافند.

اما مرگ‌آگاهی عقلانی و فلسفیِ فردی، شاید ما را به ارج‌گزاری زندگی خود و دیگران وادارد؛ به این‌که دم و لحظه را برای همه غنیمت بدانیم، چون زندگی درگذر است و انسان، دست‌کم در تجربه‌ی ملموس خود، تنها صاحب چیزی است که با خود دارد: بدنش. متأسفانه برخی فرهنگ‌ها حتا حق صاحب‌بودن بر بدن‌های ما را نیز از ما می‌گیرند.

ارج‌گزاری به زندگی شاید لزوماً به این معنا نباشد که کارهای بزرگ و ماندگار انجام دهیم. شاید گاهی همین باشد که دور از هیاهوی زمانه، با اعضای خانواده و دوستان خوش بگذرانیم و حداقل امکان معیشت را در جایی که زندگی می‌کنیم داشته باشیم.

اما به تعبیر شکسپیر در هملت، این پرسش که «بودن یا نبودن» مساله است، ما را بر سر یک دوراهی قرار می‌دهد: با وصف این همه سختی و رنج، چرا باشیم؟

این بودن شاید الزاماً به معنای لذت‌بردن از زندگی نباشد؛ شاید نوعی درگیری و مقاومت هستی‌شناسانه باشد.

من در زندگی هیچ‌گاه نفهمیدم «جدی گرفتن زندگی» دقیقاً چه معنایی دارد. افرادی را دیده‌ام که شادباشی می‌کنند و می‌گویند ما زندگی را جدی گرفته‌ایم. کسان دیگری را دیده‌ام که تلاش کرده‌اند به قدرت برسند، پول پیدا کنند و چیزی به دست آورند، و آنان نیز می‌گویند ما زندگی را جدی گرفته‌ایم. شاید هر دو گروه حق‌به‌جانب باشند.

اگر از تصورها و فرضیه‌ها درباره‌ی زندگی بگذریم، زندگی خواه‌ناخواه اهمیت دارد و خواسته یا ناخواسته، همه‌ی ما به شیوه‌ی خود به زندگی اهمیت می‌دهیم.

وقتی در روستا بودم، مامایی داشتم_ چند سال است درگذشته_ به نام اقبال. شغلش چوپانی بود. پدرم در روزهای زمستان مرا پیش مامایم می‌فرستاد تا در چوپانی دستیارش باشم.

یک شام، گوسفندان را از کوه پایین کردیم و در جایی که هر شب باید می‌بودند، جابه‌جا کردیم. مامایم به طرف گوسفندان رفت و یک بز را آورد. گفت:
«خواهرزاده، بگذار امشب مامایت خیر زندگی خود را ببیند.»

منظورش را نفهمیدم. بز را کشت. دل و جگر و قبرغه‌هایش را روی قوغ گذاشت؛ پخته شد و خوردیم. بر سرم دست کشید و گفت:
«جان ماما به کسی نگو که بز را کشتم.»
گفتم: «باشد ماما، نمی‌گویم.»

رویم را بوسید و گفت:
«نترس. سگ است. من می‌روم و نزدیک‌های صبح برمی‌گردم.»

همه‌ی گوشت بز را در یک بوجی کرد و بر شانه‌اش انداخت.

پرسیدم: «ماما گوشت را کجا می‌بری؟»
گفت: «فردا که برگشتم، می‌گویم.»

شب، هوا بسیار سرد شد. باد می‌وزید و کم‌کم برف می‌بارید. کنار سگ خوابیدم، ترسیدم و از کنار سنگ رفتم وسط گوسفندان خواب کردم.

هوا هنوز چندان روشن نشده بود که متوجه شدم مامایم نزدیک شده است. بیت‌ زمزمه می‌کرد. چند بار گلویش را صاف کرد و گفت:
«ممد یاقوت، خوارزده، دروازه‌ی قوتو را باز کن که گوسفندان بیرون شوند.»

دروازه را باز کردم. گوسفندان بیرون آمدند و اقبال، مامایم، پیشاپیش گوسفندان با رضایت تمام راه می‌رفت؛ چنان‌که انگار زمین و زمان از راه‌رفتنش فخر می‌کرد.

وقتی گوسفندان در تپه‌ها به چریدن شروع کردند، مرا صدا کرد که بالا، پیش او بروم. رفتم. لبخند می‌زد و راضی بود. دستمال نان را از کمرش باز کرد و گفت:
«خوارزاده، نان بخور.»

می‌خواستم بپرسم گوشت را کجا برده است، اما متوجه شدم که می‌خواهد قصه کند.
گفت:
«جان ماما امشب خیر زندگی خود را دیدم. گوشت بز را بردم در قشلاق، به یک زن. شب پیش او بودم. شخی‌های شانه و کمرم نرم شدند.»

ایران بودم. روزی کابل آمده بود. از واتسپ یکی از دوستان زنگ زد و گفت:
«ممد یاقوت، می‌گویند تو کته‌آدم شده‌ای و در تلویزیون‌ها گپ می‌زنی.»
گفتم:
«ماما دلم برای همان شب‌ها تنگ شده است که بز مردم را می‌کشتی و می‌بردی...»
قاقاقا خندید و گفت:
«جان تغه، پادشاهی تغه‌ات در همان شب‌ها گذشت.»

این خاطره را برای این قصه کردم که زندگی برای هر کسی معنا و ارزش خود را دارد. اقبال مامایم، در آن شب، معنای زندگی را در همان چیزی می‌دید که برای خودش لذت، رضایت و آسودگی می‌آورد. شاید در پایان زندگی، هرکسی، در هر موقعیت و موقفی که بوده یا نبوده، با خود بگوید: زندگی‌ای را که لازم بود، نکردم.

این یادداشت را از یک نگرش فلسفی تا یک خاطره‌ی شخصی برای این کشاندم، چون داوود سرخوش را اهل فکر، ذوق و خاطره می‌دانم.

زندگی هر کسی برای خودش و خانواده‌اش اهمیت دارد و اهمیت زندگی همه قابل قدر است، اما اهمیت زندگی برخی آدم‌ها در زندگی دیگران نیز جاری شده است. داوود سرخوش از همین‌گونه آدم‌هاست. زندگی‌اش برای همه‌ی ما عزیز است.

دست مرگ از او دور باد.

از صفحه یعقوب یسنا گران ارج

تو یعنی که نور و صدا زنده استشعر جاودانه استاد سیدابوطالب مظفریامیدوارم داود سرخوش، این خنیاگر دردمند و صاحبدل، رفیق کتا...
19/09/2026

تو یعنی که نور و صدا زنده است
شعر جاودانه استاد سیدابوطالب مظفری

امیدوارم داود سرخوش، این خنیاگر دردمند و صاحبدل، رفیق کتابخوان و هنرمند مردمی ، سالها به سلامت بماند و بنوازد و بخواند، برای مردمی که سزاوار شادمانی هستند.

دمبوره نامه
بیا، دمبوره‌![۱] بی تو ام دَم بُرید
هجوم خزان‌، شاخ و برگم بُرید

ز آتش تب ارغوانی بیار
كهن نغمه «بامیانی»[۲] بیار

كه تا سر دهم قصه نام و ننگ‌
بسوزم رگ و ریشه خار و سنگ‌

بیا، دمبوره‌! قصه‌ای ساز كن‌
سر عقده‌های كهن باز كن‌

بخوان مَخته‌ای از بهار و خزان‌
به اسطوره كوچ چل‌ دختران‌[۳]

بخوان تا برآرد ز گودال‌ِ تنگ‌
چهل قطره گل نعره از چاك سنگ‌

حكایت كن‌، ای پیرِ بسیار سال‌!
ز گلچینی باد پیرار سال‌

من امشب دل از خشم‌، خون میكنم‌
اگر لب ببندم‌، جنون میكنم‌

بیا دمبوره‌، ساز آوارگی!
بیا، نغمه‌پرداز آوارگی!

من از ارچه‌ زاران‌[۴] این بیشه‌ام‌
چه قحطی چشیده‌ است این ریشه‌ام‌

چكاد خطر جایگاه من است‌
بر آن كوه‌سر پایگاه من است‌

نگردم ز هر بادِ بیهوده خم‌
در آیین خود وحشی وحشیم‌

ز برگم فقط آهوان میچرند
عقابان فراز سرم میپرند

نه دستی به پیوند تاكم نشست‌
تبر حرمت شاخه‌ام را شكست‌

مرا یك شب از صخره‌، از لاخ كوه‌
بریدند مردان آتش‌پژوه‌

شب از كینه‌ها شعله افروختند
بر و بوم ایل مرا سوختند

تو، ای خشك چوب‌! از تبار منی
از آن سوخته «باغچار»[۵] منی

به تار تو پیوسته جان من است‌
تب كهنه «ارزگان‌»[۶] من است‌

نهان در صدای جگرسوز تو
غم و ضجّه خواهران من است‌

به زیر و بم پرده‌هایت عیان‌
زمین من است‌، آسمان من است‌

به شب خواب ایل مرا دیده‌ای
از آن لحظه تا صبح نالیده‌ای

بیا دمبوره‌، پیك فرخنده‌ پی!
به آوای طبل و به آواز نی

ز سر بشكن این آهنین خواب من‌
بزن قلوه‌ سنگی به مرداب من‌

دگر بخت من كوه‌ِ سنگی شده‌
سرم خانه مار زنگی شده‌

بیا این دل سنگ را آب كن‌
شبان مرا غرق‌ِ مهتاب كن‌

كویر مرا شورِ بارش بیار
سمند مرا نعل یورش بیار

كه تا بگذرم از لب چاه خوف‌
گذرگاه آتش‌، گلوگاه خوف‌

مرا قرقه‌[۷] كردی، خودت تیر زن‌
هلا یك‌، هلا دو، هلا سه‌، بزن‌

بزن تا دو دست ریا رو شود
و ایمان من آهنین‌خو شود

بیا، پخته كن این گِل خام را
بزن پنجه‌های «دل‌آرام‌»[۸] را

چو شب كرده آهنگ نابودی‌ات‌
بر آور ز دل لحن «داوودی»ات‌

بیا، امشب آهنگ دیگر بزن‌
كمی هم به آیین «صفدر» بزن‌

من امشب ز رنگ و ریا خسته‌ام‌
ز تسبیح و تیغ و طلا خسته‌ام‌

من این زهر، در جام‌ِ دین خورده‌ام‌
ز فتوا فروشان كمین خورده‌ام‌

من این زخم‌ِ مردافكن تازه را
ز پیكان‌ِ داغ جبین خورده‌ام‌

من آنم كه در كُشتی آخرین‌
ز شیطان‌، به میدان‌، زمین خورده‌ام‌

بیا، دمبوره‌! شب جهانگیر شد
سحر پشت دیوار شب پیر شد

هراسانم از شب‌، كه اهریمنی است‌
در او كورسویی هم از نور نیست‌

هراسانم از رویش دارها
و از ارتداد سپیدارها

از آن بیمناكم كه فردای بد
غرور تو در كوچه سودا شود

و فردا همین دشمن دیو خو
بخندد به ریش من و عشق تو

عطش موج گیرد، تناور شود
زمستان رگ و ریشه‌ گستر شود

بخشكد گلوبند فریادها
بلافد بر این بوم و بر، بادها

بود ننگ‌، دریوزه از دیگران‌
قنات از من و كوزه از دیگران‌

«فریب جهان قصه‌ای روشن است‌
نگر تا چه زاید، شب آبستن است‌»

بیا، دمبوره‌! ترك‌ تازان ببین‌
شبیخون این شب‌ نمازان ببین‌

به جادو، كه چشم مرا بسته است‌
دو بازوی خشم مرا بسته است‌؟

كه بر من گماریده «ارژنگ‌»[۹] را؟
كه بر بال من بسته این سنگ را؟

كه گوید ز نو داغ باید شدن‌
چو شب تیره شد، زاغ باید شدن‌؟

كمر بسته تا باز خوابم كند
به برهان آهن مجابم كند

بگردانَدم تشنه در كوه و دشت‌
پس از تشنگی‌ها سرابم كند

هلا تاجران دل و دین و خاك‌!
كه بادا جهان از شما پاك‌ پاك‌

به بیداد و داد شما كافرم‌
ستاینده «مِسْتری نادر»م‌[۱۰]

یلی در نوردیده افلاك را
نتابیده این شرمگین خاك را

یلانی كه در عشق رسوا شدند
همان قطره‌هایی كه دریا شدند

بیا، دمبوره‌! سینه تنگ آمده‌
شب این بار با هفت رنگ آمده‌

شب امشب مرا تا جنون میكشد
ز مغز من و یار، خون میكشد

بیا، دمبوره‌! غم عنان تیز كرد
و از حجم‌ِ این سینه سر ریز كرد

بهار كرامات تو سرمد است‌
و چشمان تو آخرین معبد است‌

منه دانه‌، من رام چشم تو ام‌
كه بی دانه در دام چشم تو ام‌

صدای تو یعنی؛ زمین تنگ نیست‌
مدام آسمان طاق یك‌ رنگ نیست‌

تو، یعنی كه نور و صدا زنده است‌
صدا زنده است و خدا زنده است‌



۱. دمبوره (دنبوره‌) سازی زهی است كه از دیرباز در مناطق مركزی و شمالی افغانستان رایج بوده است‌. دمبوره از چوب توت ساخته شده و توسط آوازخوان‌، به صورت یك‌ نفره نواخته میشود.
۲. «بامیان‌» ولایتی باستانی در مركز افغانستان است كه دو مجسمه بزرگ بودا، «شمامه‌» و «صلصال‌» در آن بود. همان مجسمه‌هایی كه به دست طالبان تخریب شد.
۳. چل دختران‌، ماجرای چهل دختر ارزگانی است كه برای رهایی از دست دژخیمان عبدالرحمان‌خان امیر مستبد وقت‌، خودشان را از فراز صخره‌ای بلند به زیر افكندند.
۴. ارچه‌: نوعی درخت كوهی كه چوبی محكم و آتشی تیز دارد.
۵. از قریه‌های ولایت ارزگان و زادگاه سراینده‌.
۶. از ولایات مركزی افغانستان كه در دوران سیاه عبدالرحمان خان قریب به هشتاد درصد از مردم آن آواره شدند و یا به قتل رسیدند و سرزمین‌هایشان به اشغال درآمد.
۷. قرقه‌: نشانه تیراندازی
۸. «دل‌آرام‌»، «داوود سرخوش‌» و «صفدر توكلی» از خوانندگان و نوازندگان معروف دمبوره هستند.
۹. طبق حكایت شاهنامه‌، دیوی بوده است در مازندران كه به حراست كاووس شاه گماشته شد و رستم او را كشت‌.
۱۰. یكی از مجاهدان معروف ولایت فراه كه در یك درگیری در منطقه خرماكه به شهادت رسید.

از صفحه شاعر خوبی ما رضا محمدی.

15/09/2026

چند روز پیش، گوشه‌ای از مصاحبه هنرمند گرانقدر کشور ما، آقای داوود سرخوش را دیدم که برای نخستین‌بار از مبارزه‌شان با بیماری سرطان و عبور از این مرحله دشوار زندگی سخن گفتند. از صمیم قلب خوشحالم که ایشان امروز در مسیر بهبودی و سلامتی قرار دارند و آرزو می‌کنم سال‌های سال برای هنر و موسیقی افغانستان زنده و سلامت باشند.

گاهی فراموش می‌کنیم که هنرمندان‌مان را باید در زمان حیات‌شان دوست بداریم و قدر کنیم، زمانی که خودشان می‌توانند این محبت و احترام را ببینند و احساس کنند. متأسفانه بسیار وقت‌ها ارزش واقعی یک هنرمند را زمانی به زبان می‌آوریم که دیگر در میان ما نیست. بیایید کسانی را که سال‌ها برای هنر، فرهنگ و مردم ما زحمت کشیده‌اند، امروز قدر کنیم.

آقای داوود سرخوش بدون شک یکی از چهره‌های ماندگار موسیقی افغانستان هستند و نقش مهمی در معرفی موسیقی افغانستان، به‌خصوص موسیقی و فرهنگ هزاره، در صحنه‌های مختلف جهان داشته‌اند.

آقای سرخوش عزیز، از صمیم قلب برای‌تان سلامتی کامل، عمر طولانی و روزهای روشن آرزو دارم و امیدوارم بسیار زود دوباره شما را روی صحنه ببینیم که با صدای آشنا و دوست‌داشتنی‌تان برای مردم‌مان می‌خوانید.

زنده باشید، سلامت باشید و همیشه بخوانید.

با مهر و احترام،
آریانا

دوستان عزیز خوشحال می‌شویم گفت‌وگوی ویژه داوود سرخوش را به‌صورت کامل و تنها از کانال رسمی یوتیوب «Sarkhosh Music» و صفحه...
13/09/2026

دوستان عزیز خوشحال می‌شویم گفت‌وگوی ویژه داوود سرخوش را به‌صورت کامل و تنها از کانال رسمی یوتیوب «Sarkhosh Music» و صفحه «بیست‌یار» تماشا کنید.

دوست داریم این گفت‌وگو بدون کوتاه‌شدن و پراکنده‌شدن در صفحه‌های مختلف و به‌شکل کامل در اختیار مخاطبان قرار بگیرد. لطفاً برای حمایت از این برنامه به‌جای دانلود، کوتاه‌کردن یا بازنشر ویدیو لینک نسخه اصلی را با دوستان‌تان به اشتراک بگذارید.
Dawood Sarkhosh

Adress

Ystadvägen 44
Malmö
21445

Aviseringar

Bli först med att veta: vi skickar ett mejl när Galaxy Entertainment publicerar nyheter och kampanjer. Din e-postadress används inte till något annat, och du kan avsluta prenumerationen när som helst.

Genvägar

Dela

Kategori