اشعار حشمت الله اوریا

اشعار حشمت الله اوریا مجموعه از غزلیات, دوبیتی ها, تک بیتی ها, تک مصرع ها, ترکیبات و مخمس های حشمت الله اوریا

11/07/2026

دو بیتی شماره ۱

شب که در آینه ‌ای ماه رخت پیدا شد�
دل من رفت و به عشقت سوی صحرا شد

چون شرابی که در اندیشه ا‌ی لب‌ های تو بود
دل من مست شد و در عطش رویا شد

21/01/2026

در دایره چون قرعه به نامت افتاد
از پنجه‌ ای تقدیر نباید فریاد

گر خورد سرت بر رخ دیوار بلور
شکری کن و بگذر که چنین بود نهاد

ما مرغ اسیریم و جهان شیشه ا‌ی راز
تقدیر قفس را به شکستن گشاد

پنداشته بودی که دری باز نبود؟
بشکن که در غیب ز بشکستن زاد

از هر چه در این دایره آید به سرت
خشنود شو و غم مبر از دیده زیاد

تسلیم‌ ازل شو که در این بازی عشق
جنگی نشود با قلم حکم عماد

اوریا به تو گویم ز چه در بند غمی؟
بسپار به تقدیر هر چه بادا باد

15/01/2026
07/01/2026

غزل شماره ۱۵۰

گر دل ما را به سوز عشق یاری داشتی
در غم و اندوه ما هم غمگساری داشتی

هر نفس در آتش دل می ‌گداختی همچو شمع
گر به جان سوز غم ما اختیاری داشتی

عشق تو شور از دل ما برده در هر ماجرا
گر ز حال ما نشانی، رازداری داشتی

آسمان از آه ما گردون‌ فروزان میشود
گر چو ما داغی به جان افروختاری داشتی

اشک چون دریای پر طوفان ز چشمم می‌ چکید
گر تو هم در سینه دل بی‌ قراری داشتی

ماهتاب از جلوه‌ ات سر بر نمی ‌آورد شام
گر ز رویت در شب تار انتظاری داشتی

چرخ گردون می‌ شکست از بار اندوه درون
گر ز غم‌ های دل ما یادگاری داشتی

سنگ هم می ‌ریخت از سوز دل ما اشک گرم
گر تو هم در قلب خود این غم‌ نگاری داشتی

نام مجنون در جهان بی‌ اعتبار می‌نمود
گر به جان خود مرا همچون نگاری داشتی

کوه می‌ لرزید از آن آهی که ما بر لب زدیم
گر ز درد ما تو هم آهی به باری داشتی

در دل هر غنچه آتش می‌ فشاندی بی‌ درنگ
گر ز شوق عشق ما هم انتظاری داشتی

جور شده

گر دلت با سوزِ عشقِ ما مدارا داشتی
در میانِ اندُه ما هم، غمگساری داشتی

همچو شمعی در میانِ آتشِ دل می‌گداخت
گر به جانِ سوخته، بیـاختیاری داشتی

عشقِ تو شور از دلِ ما بُرد در هر ماجرا
کاش زِ احوالِ پریشانم، نشانی داشتی

آسمان از آهِ ما می‌سوخت در هفت‌آسمان
گر تو هم در سینه، داغِ شعله‌باری داشتی

اشکِ ما دریایِ طوفان گشت و از چشمان چکید
گر تو هم در سینه، قلبِ بی‌قراری داشتی

ماه، هرگز سر برون نـآورد از چاکِ شفق
گر زِ رویِ خود به شب، امیـدواری داشتی

چرخِ گردون می‌شکست از بارِ اندوهِ درون
گر زِ غم‌هایِ دلِ ما، کوله‌باری داشتی

سنگ هم می‌گریـست از سوزِ دل و سرمایِ هجر
گر تو در آن قلبِ سنگی، غصه‌خواری داشتی

نامِ مجنون در جهان، بی‌آبرو می‌گشت و خوار
گر تو چون من، عاشقی شب‌زنده‌داری داشتی

کوه می‌لرزید از آن آهی که ما بر لب زدیم
گر زِ دردِ ما، کمی هم در کناری داشتی

شعله در هر غنچه می‌انداختی با یک نگاه
گر برایِ دیدنِ ما، انتظاری داشتی

07/01/2026

غزل شماره ۱۴۹

چو دل بستم به مهرویی که آرامم دهد روزی
نمی ‌دانستم از عشقم کند ویران دل‌ افروزی

به امیدی نشستم من، که روزی مهر بنشاند
به شامِ بی‌ کسی ‌های دلم خورشیدِ پیروزی

ولی آن ماه بی‌ پروا، گذر کرد و نظر نگذاشت
مرا وا ماند در طوفانِ اندوهی چنین سوزی

به هر سو رفتم و خواندم، غزل در کوچه ‌های غم
ولی جز حسرت و اندوه، نبود در چهره ام روزی

چنان در شعله‌ اش سوختم، که خاکستر شدم آخر
به هر شامی امیدم بود، ولی دیگر چه دلسوزی؟

نگاه آخرش کافیست، که صد دنیا بلرزانَد
که من در وسعت آن چشم، شدم محوِ شب ‌آموزی

ولی بی ‌مهری‌ اش بگذاشت مرا در گوشه ا‌ی غربت
به زخم رفتنش ماندم، اسیر ناله ا‌ی سوزی

دلم در خواب می‌ بیند، هنوز آرام آغوشش
ولی بیداری‌ ام پر شد ز طوفان‌ های ناسوزی

نپنداری که می ‌میرد، هوای عاشقی در من
که این ویرانه می‌ سازد ز خاکستر همی کوزی

اگر روزی خبر یابد، که جانم بی‌ نفس مانده
بگو با اشک بنشیند، کنار آخرین روزی

07/01/2026

غزل شماره ۱۴۸

به امید آن‌ که روزی ز رهت خبر بیاید
دل خسته را نوایی ز نسیم در بیاید
‪ ‬
همه شب نشسته ‌ام من به خیال نقش رویت
که مگر ز بخت یاری، سحری دگر بیاید
‪ ‬
ز غمت شبی نخفتم، به امید وعده‌ ای خوش
که مباد در جدایی، به دلم اثر بیاید
‪ ‬
همه عمر در غم تو به دعا نشست چشمم
که مگر ز لطف یزدان، خبرت سحر بیاید
‪ ‬
به خیال عهد و مهرت، دل ما هنوز شاد است
مگذار چنین امیدی، به غم و ضرر بیاید
‪ ‬
چو هزار گل شکوفه ز نگاه پر امیدم
به بهار چشم مستت، نفسی به بر بیاید
‪ ‬
به تبسمی اگر باز، لب تو شکفته گردد
به خدا که این دل من، ز غمت به در بیاید
‪ ‬
تو ز راه اگر بیایی، به بهار نو رسد دل
که ز بار اشک ریزم، به دلم شرر بیاید
‪ ‬
به هوای دیدن تو، همه شب دعا نمودم
که مگر ز نور مهرت، نفسی به سر بیاید
‪ ‬
تو ببین که در فراقت، همه دم چه بی ‌قرارم
که مگر دل شکسته، به رهت به بر بیاید
‪ ‬
به غروب چشم حسرت، همه شب نشسته ‌ام من
که مگر ز وعده ‌ای خوش، سحری دگر بیاید
‪ ‬
به امید آن که روزی ز وصال تو بگویم
چه مبارک است روزی که چنین ثمر بیاید
‪ ‬
به خدای عشق سوگند، که دلم هنوز تنگ است
که مگر ز راه دوری، خبری دگر بیاید

اصلاح شده

به امید آن که روزی ز رهت خبر بیاید
دل خسته را نوایی ز نسیمِ تَر بیاید

همه شب در انتظارم که به مژده‌یِ نگاهت
سحرِ سپید‌بختی ز پسِ خزر بیاید

ز غمت شبی نخفتم که به وعده‌ای دل‌آرا
مَه من ز در درآید، شبِ غم به سر بیاید

به دعا نشست چشمم که مگر ز لطفِ ایزد
خبرِ خوشی ز یارم، دمِ صبحِ پر بیاید

به خیالِ عهد و مهرت دلِ ما خوش است و زنده
مپسند کز فراقت به دلم ضرر بیاید

تو اگر ز ره بیایی، به لبت شکوفه خندد
به کویرِ خشکِ جانم، قدحِ ثمر بیاید

به تبسمی اگر باز، لبِ تو شکفته گردد
دلِ داغدارِ عاشق، ز حصارِ در بیاید

ز هجومِ اشکِ ریزم، سرِ راه را گرفتم
که مگر ز گردِ راهت، اثری به بَر بیاید

دلِ من که در فراقت، شده بود محو و فانی
ز دمِ تو بازجوید، نفسی که در بیاید

به خدایِ عشق سوگند که دلم همیشه تنگ است
که مگر ز راهِ دوری، مَه سیم‌بر بیاید

07/01/2026

غزل شماره ۱۴۷

به هزار اشک گفتم که به پای او بریزد
غم دل چو سیل آید، به سرم فرو بریزد
‪ ‬
دل خسته را شکستم، به فغان و ناله گفتم
که مگر ز رحم گاهی، به من سبو بریزد
‪ ‬
به غم فراق او من، چو شراب کهنه ماندم
که ز درد بی‌ نهایت، به لب سبو بریزد
‪ ‬
دل زار و بی‌ قرارم، ز غمش شکسته گردد
به کدام چاره سازم، که ز غم فرو بریزد؟
‪ ‬
به هزار اشک و حسرت، همه شب دعا نمودم
که مگر ز بخت خسته، او شبی بگو بریزد
‪ ‬
چه کنم که این جدایی، به دلم شکست داده
به امید آن که روزی، ز رهش نکو بریزد
‪ ‬
همه عمر گر بسوزد، ز فراق او نترسم
که به اشک چشم گفتم، ز غمم فرو بریزد

Address

Kabul

Alerts

Be the first to know and let us send you an email when اشعار حشمت الله اوریا posts news and promotions. Your email address will not be used for any other purpose, and you can unsubscribe at any time.

Shortcuts

Share

Category