13/08/2026
«دعا کوی، مور جانی»؛ بخشی از پیام ویدیویی حیاتالله است که در میان ریگزارهای سوزان و سیاهبادهای دشت نیمروز ثبت شده است. حیاتالله یکی از نوزده مسافری بود که در مسیر رسیدن به ایران، در میان ریگزارهای داغ نیمروز گرفتار ماند و همانجا جان سپرد. او در آخرین رمقهایی که از زندگی برایش باقی مانده بود، تلفنش را برمیدارد تا با کسانی که دوستشان دارد خداحافظی کند، از آنان عذر بخواهد و شاید آخرین حرفهای ناگفتهاش را به یادگار بگذارد.
پیام او که در میان ریگبادهای نیمروز، بهسختی و از زیر دستمالی ضبط شده است، شاید تراژیکترین پیغامی باشد که انسانی در واپسین ساعات زندگیاش میتواند بر زبان بیاورد. نخست، از مادرش و دیگران میخواهد برایش دعا کنند: «مور جانی، دعا کوه؛ تولو دعا کوه.» او که خود میداند دیگر امید چندانی برای زنده ماندن ندارد، با صدایی کمرمق میگوید: «مری مه»؛ من میمیرم. شاید حیاتالله در آن لحظه فراموش کرده بود که این پیام دیگر در زمان حیاتش به مادرش نخواهد رسید تا برایش دعا کند؛ اما انسانی که به دعا باور دارد، طبیعی است که در دشوارترین لحظه زندگی، بیش از هر چیز به دعای مادر پناه ببرد. در آن بیابان بیرحم، جایی که دیگر هیچ دستی برای نجات به سوی او دراز نمیشود، آخرین امیدش دعایی است که شاید از فاصلهای دور، از سوی مادرش به آسمان برود.
در میانه ویدیو، صدای یکی از دوستانش شنیده میشود که میپرسد: «حیاته؟» و در پاسخ، صدایی میآید: «جان، حیاته!» حیاتالله برای او توضیح میدهد: «یک پیغام گالومه»؛ یک پیام میگذارم. او سپس به یاران و دوستانش سلام میرساند و از مادرش طلب بخشش میکند: «مور جانی، وبخشی.» حیاتالله این جملات را با آرامشی غریب و با همان محبت همیشگی به زبان میآورد؛ گویی هنوز باور ندارد که این، آخرین گفتوگوی او با جهان است.
وزیدن ریگبادهای دشت سوزان همچنان ادامه دارد. در تمام آن ویدیوی چندثانیهای، این سیاهباد است که گویی در رساندن خبر مرگ، از حیاتالله پیشی گرفته است. باد میوزد، شنها را برمیخیزاند و چهرهها را میپوشاند؛ اما حیاتالله نمیگذارد آخرین دلگفتنیهایش نیز با خودش در زیر آن ریگزار دفن شود. او در بخشی از این ویدیو از قرضدارانش نیز طلب بخشش میکند. میگوید اگر برادرش نتوانست قرضهای او را بپردازد، او را ببخشند. سپس، با دلی آکنده از اندوه، خبر رفتنش از این جهان را با زبان خودش اعلام میکند: «جهانه ځمه»؛ من از این جهان میروم.
آخرین بخش پیام او به کوچکترین عضو خانوادهاش اشاره دارد؛ پسر خردسالی که به نقل از خبرنگار بیبیسی تنها یازده ماه عمر دارد. حیاتالله انگار بیش از مرگ خودش، نگران آینده اوست. از دیگران میخواهد که مراقب فرزند خردسالش باشند: «هیبتی وساتی»؛ از هیبتی مراقبت کنید. او از این ویدیو بهعنوان آخرین پیامش یاد میکند؛ یادگاری که قرار است جای آخرین دیدارش را بگیرد: «آخر دیدن دی، خدا خبر دی چی ده دی تندی به بچ کېږم.»
او که از شدت تشنگی، کلمات را بهسختی ادا میکند، پیام ویدیوییاش را با رساندن سلام به هیبتی و دیگران به پایان میرساند. سپس آهی عمیق و سوزناک میکشد؛ آهی که شاید بیش از هر کلمهای سخن میگوید: از تشنگی، از هراس مرگی زودهنگام، از راهی که به مقصد نرسید و از آرزویی ناتمام که در دلش باقی ماند. «میرمه، دی آخری یادگار دی.»
بنده شعری از قمبر سالاری را که در وصف این حادثه تراژیک سروده شده است، در قالب آهنگ کمپوز کرده تا این درد انسانی را به کمک تارهای موسیقی بیان کند. از آنجایی که یکی از مهمترین وظایف هنر، بازتاب عمیقترین دردهای انسانی است، ساخت و ثبت این آهنگ واکنش یک هنرمند به حادثهای است که تنها آرزوی نوزده انسان را در میان ریگزارهای داغ نیمروز دفن نکرد؛ بلکه خانوادهها و تمام هموطنان ما را نیز در سوگ و اندوه فرو برد.