Naser Saghaie Photography

Naser Saghaie Photography سبک عکس هام بیشتر طبیعته و پرتره و اجتماعی هم کار می کنم .سعی می کنم در عکس ها از کمترین استفاده از فتوشاپ استفاد کنم امیدوارم خوشتون بیاد.

گاهی یه سری ترس‌های کوچک تو زندگی مانع از این‌ میشه که زیبایی های زندگی تو لمس کنی ،ترس انواع مختلفی داره جالبه در جهان ...
03/08/2022

گاهی یه سری ترس‌های کوچک تو زندگی مانع از این‌ میشه که زیبایی های زندگی تو لمس کنی ،ترس انواع مختلفی داره جالبه در جهان ما آدم‌ها از هر چیزی انواع مختلفی وجود داره و این یعنی حق انتخاب …‌

از کامیون پیاده شد راننده رو از پشت سربرانداز کرد اختلاف سنی چندانی نداشتن انگار هر دو داشتن‌از چیزی فرار می‌کردن !‌

چهره خسته و آفتاب سوخته‌ای داشت ،با همکارهای مردش تو شرکت خیلی متفاوت بود ژیگول و چیتان پیتان نبود،انگار تعریف تازه‌ای از یه مرد و براش داشت تداعی می کرد .‌
درست بالای ابروش جای یه زخم کهنه بود که انتهای ابروی سمت چپ‌اش به دو‌نیم‌ جدا کرده بود .‌

به چی نگاه میکنید؟ غذاتون و تو بخور خانم زود بیاد راه بیفتیم تا من این غول بی شاخ و دم و تحویل صاحبش بدم !

سرش رو به سمت بشقاب قرمه سبزی برد دلش برای صبح ها قرمه سبزی سرد و نون‌بربری تازه خونه‌شون‌تنگ شد اما دیگه خیلی دیر بود برای دلتنگی تا جنوب باید این مسیر روطی میکرد .‌

اطرافش پر از راننده کامیون‌های خسته با بوی عرق و سیگار و یه بوی عجیب دیگه که اصلا نمی تونست تشخیص بده! اکثرشون بی صدا فقط داشتن‌غذاشون‌میخوردن عین اسیرهای که‌در جریان‌جنگ‌جهانی به اسارت گرفته‌ شده بودن.‌
بعد از صرف شام مرد به سرعت به سمت صاحب کافه که پشت دخل نشسته بود رفت ،مردی نسبتا مسنی بود با سیبیل‌های بلند و چشم‌های به خون‌ نشسته چیزی به مرد راننده گفت باقی پولش و داد و از رستوران خارج شدن دختر به مرد راننده گفت :دونگ من چند شد ؟مرد جوان لبخندی به دختر زد و با دست اشاره کرد که سوار شو‌!‌

پ‌ن:خانواده عجیب‌ترین و دوست داشتنی ترین تجربه هر فرد فارغ از جنسیت می‌تونه باشه با انبوه‌ی از درد ها گره‌های کور ذهنی ،گاهی آدم‌های بقاشون‌و در کانون خانواده بودن‌می دونن و استقلال و استقلال طلبی براشون‌یک‌امر محال هست ،اون‌ها همیشه در گیر مسائل و مصائب خانوادگی هستن و چیزی از خودشون ،زندگی و روحیات و‌خواسته‌هاشون‌ درجریان زندگی نمی دونن و نمی فهمم اون ها هیچ وقت نمی تونن به ترس هاشون غلبه کنن و‌جهان دیگری ،احساسات های و طمع و بو‌های دیگری رو‌تجربه کنن اون با ترس هاشون زندگی میکنن …‌

ناصر سقایی



#جاده #راه #جریان‌_زندگی #داستان #داستانک #ناداستان #فقدان #کامیون #راننده _کامیون #هیچهایک

کوله‌شو محکم بین دست هاش گرفته بود و زیر چشمی داشت راننده کامیون که نسبتا جون بود برانداز می‌کرد و به خودش فوش میداد که ...
30/07/2022

کوله‌شو محکم بین دست هاش گرفته بود و زیر چشمی داشت راننده کامیون که نسبتا جون بود برانداز می‌کرد و به خودش فوش میداد که چرا جلوی یه کامیون قراضه رو نگرفت با یک راننده پیر که بوی پماد مفاصل و عرق میداد !‌

اما هوای مطبوعی در از دریچه کولر به سمت می وزید و می‌تونست برای لحظاتی به سفر فکر کنه به اینکه تونست این سد و بشکنه و تنهای به سخت ترین شکل سفر بره اما می‌ترسید راننده هیچ حرفی نمیزد فقط به صدای موسیقی گوش میداد وجلو رو نگاه میکرد روی داشبورد پهن و‌زیبای کامیون که کلی دکمه قسمت پایینش تعبیه شده بود یه بشقاب لب پر قدیمی هم بود که توش پر از آب نبات‌های رنگی رنگی بود از همون های تو بچه‌گی عطر تو‌مغازه سوپری سرکوچه می پیچید.‌

با تکون کامیون از خواب پرید یه جیغ آروم‌کشید به سرعت اطراف نگاه کرد و بعد راننده با لبخندی بهش گفت ؛نترس خانم نگه داشتم برای شام‌بیا پایین با هم یه شامی بخوریم رستورانش بد نیست بی اختیار در و‌باز کرد و تازه یادش افتاده بود که چند ساعتی بود که درد معده به شدت داشت اذیتش می کرد …‌‌

باقی داستان در پست بعدی …‌‌

ناصرسقایی‌

پ ن:ظرف ما آدم‌ها با توجه به تجربیات و زیست در طول زندگی نسبت به خود اون آدم محدوده هر آدمی ظرف یا بهتره بگم بشقاب مخصوص و اندازه خودش و داره(تا وقتی تصمیم نگیره بشقاب شو بزرگتر کنه ) ،جنس ،رنگ،فرم و طرح های تو بشقاب بسته به اون آدم متفاوته ،یکی ظرف محدودی داره هر چی بیشتر بخوای به ظرفش غذا اضافه کنی لبریز میشه و در واقع براش غیر قابل درک میشه اون‌مفاهمیمی که‌داره به ظرف روحش اضافه میکنی !‌‌

هر کسی بشقاب روحش یه طرحی داره ،یه فرم‌منحصر به خود اون آدم یکی گل‌های قرمزی ،یکی یه بشقاب ملامین با طرح چند تا بوقلمون ،یکی یه بشقاب سفید چینی با لبه های طلای …‌

بشقاب روح‌‌شما‌چه شکلی هست ؟

#بشقاب #داستان راننده #هیچهایک #سفر #جاده #جاده #کامیون #قصه #روح #شکلات #مسافر

دم غروب ، میان حضور خسته ی اشیانگاه منتظری حجم وقت را می دیدو روی میز ، هیاهوی چند میوه ی نوبربه سمت مبهم ادراک مرگ جاری...
18/07/2022

دم غروب ، میان حضور خسته ی اشیا

نگاه منتظری حجم وقت را می دید

و روی میز ، هیاهوی چند میوه ی نوبر

به سمت مبهم ادراک مرگ جاری بود

و بوی باغچه را ، باد، روی فرش فراغت

نثار حاشیه ی صاف زندگی می کرد

و مثل بادبزن ، ذهن، سطح روشن گل را

گرفته بود به دست

و باد می زد خود را‌

سهراب سپهری


پ‌ن : روزی تمام این‌ هیاهوی زندگی با تمام رنگ لعاب پریده اش تمام می‌شود و افکارمان در اشیا به جا مانده در این دنیا در این‌اتاق از این خانه باقی خواهد ماند ،شاید لیوان چای نیمه خورده صبح ،زیرسیگار و چند جنازه ته سیگار کج و کوله ،تکه نانی که غذای مورچه‌های سرگردان شده است صدای که در اتاق خالی همچنان جریان دارد و باغچه‌ای که دیگر برای کسی اهمیت نخواهد داشت خشکی غنچه‌های نور رسیده اش ….‌

#باغچه #شعر #زندگی #غنچه‌ها #اتاق #گلک

دم غروب ، میان حضور خسته ی اشیانگاه منتظری حجم وقت را می دیدو روی میز ، هیاهوی چند میوه ی نوبربه سمت مبهم ادراک مرگ جاری...
18/07/2022

دم غروب ، میان حضور خسته ی اشیا

نگاه منتظری حجم وقت را می دید

و روی میز ، هیاهوی چند میوه ی نوبر

به سمت مبهم ادراک مرگ جاری بود

و بوی باغچه را ، باد، روی فرش فراغت

نثار حاشیه ی صاف زندگی می کرد

و مثل بادبزن ، ذهن، سطح روشن گل را

گرفته بود به دست

و باد می زد خود را‌

سهراب سپهری


پ‌ن : روزی تمام این‌ هیاهوی زندگی با تمام رنگ لعاب پریده اش تمام می‌شود و افکارمان در اشیا به جا مانده در این دنیا در این‌اتاق از این خانه باقی خواهد ماند ،شاید لیوان چای نیمه خورده صبح ،زیرسیگار و چند جنازه ته سیگار کج و کوله ،تکه نانی که غذای مورچه‌های سرگردان شده است صدای که در اتاق خالی همچنان جریان دارد و باغچه‌ای که دیگر برای کسی اهمیت نخواهد داشت خشکی غنچه‌های نور رسیده اش ….‌

#باغچه #شعر #زندگی #غنچه‌ها #اتاق #

شعرها داستان‌ها فیلم‌ها حرف ‌و حدیث های زیادی در رابطه تنهای گفتن و‌سرودن و نوشتن و به تصویر کشیدن ‌اما تنهایی بر خلاف ت...
06/06/2022

شعرها داستان‌ها فیلم‌ها حرف ‌و حدیث های زیادی در رابطه تنهای گفتن و‌سرودن و نوشتن و به تصویر کشیدن ‌

اما تنهایی بر خلاف تعبیر شاعران و عارفانه فیلسوفانه‌اش حسی که باید تربیت بشه ،باید آموخته بشه ،باید مصرف بشه! ما تا زمانی که تنهایی رو یاد نگیرم نمی تونیم بفهمم (به قول کیارستمی )عظمت تنهایی یعنی چی !‌

تنهای یعنی درد هستی !در تنهایی رنجی هست که با شوق آغاز میشه و چند ساعت بعد با غم ادامه پیدا میکنه !‌

سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی
دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی‌‌

تنهای حسی که هیچ وقت تمام نمیشه بر خلاف میل آدم‌ها تنهایی هست!تنهای انتها نداره و هیچ انتهای به تنهای ختم نمیشه تنهایی در امتداد مسیر با ماست …‌‌‌

اینجا حافظ هم حرف مفت زده (ببخشید)چرا که وجود آدم‌ها درد تنهایی که البته لذت بخش هم هست نفوذ پذیر تر میکنه ،شما در تنهای خودتون با یه فرم سرکار دارین !بلد شدین که چطور باهاش بگذرونید اما در مقابل آدم‌ها این خیلی متفاوت هست !‌

حتی این‌درخت هم که سالهاست در حال تنهایی سپری کردن ایام‌ شباب هست رنج های زیادی رو‌ متحمل شده ،چون بارز و گل درشته !‌

همون طور که تنهایی شما برای آدم‌های اطراف تون قابل توجه هست !تنهای این‌درخت هم برای خیلی از ره گذرهای جاده‌ای جالب توجه بوده و خوب رنجی که از توجه این آدم‌ها متحمل شده !!‌

تنهای یه حس هست !نه میشه باهاش کنار اومد !نه میشه از اش رهای پیدا کرد نه میشه انقدررررررر دوستش داشت که اوففففف ‌

تنهایی تنهای هست !دوست داشتنی،ترسناک،هولناک ،وحشت ،به احساس ،لطیف ،جسور ،و هر چی خواستید اضافه کنید ….

ناصرسقایی‌

#درخت #تنهایی

روی دیوار یه مکانیکی جا خشک کرده بود،یه مغازه خالی که انگار میزان‌ قبلیش یه مکانیک بود که به هر دلیل خالیش کرده‌بود و رف...
06/06/2022

روی دیوار یه مکانیکی جا خشک کرده بود،یه مغازه خالی که انگار میزان‌ قبلیش یه مکانیک بود که به هر دلیل خالیش کرده‌بود و رفته بود دنبال سرنوشت جدیدش اما این آینه رو بنا به هزار دلیل نگفته که میشد !نه واقعا میشد از تکه تکه‌های شکسته اون آینه فهمیدم‌

دست از فضولی برداشتم و از مغازه اومدم بیرون تیغ آفتاب خرداد ماه و صدای ماشین‌های که زوزه کشان از جاده عبور میکردن با راننده‌های که تک تکشون یه فکری تو سرشون میگذشت که انقدررررر عجله داشتن ‌

آقا ناصر بیا بریم!!! ‌

بعد از خارج شدن از مغازه چند بار این‌ شعر از حافظ و زمزمه کردم :(چقدررررر از )

عکسِ رویِ تو چو در آینهٔ جام افتاد
عارف از خندهٔ مِی در طمعِ خام افتاد

حُسن رویِ تو به یک جلوه که در آینه کرد
این همه نقش در آیینهٔ اوهام افتاد

#آینه #جاده #

اسمش تمام روزهای هفته بود هر روز صبح بعد از نشستن پشت میز کارش و ریختن مقداری غذای مخصوصا کلاغ‌های سرگردان در پشت پنجره ...
19/05/2022

اسمش تمام روزهای هفته بود هر روز صبح بعد از نشستن پشت میز کارش و ریختن مقداری غذای مخصوصا کلاغ‌های سرگردان در پشت پنجره به او می‌گفت : سلام کلاغ روزهای شنبه،(روز بعد)سلام کلاغ روزهای یکشنبه، (روز بعد )سلام کلاغ روزهای دوشنبه سلام‌…‌

جمعه‌ها تعطیل بود از پنج‌شنبه دلش برای کلاغ سرگردان تمام روزهای هفته تنگ میشد ‌

آن روز اما آن روز شنبه معمولِ تمام شنبه‌ها ناصر با بی‌حوصله‌گی از گیت نگهبانی محل کارش عبور کرد بدون اینکه زحمت سلام‌احوالپرسی با همکاران را به خودش بدهد از سوار شدن به آنسانسور اجتناب کرد (اوه چه لفظ قلم اجتناب!!!)‌

رفت پشت میز کارش مُشتی غذای مخصوصا کلاغ های سرگردان از درون کیسه‌ای سیاه که در کشوی بی دستگیره بود برداشت کمی از آن غذا را خودش خورد و باقی را پشت پنجره ریخت اما از کلاغ روزهای شنبه خبری نشد که‌نشد ‌!‌

تمام توجه‌اش به آسمان و ساختمان‌های مجاور بود !تلفن زنگ زد اهمیت نداد !همکارش برای کاری به سمتش آمد اما به او توجهی نکرد! مدیرش چند بار به اون تذکر داد اما ناصر تمام توجه و نگاهش به دنبال کلاغ روزهای شنبه بود ‌

آمد پشت میز نشست سرش را به میان دستانش گرفته! خسته بود! عصبانی بود!گم کرده داشت !یاد تمام روزهای شنبه و نگاه مهربان کلاغ روزهای شنبه افتاد که صدای توجه‌اش راجب کرد بله کلاغ روزهای شنبه پشت پنجره او را نگاه میکرد !‌

ناصر از هیجان فریاد زد !اما فریاد رییس بلندتر بود تو اخراجی !!!!!‌

ناصر بی اهمیت پنجره را باز کرد و‌با چالاکی تمام خودش را بر روی چهارچوب پنجره رساند کلاغ روزهای شنبه به روی سیم برق پرید و ناصر دستانش را باز کرد و به پرواز درآمد ناصر و کلاغ روزهای شنبه آزادانه به پرواز در آمدند پررررر! پرررررر !پرررررر !بال می‌زدند اندکی بر روی سیم برق نشستند اما سیم برق که توان وزن ناصر را نداشت پاره شد و آن به سبکی یک پر به پرواز در آمدند تمام همکاران ناصر که شاهد ماجرا بودند فریاد شادی می زدند اما ریئس هم فریادی بلند تر از همه شما احمق ها اخراجید ….

داستان کلاغ تمام روزهای هفته ‌

ناصرسقایی‌

(برای تمام ردیف‌های سنی )

#کلاغ #شنبه #یکشنبه #دوشنبه Crow

در زندگی هر لذتی جنس و تاثیر خودش و داره شما برای لذت‌های زندگی جایگزین نمی‌تونید انتخاب کنید در واقع نمی‌شه راه رفتن رو...
18/04/2022

در زندگی هر لذتی جنس و تاثیر خودش و داره شما برای لذت‌های زندگی جایگزین نمی‌تونید انتخاب کنید در واقع نمی‌شه راه رفتن روی ماسه‌های کنار دریا رو با راه رفتن کنار سکوی استخر عوض کرد !!‌

اما به سبب تکنولوژی و تحقیقات محققین و اختصاص هزینه‌های وحشتناک سیستم‌های سرمایه داری نوین ما شاهد این هستیم که امروز برای خیلی از لذت‌های ما جایگزین وجود داره و البته که خیلی راحت تر و قابل دست رس تر اما بی پایه و بی بنیاد و فاقد اصالت واقعی ..‌

ما در حال فریب خوردن هستیم ما دیگه برای دیدن غروب واقعی لذت بخش خودمون و به زحمت رفتن و دیدن نخواهیم انداخت … ‌

چند روز پیش مطلبی رو خوندم در مورد نوزاد و کودکان مصنوعی یا عروسکی که آدم‌ها با خریداری این عروسک‌ها و نگهداری از اونها غریزه مادری یا پدری شون‌ ارضا میشه هولناک نیست ؟‌

‌ #جاده #راه #

زمستان به این خانه نقل مکان کرده بودند،خانه‌ای با اتاق های کوچک راه‌رویی باریک که به حیاطی نسبتا بزرگ  ختم میشد ،حیاطی ب...
13/04/2022

زمستان به این خانه نقل مکان کرده بودند،خانه‌ای با اتاق های کوچک راه‌رویی باریک که به حیاطی نسبتا بزرگ ختم میشد ،حیاطی با ردیف درختان سیب و گیلاس و چند انگوری که تکیه به دیوار و داربست حیاط چشم‌به چشم آسمان کرده بودند و عاشقانه هایشان را زمزمه میکردند ‌

مرد همیشه تصور میکرد که آدم‌های قبلی چه شکلی داشتند ،چند فرزند ؟مرد چگونه لبخند میزد و زن در حالی که گلهای باغچه را در دل خاک می کاشت کدام آهنگ را زیر لب زمزمه میکرد؟‌

بهار بود گلهای خود رو که تکلیفشان روشن بود ردیف درختان سیب و گیلاس شکوفه ها داده بودند و انگور همچنان صبورانه آسمان آبی را به رویاهایش مبدل کرده بود ‌

زن و مرد روی صندلی نشستند ،تصمیم گرفته بودند سه روز بی‌وقفه بیدار بمانند و از حیاط بهار چشم بر ندارند بی امان و بدون لحظه‌ای چشم‌فرو‌بستن صبح با نم هوا و عطر گلها آواز گنجشک‌های جسور که لای شکوفه‌های درختان جولان میدادند ‌،شب‌ها با عطر شب بو‌ها به خواب‌های گل ها و ردیف درخت ها وارد میشدند ‌

روز سوم که تمام شد دو‌صندلی خالی در ایوان خانه بود نه از زن خبری بود نه اثری از مرد بهار بود و گلها زیر نور آفتاب ملایم بهاری می قصیدند و نسیم بین شاخه‌برگها به آرامی قدم میزد و در گوشه حیاط دو بوته شقایق وحشی از کنار دیوار سیمانی در دل خاک بیرون‌ آمده بودند و در سایه‌ روشن روز آرام و صبور به حیاط بهار چشم دوخته بودند ….‌

ناصر سقایی ‌

پ‌ن:اندک مسیر کوتاهی بود تا لب ساحل کنار دریا در کنار دیوار سینمای گل سلام کرد من برگشتم و با شوق جوابش را دادم تا به دریا رسیدم …

#بهار #نور

سفر در خود غم‌ پنهانی دارد که هر بار که آغازش میکنم چیزی در من شروع به جنبش میکند گویی از خواب بیدار می‌شود و مرا با خود...
06/04/2022

سفر در خود غم‌ پنهانی دارد که هر بار که آغازش میکنم چیزی در من شروع به جنبش میکند گویی از خواب بیدار می‌شود و مرا با خود به جاهای که ندیده‌ام‌ و آواهای نشنیده ام می‌برد ‌‌

از جاده‌های کوهستانی کردستان میگذراند و در حالی که صدای موتور ماشین با تلفیقی از موسیقی در هم تنیده شده می تناندم توامان با غمی که با شوقی وصف ناپذیر در من جریان دارد ‌

از کوهستان‌ها می‌گذراندم از پیچ و تاب کوه‌های تا ورودی شهر مریوان و صدای دوست :سلام ناصر گیان چونی ؟کجای؟راستی شب کجا می مونی ؟و هر دو از ته دل می خندیدم ‌

هنوز قسمتی از ذهنم درگیر کوهستان‌هاست هنوز غم سفر کردستان توامان با شادی در حافظه‌ام ثبت میشود هنوز احساس میکنم در حال رقصیدنم و دستمال کوردی همچون چکاک شمشیر در دستمال در احتصار است ‌ و شانه‌های لرزان گویی از جنگی نا برابر برگشته ام و خسته تر زریوار زیبا که باشکوه به حیاط ادامه‌میدهم‌‌ و متحیر از انبوه رنگ‌های لباس‌های زنان کوردی که بهار در پارچه‌های زربفت و‌حریرشان جاری‌ست در انبوه رنگ و عطر و زیبای و شور و ظرافت رقصشان که همچون کوه‌ها استوار و زیباست .

چقدر زیباست وطنم هر چه بیشتر می بینمش عاشقانه‌هایم کامل تر میشود هر چه بیشتر محو تماشای بلوط هایش میشود بیشتر آتش میگیرم از سوخت‌شان قسمتی از من در کوهستان‌های کوردستان جا ماند که هر روز در ذهنم ساعتی به یادشان در حالی که آواز سوز ناک دختر کورد که زیبا تر از زیبای ست طنین انداز میشود استخوان‌های خاطرتم‌ را ترمیم میکنم …‌

کوردستان شعر سرشار است زیبا و کُهن…‌

Photo by:

#مریوان #ایران iran

میشه امشب قهوه نخوریم؟گاهی می‌ترسم از بی خوابی ؟گاهی تموم جونم می‌ترسه از اینکه نتونم دیگه بخوابم و قهوه دقیقا همین حس و...
27/02/2022

میشه امشب قهوه نخوریم؟گاهی می‌ترسم از بی خوابی ؟گاهی تموم جونم می‌ترسه از اینکه نتونم دیگه بخوابم و قهوه دقیقا همین حس و بهم میده یه بار سوار اتوبوس جمهوری کریم‌خان شده بودم یارو هی خودش و مینداخت روم بعد گفتم:داداش میشه خودت و محکم تر نگه داری !برگشت ،صورت مسنی داشت از خودم خجالت کشیدم که داداش خطابش کردم ،گفت دو روزه نتونستم بخواب راست میگفت چشاش قرمز بود استانبول پیدا شده و تلو تلوخوران بین جمعیت گم شد ‌

اما من میخوام قهوه بخورم تو نخور اگه می‌ترسی !فقط کم میخورم چون اگه زیاد بخورم پشتش باید آب زیاد بخورم بعد هی بلند میشم تا صبح برم آب بخورم و جیش کنم تو رو هم بیدار میکنم ،موهای بلندش را جمع کرد و گفت:این کش موی کوفتی منو ندیدی؟‌

مرد بله مرد کش مو را با تاکید اینکه :عزیزم میدونی آدم‌ها کی جنگ شروع می‌کنن!به زن بله زن داد…‌‌

نه والله اینها رو تو میدونی حالا کی ؟وقتی می‌ترسن چیزی که بهش احساس مالکیت دارن و از دست بدن هر وقت آدم‌ها می‌ترسن جنگ و شروع میکنن خواه این جنگ بین یکی مثل منو و تو اتفاق می افته یا دو‌تا کشور که منافع مشترک داشتن و الان یکی دیگه میخواد مالک مطلقش خودش باشه !‌

الان تو به من‌حس مالکیت داری ؟مرد که با حوصله‌گی به سمت پنجره میرود و در حالی که جفت پنجره را محکم میکنه می پرسد تو چی خیال میکنی ؟‌

نمی دونم یه حس متناقض دارم در موردت ….‌

ناصر سقایی

پ‌ن:اگه دوست دارین ادامه این مکالمه رو فردا همین موقع پست کنم نظرتونه ؟ ‌

#جنگ #مالکیت #

25/02/2022

زن ها به جنگ نمی روند
فقط موقع خداحافطی
با نگاه شان به مردها می گویند
زنده بمانید و برگردید
خانه ایی برای آرام گرفتن
قلبی برای دوست داشتن
و امیدی برای بزرگ شدن
در انتظار شماست
و همه مردها برای برگشتن به خانه است
که می جنگند
حالا یا با خستگی های شان
یا با دشمن

لطیف هلمت

# #جنگ

Address

خیابان انقلاب
Tehran

Alerts

Be the first to know and let us send you an email when Naser Saghaie Photography posts news and promotions. Your email address will not be used for any other purpose, and you can unsubscribe at any time.

Contact The Establishment

Send a message to Naser Saghaie Photography:

Share