ایستگاه ۲۸ - ویراستاری

ایستگاه ۲۸ - ویراستاری ارائه‌ی خدمات ویراستاری و برگ‌آرایی

19/05/2026
مراقب باش که تبرت کُند نشود و همیشه تیز باشد.
18/05/2026

مراقب باش که تبرت کُند نشود و همیشه تیز باشد.

بی‌خیالش شو | Give it upفرانتس کافکاصبح خیلی زود بود؛ خیابان‌ها تمیز و خالی بودند و من داشتم به‌سوی ایستگاه بودم. وقتی س...
13/05/2026

بی‌خیالش شو | Give it up
فرانتس کافکا

صبح خیلی زود بود؛ خیابان‌ها تمیز و خالی بودند و من داشتم به‌سوی ایستگاه بودم. وقتی ساعتِ برج را با ساعت خودم مقایسه کردم، فهمیدم که خیلی دیرتر از چیزی است که تصور می‌کردم و باید عجله کنم. شوکِ این کشف باعث شد که نسبت به مسیر دچار تردید شوم، چون هنوز شهر را خوب نمی‌شناختم.
خوش‌بختانه یک پلیس همان نزدیکی بود. به‌سوی‌اش دویدم و نفس‌زنان آدرس را پرسیدم.
لبخند زد و گفت: «تو از من راه را می‌پرسی؟»
گفتم: «بله، چون خودم نمی‌توانم پیدایش کنم.»
گفت: «بی‌خیالش شو! بی‌خیالش شو!»
و با حرکت ناگهانی برگشت؛ مانند کسی که می‌خواهد با خنده‌ی خودش تنها بماند.»

11/05/2026

لحظه‌ای که پیکاسو به‌طور زنده نقاشی می‌کند.

خیام | رباعیات
11/05/2026

خیام | رباعیات

عنوان: در میان تاریکینویسنده: استفان لاکنرترجمه‌: اسدالله امرایی
06/05/2026

عنوان: در میان تاریکی
نویسنده: استفان لاکنر
ترجمه‌: اسدالله امرایی

پایان بحثتری.ال. تیلتونترجمه: گیتا گرگانیتام مردی جوان و خوش برخورد بود. هرچند وقتی با سام -که دو ماه می‌شد هم‌خانه‌اش ش...
04/05/2026

پایان بحث
تری.ال. تیلتون
ترجمه: گیتا گرگانی

تام مردی جوان و خوش برخورد بود. هرچند وقتی با سام -که دو ماه می‌شد هم‌خانه‌اش شده بود- شروع به جدل کرد، کمی مست بود: «نمی‌شود، نمی‌شود یک داستان کوتاه را فقط با پنجاه‌وپنج کلمه نوشت، ابله.»
سام او را با شلیک گلوله‌ای ساکت کرد و بعد با لبخندی گفت: «می‌بینی که می‌شود.»

03/05/2026

📄 قصه‌ی شب
🖊 جفری وایت مور
ترجمه: گیتا گرگانی

مرد موقع برگشتن به اتاق خواب گفت: «مواظب باش عزیزم ،اسلحه پُر است.»
زن که به پشتی تخت تکیه داده بود، گفت: «این را برای زنت گرفته‌ای؟»
«نه، خیلی خطر ناک است. می‌خواهم یک حرفه‌ای استخدام کنم.»
«من چطورم؟»
مرد پوزخندی زد: «بامزه است، اما کدام احمقی یک زن را برای آدم کشتن استخدام می‌کند؟»
زن لب هایش را مرطوب کرد، لوله‌ی اسلحه را به طرف مرد گرفت: «زن تو!»

24/04/2026

آن‌ها هفتاد خط توهين برای من نوشتند اما تنها چیزی که اذیتم کرد، غلط‌های املایی‌شان بود.

✒ داستایفسکی

🗒  نان🖊  ولفگانگ بورشرت       مترجم: ؟ ناگهان از خواب بیدار شد. ساعت دو و نیم بود. فکر کرد که چرا بیدار شده است. دلیل‌اش...
20/04/2026

🗒 نان
🖊 ولفگانگ بورشرت
مترجم: ؟

ناگهان از خواب بیدار شد. ساعت دو و نیم بود. فکر کرد که چرا بیدار شده است. دلیل‌اش را فهمید: کسی در آشپزخانه به صندلی خورده بود. گوش خواباند؛ صدایی نمی‌آمد. همه‌چیز بیش‌ازحد خاموش بود. هنگامی که کنار خودْ روی تخت دست کشید، آن‌جا را خالی یافت. حالا می فهمید که چرا همه‌جا خیلی ساکت است؛ صدای نفس‌های همسرش نمی‌آمد. برخاست و کورمال-کورمال طرف آشپزخانه رفت. آن‌ها در آشپزخانه به هم برخوردند. ساعت دو و نیم بود. زن جسم سفیدی را کنار گنجه‌ی آشپزخانه دید. چراغ را روشن کرد. آن‌ها در لباسِ خواب روبه‌روی هم ایستادند. نیمه‌شب بود؛ ساعت دو و نیم، در آشپزخانه.
روی میز آشپزخانه بشقابی قرار داشت. فهمید که مرد برای خودش نان بریده، کارد هنوز کنار بشقاب بود و روی رومیزی خرده‌های نان ریخته بود. شب‌ها وقتی می‌خواستند بخوابند، زن رومیزی را تمیز می کرد، هرشب، اما حالا خرده‌های نان روی آن ریخته بود و کاردی نیز آن‌جا قرار داشت. احساس کرد که سرمای زمین آهسته از پاهایش بالا می‌خزد. نگاهش را از بشقاب برداشت. مرد به اطراف خود نگاه کرد و گفت: «فکر کردم اتفاقی افتاده است.» زن گفت: «من هم صدایی شنیدم» وُ متوجه شد که همسرش شب‌ها در لباس خواب خیلی پیر به‌نظر می‌رسد، به‌اندازه‌ی سن‌اش: شصت‌وسه ساله. البته خودش هم روزها گاهی جوان‌تر به‌نظر می‌رسید. مرد فکر می‌کرد که خیلی پیر است، به‌خصوص در لباس خواب نسبتاً پیر به‌نظر می‌رسد، اما دلیل‌اش شاید موهایش باشد، سن زن‌ها در شب‌ها به وضع موهای‌شان بستگی دارد. موها آدم‌ها را یک‌دفعه‌ای پیر می‌کنند. بعد گفت: «باید کفش می‌پوشیدی. پابرهنه روی زمین سرد که درست نیست، سرما می‌خوری.»
زن به او نگاه کرد؛ چون نمی توانست دروغ گفتن‌اش را تحمل کند، دروغ گفتن به کسی پس از سی‌وسه سال زندگیِ مشترک.
مرد بار دیگر گفت: «فکر کردم اینجا اتفاقی افتاده است.» ناشیانه به اطراف نگاه کرد و بعد ادامه داد: «این‌جا صدایی شیندم. فکر کردم اتفاقی افتاده است.»
زن گفت: «من هم صدایی شنیدم ولی مثل اینکه چیزی نیست.» بعد بشقاب را از روی میز برداشت و خُرده‌های نان را از روی میز دور ریخت.
مرد با تردید گفت: «نه، حتماً خبری نبوده.»
بعد؛ زن به کمک‌اش آمد: «بیا جانم، صدا از بیرون بود. بیا بخواب، سرما می‌خوری روی این زمین سرد.»
مرد به پنجره نگاه کرد و گفت: «بله، حتماً از بیرون بوده اما من فکر کردم که صدا از این‌جا می آید.»
زن دست‌اش را به طرف کلید چراغ برد و با خود فکر کرد «باید چراغ را خاموش کنم وگرنه باید سراغ بشقاب بروم. نه، نباید سراغ آن رفت.» چراغ را خاموش کرد و گفت: «بیا جانم، حتماً صدا از بیرون بوده. هرگاه باد می‌آید، ناودان به دیوار می‌خورد. حتماَ ناودان بوده، هرگاه باد می‌آید صدا می‌کند.»
آن‌ها کورمال-کورمال، از میان راهرو تاریک، به‌طرف اتاق خواب رفتند. برخورد پاهای برهنه‌ی‌شان با زمین صدای مخصوصی ایجاد می‌کرد و مرد گفت: «باد می‌آید» و زن افزود: «تمام شب باد می آید.»
هنگامی که در رخت‌خواب دراز کشیدند، زن گفت: «بله، تمام شب باد می‌آید. حتماً از ناودان بوده.»
مرد گفت: «من فکر می‌کردم از آشپزخانه است، پس از ناودان بوده.» این جمله را چنان گفت که انگار تقریباً در خواب است. اما زن فهمید که صدای همسرش هنگام دروغ گفتن خیلی غیرطبیعی است. پس آرام خمیازه کشید و گفت: «هوا سرد است. من که می‌روم زیر لحاف، شب بخیر!»
مرد پاسخ داد: «شب بخیر!» ولی لحظه‌ای بعد: «هوا سرد است، خیلی سرد.»
سپس سکوت برقرار شد. پس‌ازمدتی کوتاه، زن صدای جویدن آهسته و محتاطانه‌ی مرد را شنید. پس عمداً عمیق و منظم نفس کشید تا همسرش نفهمد که او هنوز بیدار است. اما صدای تکان خوردن دهان مرد آن‌قدر منظم بود که زن تحت در اثر آن کم‌کم به خواب رفت.
شب بعد، وقتی مرد به خانه آمد، زن چهار قطعه نان جلوی او گذاشت -مرد در مواقعِ دیگر سه تکه‌نان می‌خورد- بعد گفت: «تو می‌توانی با خیال راحت چهار تکه‌نان بخوری» و از کنار لامپ گذشت. «من نمی‌توانم این نان را بخورم. تو یکی بیش‌تر بخور، من از این نان خیلی خوشم نمی‌آید.»
مرد گفت: «تو که نمی‌توانی فقط دو تکه بخوری» و روی بشقاب خم شد.
«چرا نه! من شب‌ها نمی‌توانم از این نان بخورم. تو بخور، تو بخور.»
زن، پس‌از‌مدتی، کنار میز زیر لامپ نشست.

ویراستاری: ایستگاه ۲۸ / Station 28

Address

Kabul

Website

Alerts

Be the first to know and let us send you an email when ایستگاه ۲۸ - ویراستاری posts news and promotions. Your email address will not be used for any other purpose, and you can unsubscribe at any time.

Shortcuts

Share

Category