03/12/2013
دلا مشتاق ديدارم غريب و عاشق و مستم
کنون عزم لقا دارم من اينک رخت بربستم
تويی قبله همه عالم ز قبله رو نگردانم
بدين قبله نماز آرم به هر وادی که من هستم
مرا جانی در اين قالب وانگه جز توم مذهب
که من از نيستی جانا به عشق تو برون جستم
اگر جز تو سری دارم سزاوار سر دارم
وگر جز دامنت گيرم بريده باد اين دستم
به هر جا که روم بی تو يکی حرفيم بی معنی
چو هی دو چشم بگشادم چو شين در عشق بنشستم
چو من هی ام چو من شينم چرا گم کرده ام هش را
که هش ترکيب می خواهد من از ترکيب بگسستم
جهانی گمره و مرتد ز وسواس هوای خود
به اقبال چنين عشقی ز شر خويشتن رستم
به سربالای عشق اين دل از آن آمد که صافی شد
که از دردی آب و گل من بی دل در اين پستم
زهی لطف خيال او که چون در پاش افتادم
قدم های خيالش را به آسيب دو لب خستم
بشستم دست از گفتن طهارت کردم از منطق
حوادث چون پياپی شد وضوی توبه بشکستم